چاپ کردن این صفحه
سه شنبه, 05 اسفند 1393 13:50

درس ناخواندگی پیامبر اکرم از دیدگاه استاد شهید مرتضی مطهری

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پيامبر امّى‏

رسول درس ناخوانده

استاد شهید مرتضی مطهری

يكى از نكات روشن زندگى رسول اكرم (ص) اين است كه درس ناخوانده و مكتب ناديده بوده است؛ نزد هيچ معلّمى نياموخته و با هيچ نوشته و دفتر و كتابى آشنا نبوده است.

احدى از مورّخان، مسلمان يا غير مسلمان، مدّعى نشده است كه آن حضرت در دوران كودكى يا جوانى، چه رسد به دوران كهولت و پيرى كه دوره رسالت است، نزد كسى خواندن يا نوشتن آموخته است، و همچنين احدى ادّعا نكرده و موردى را نشان نداده است كه آن حضرت قبل از دوران رسالت يك سطر خوانده و يا يك كلمه نوشته است.

مردم عرب، بالاخص عرب حجاز، در آن عصر و عهد به طور كلّى مردمى بى‏سواد بودند. افرادى از آنها كه مى‏توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار و انگشت نما بودند. عادتاً ممكن نيست كه شخصى در آن محيط، اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفت معروف نشود.

چنانكه مى‏دانيم- و بعداً درباره اين مطلب بحث خواهيم كرد- مخالفان پيغمبر اكرم در آن تاريخ او را به اخذ مطالب از افواه ديگران متّهم كردند، ولى به اين جهت متّهم نكردند كه چون باسواد است و خواندن و نوشتن مى‏داند كتابهايى نزد خود دارد

و مطالبى كه مى‏آورد از آن كتابها استفاده كرده است. اگر پيغمبر كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن مى‏داشت قطعاً مورد اين اتّهام واقع مى‏شد.

اعترافات ديگران‏

خاورشناسان نيز كه با ديده انتقاد به تاريخ اسلامى مى‏نگرند كوچكترين نشانه‏اى بر سابقه خواندن و نوشتن رسول اكرم نيافته، اعتراف كرده‏اند كه او مردى درس ناخوانده بود و از ميان ملّتى درس ناخوانده برخاست. كارلايل در كتاب معروف الابطال مى‏گويد:

 «يك چيز را نبايد فراموش كنيم و آن اينكه محمّد هيچ درسى از هيچ استادى نياموخته است؛ صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود.

به عقيده من حقيقت اين است كه محمّد با خط و خواندن آشنا نبود، جز زندگى صحرا چيزى نياموخته بود».

ويل دورانت در تاريخ تمدّن مى‏گويد:

 «ظاهرا هيچ كس در اين فكر نبود كه وى (رسول اكرم) را نوشتن و خواندن آموزد.

در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر عربان اهمّيّتى نداشت؛ به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمى‏دانستند. معلوم نيست كه محمّد شخصا چيزى نوشته باشد. از پس پيمبرى كاتب مخصوص داشت. معذلك معروف‏ترين و بليغ‏ترين كتاب زبان عربى به زبان وى جارى شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم داده شناخت.» «1»

جان ديون پورت در كتاب عذر تقصير به پيشگاه محمّد و قرآن مى‏گويد:

 «درباره تحصيل و آموزش، آنطورى كه در جهان معمول است، همه معتقدند كه محمّد تحصيل نكرده و جز آنچه در ميان قبيله‏اش رايج و معمول بوده چيزى نياموخته است.» «2»

كونستان ورژيل گيورگيو در كتاب محمّد پيغمبرى كه از نو بايد شناخت مى‏گويد:

 «با اينكه امّى بود، در اوّلين آيات كه بر وى نازل شده صحبت از قلم و علم، يعنى نوشتن و نويسانيدن و فرا گرفتن و تعليم دادن است. در هيچيك از اديان بزرگ اين اندازه براى معرفت قائل به اهمّيّت نشده‏اند و هيچ دينى را نمى‏توان يافت كه در مبدأ آن، علم و معرفت اينقدر ارزش و اهمّيّت داشته باشد. اگر محمّد يك دانشمند بود، نزول اين آيات در غار (حرا) توليد حيرت نمى‏كرد، چون دانشمند قدر علم را مى‏داند، ولى او سواد نداشت و نزد هيچ آموزگارى درس نخوانده بود. من به مسلمانها تهنيت مى‏گويم كه در مبدأ دين آنها كسب معرفت اينقدر با اهمّيّت تلقّى شده.» «1»

گوستاو لوبون در كتاب معروف خود تمدّن اسلام و عرب مى‏گويد:

 «اين طور معروف است كه پيغمبر امّى بوده است، و آن مقرون به قياس هم هست، زيرا اوّلًا اگر از اهل علم بود ارتباط مطالب و فقرات قرآن به هم بهتر مى‏شد؛ بعلاوه آن هم قرين قياس است كه اگر پيغمبر امّى نبود نمى‏توانست مذهب جديدى شايع و منتشر سازد، براى اينكه شخص امّى به احتياجات اشخاص جاهل بيشتر آشناست و بهتر مى‏تواند آنها را به راه راست بياورد. به هر حال، پيغمبر امّى باشد يا غير امّى، جاى هيچ ترديدى نيست كه او آخرين درجه عقل و فراست و هوش را دارا بوده است.» «2»

گوستاولوبون به علّت آشنا نبودن با مفاهيم قرآنى، و هم به خاطر افكار مادّى كه داشته است سخن ياوه‏اى درباره ارتباط آيات قرآن و درباره عاجز بودن عالم از درك احتياجات جاهل مى‏بافد و به قرآن و پيغمبر اهانت مى‏كند؛ در عين حال اعتراف دارد كه هيچ گونه سندى و نشانه‏اى بر سابقه آشنايى پيغمبر اسلام با خواندن و نوشتن وجود ندارد.

غرض از نقل سخن اينان استشهاد به سخنشان نيست. براى اظهار نظر در تاريخ اسلام و مشرق، خود مسلمانان و مشرق زمينى‏ها شايسته‏ترند. نقل سخن اينان براى‏ اين است كه كسانى كه خود شخصاً مطالعه‏اى ندارند بدانند كه اگر كوچكترين نشانه‏اى در اين زمينه وجود مى‏داشت از نظر مورّخان كنجكاو و منتقد غير مسلمان پنهان نمى‏ماند.

رسول اكرم در خلال سفرى كه همراه ابوطالب به شام رفت، ضمن استراحت در يكى از منازل بين راه، برخورد كوتاهى با يك راهب به نام «بحيرا» «1» داشته است. اين برخورد، توجّه خاورشناسان را جلب كرده است كه آيا پيغمبر اسلام از همين برخورد كوتاه چيزى آموخته است؟

وقتى كه چنين حادثه كوچكى توجّه مخالفان را در قديم و جديد برانگيزد، به طريق اولى اگر كوچكترين سندى براى سابقه آشنايى رسول اكرم با خواندن و نوشتن وجود مى‏داشت، از نظر آنان مخفى نمى‏ماند و در زير ذرّه بينهاى قوى اين گروه چندين بار بزرگتر نمايش داده مى‏شد.

براى اينكه مطلب روشن شود لازم است در دو قسمت بحث شود:

1. دوره قبل از رسالت.

2. دوره رسالت.

در دوره رسالت نيز از دو نظر بايد مطلب مورد مطالعه قرار گيرد:

1. نوشتن.

2. خواندن.

بعداً خواهيم گفت آنچه قطعى و مسلّم است و مورد اتّفاق علماى مسلمين و غير آنهاست اين است كه ايشان قبل از رسالت كوچكترين آشنايى با خواندن و نوشتن نداشته‏اند. امّا دوره رسالت آن اندازه قطعى نيست. در دوره رسالت نيز آنچه مسلّم‏تر است ننوشتن ايشان است، ولى نخواندنشان آن اندازه مسلّم نيست. از برخى روايات شيعه ظاهر مى‏شود كه ايشان در دوره رسالت مى‏خوانده‏اند ولى نمى‏نوشته‏اند، هر چند روايات شيعه نيز در اين جهت وحدت و تطابق ندارند. آنچه از مجموع قرائن و دلائل استفاده مى‏شود اين است كه در دوره رسالت نيز نه خوانده‏اند و نه نوشته‏اند.

براى اينكه دوره ما قبل رسالت را رسيدگى كنيم لازم است درباره وضع عمومى عربستان در آن عصر از لحاظ خواندن و نوشتن بحث كنيم.

از تواريخ چنين استفاده مى‏شود كه مقارن ظهور اسلام، افرادى در آن محيط كه خواندن و نوشتن مى‏دانسته‏اند بسيار معدود بوده‏اند.

پيدايش خط در حجاز

بلاذرى در آخر فتوح البلدان آغاز پيدايش خط را در ميان اعراب حجاز چنين ذكر مى‏كند:

 «اوّلين بار سه نفر از قبيله «طى» (كه در مجاورت شام بودند) خط (خطّ عربى) را وضع كردند و هجاء عربى را به هجاء سريانى قياس كردند. بعد عدّه‏اى از اهل انبار اين خط را از آن سه نفر آموختند و اهل حيره از اهل انبار فرا گرفتند. بشر بن عبدالملك كندى برادر اكيدر بن عبدالملك كندى امير دومة الجندل كه نصرانى بود، در رفت و آمدهاى خود به حيره خطّ عربى را از اهل حيره ياد گرفت. همين بشر براى كارى به مكّه رفت و سفيان بن اميّه (عموى ابو سفيان) و ابوقيس بن عبدمناف بن زهره او را ديدند كه مى‏نوشت؛ از او خواستند كه نوشتن را به آنها تعليم كند و او به آنها تعليم كرد. بعد خود بشر با اين دو نفر در يك سفر تجارتى به طائف رفتند؛ غيلان بن سلمه ثقفى در طائف خط نوشتن را از آنها آموخت. بعد بشر از آن دو نفر جدا شد و به ديار مصر رفت. عمرو بن زرارة كه بعد به عمرو كاتب معروف شد نوشتن را از او آموخت. سپس بشر به شام رفت و در آنجا عدّه زيادى از او فرا گرفتند.»

ابن النّديم در الفهرست، فنّ اول از مقاله اولى، به قسمتى از گفته‏هاى بلاذرى اشاره مى‏كند «1». ابن النّديم از ابن عباس روايت مى‏كند كه اوّل كسى كه خطّ عربى نوشت سه نفر از مردان قبيله بولان بودند كه قبيله‏اى است در انبار، و اهل حيره از مردم انبار فرا گرفتند.

 

ابن خلدون نيز در مقدّمه خويش فصل «فى انّ الخطّ و الكتابة من عداد الصنائع‏ الانسانيّة» قسمتى از گفته‏هاى بلاذرى را ذكر و تأييد مى‏كند «1».

بلاذرى با سند روايت مى‏كند كه هنگام ظهور اسلام در همه مكّه چند نفر باسواد بودند. مى‏گويد:

 «اسلام ظهور كرد و در قريش فقط هفده نفر صنعت نوشتن را مى‏دانستند: عمر بن الخطّاب، علىّ بن ابى طالب (ع)، عثمان بن عفّان، ابو عبيده جرّاح، طلحه، يزيد بن ابى سفيان، ابو حذيفة بن ربيعه، حاطب بن عمرو عامرى، ابو سلمه مخزومى، ابان بن سعيد اموى، خالد بن سعيد اموى، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح، حويطب بن عبد العزّى، ابو سفيان بن حرب، معاوية بن ابى سفيان، جهيم بن الصّلت، علاء بن الحضرمى كه از هم پيمانان قريش بود نه از خود قريش».

بلاذرى فقط يك زن قرشى را نام مى‏برد كه در دوره جاهليّت مقارن ظهور اسلام، خواندن و نوشتن مى‏دانست و او «شفاء» دختر عبد اللّه عدوى بود. اين زن مسلمان شد و از مهاجران اوّليه به شمار مى‏رود. بلاذرى مى‏گويد:

 «اين زن همان است كه حفصه همسر پيغمبر را نوشتن آموخت و روزى پيغمبر اكرم به او فرمود: «ألا تعلّمين حفصة رقية النّملة كما علّمتها الكتابة» يعنى همچنانكه نوشتن را به حفصه آموزانيدى خوب است «رقية النّملة» «2». را نيز به وى بياموزانى.»

بلاذرى آنگاه چند زن از زنان مسلمان را نام مى‏برد كه در دوره اسلام، هم مى‏خواندند و هم مى‏نوشتند، و يا تنها مى‏خواندند. مى‏گويد:

 «حفصه همسر پيغمبر مى‏نوشت. امّ كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط (از زنان مهاجر اوّليّه) نيز مى‏نوشت. عايشه دختر سعد گفت پدرم به من نوشتن آموخت. كريمه دختر مقداد نيز مى‏نوشت. عايشه (همسر پيغمبر) مى‏خواند ولى نمى‏نوشت؛ همچنين امّ سلمه.»

بلاذرى سپس نام كسانى را كه در مدينه سمت دبيرى رسول خدا را داشتند ذكر مى‏كند، آنگاه مى‏گويد مقارن ظهور اسلام فقط يازده نفر از مردم اوس و خزرج (دو قبيله معروف ساكن مدينه) صنعت خط، را مى‏دانستند، و نام آنها را هم ذكر مى‏كند.

معلوم مى‏شود صنعت خط، تازه وارد محيط حجاز شده بوده است و اوضاع و احوال محيط آن روز حجاز چنان بوده كه اگر كسى خواندن يا نوشتن مى‏دانست معروف خاص و عام مى‏شد. افرادى كه مقارن ظهور اسلام اين صنعت را مى‏دانستند، چه در مكّه و چه در مدينه، معروف و انگشت‏نما، و معدود و انگشت شمار بودند؛ لهذا نامشان در تاريخ ثبت شد، و اگر رسول خدا در زمره آنان مى‏بود قطعاً به اين صنعت شناخته مى‏شد و نامش در زمره آنان برده مى‏شد، و چون اسمى از آن حضرت در زمره آنان نيست معلوم مى‏شود به طور قطع او با خواندن و نوشتن سر و كار نداشته است.

 

 

 

دوره رسالت و مخصوصاً دوره مدينه‏

از مجموع قرائن به دست مى‏آيد كه رسول اكرم در دوره رسالت نيز نه خواند و نه نوشت، ولى علماى اسلامى- چه شيعه و چه سنّى- در اين جهت وحدت نظر ندارند؛ بعضى استبعاد كرده‏اند كه چگونه ممكن است وحى- كه همه چيز را مى‏آموخته است- خواندن و نوشتن را به او نياموخته باشد «1»؟

در چندين روايت از روايات شيعه وارد شده كه آن حضرت در دوران رسالت مى‏خوانده ولى نمى‏نوشته است «2». از آن جمله روايتى است كه صدوق در علل الشّرايع آورده است:

 «از منّتهاى خدا بر پيامبرش اين بود كه مى‏خواند ولى نمى‏نوشت. هنگامى كه ابو سفيان متوجّه احد شد، عبّاس عموى پيغمبر نامه‏اى به آن حضرت نوشت. وقتى نامه رسيد كه او در يكى از باغهاى اطراف مدينه بود. پيغمبر نامه را خواند ولى اصحابش را به مضمون نامه آگاه نكرد؛ امر كرد همه به شهر بروند. همينكه به شهر رفتند موضوع را به اطّلاع آنها رسانيد.» «3»

ولى در سيره زينى دحلان جريان نامه عبّاس را بر خلاف روايت علل الشّرايع نقل مى‏كند، مى‏گويد:

 «همينكه. نامه عبّاس به رسول خدا رسيد، مهرش را باز كرد، به ابىّ بن كعب داد بخواند. كعب خواند و پيغمبر دستور داد كتمان كند. پس از آن رسول خدا بر سعد بن الرّبيع صحابى معروف وارد شد و موضوع نامه عبّاس را با او در ميان گذاشت و از او نيز خواست فعلًا موضوع را پنهان نگهدارد.»»

بعضى معتقدند كه آن حضرت در دوره رسالت، هم مى‏خوانده و هم مى‏نوشته است. سيّد مرتضى- به نقل بحار الانوار- مى‏گويد:

 «عقيده شعبى و جماعتى از اهل علم اين است كه رسول اكرم از دنيا نرفت مگر اينكه هم خواند و هم نوشت.» «5»

سيّد مرتضى خود به حديث معروف دوات و قلم (يا دوات و شانه) استناد مى‏كند، مى‏گويد:

 «در اخبار معتبر و در تواريخ وارد شده كه آن حضرت در حين وفات فرمود دوات و شانه بياوريد تا براى شما دستورى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد.» «1»

استناد به حديث دوات و قلم استناد صحيحى نيست. اين حديث صراحت ندارد كه رسول خدا مى‏خواسته است با دست خود بنويسد. اگر فرض كنيم مى‏خواسته است در حضور جمع فرمان بدهد بنويسند و آنها را شاهد بگيرد و به عنوان شهادت از آنها امضاء بگيرد باز تعبير اينكه «مى‏خواهم براى شما چيزى بنويسم كه گمراه نشويد» صحيح است. به اصطلاح ادبى، اين گونه تعبيرات «اسناد مجازى» است.

اسناد مجازى از وجوه فصاحت است و در زبان عربى و غير عربى شايع است.

دبيران پيغمبر

از نصوص تواريخ معتبر و قديمى اسلامى به دست مى‏آيد كه رسول خدا در مدينه گروهى «دبير» داشته است. اين دبيران وحى خدا، سخنان پيغمبر، عقود و معاملات مردم، عهدها و پيمان‏نامه‏هاى رسول خدا با مشركين و اهل كتاب، دفاتر صدقات و مالياتها، دفاتر غنائم و اخماس و نامه‏هاى فراوان آن حضرت را به اطراف و اكناف مى‏نوشته‏اند.

علاوه بر وحى خدا و سخنان شفاهى آن حضرت كه نوشته شده و باقى است، عهدنامه‏ها و بسيارى از نامه‏هاى رسول خدا نيز در متن تاريخ ثبت شده است. محمّد بن سعد در الطبقات الكبير «1». در حدود صد نامه از آن حضرت كه متن اكثر آنها را آورده است نقل مى‏كند.

برخى از اين نامه‏ها به سلاطين و حكمرانان جهان و رؤساى قبايل و حكّام دست نشانده رومى يا ايرانى خليج فارس و ساير شخصيّتهاست و مشتمل بر دعوت به اسلام است؛ برخى ديگر حكم بخشنامه و دستور العمل دارد و جزء مدارك فقهى اسلام به شمار مى‏رود؛ برخى ديگر به منظور كارهاى ديگر است. بسيارى از آن نامه‏ها معلوم‏ است كه به خطّ چه كسى است؛ كاتب نام خود را در آخر نامه قيد كرده است. گويند اوّل كسى كه اين سنّت را در آنجا رايج كرد كه نام كاتب در آخر نامه قيد شود، ابىّ بن كعب صحابى معروف است.

هيچيك از اين نامه‏ها و پيمان نامه‏ها و دفاتر را رسول خدا به خطّ خود ننوشته است؛ يعنى يك جا نمى‏بينيم كه گفته باشند فلان نامه را رسول خدا به خطّ خود نوشت. بالاتر اينكه هيچ جا ديده نمى‏شود كه رسول خدا يك آيه قرآن به خطّ خود نوشته باشد، در صورتى كه كتّاب وحى هر كدام به خطّ خود قرآنى نوشته‏اند. آيا ممكن است رسول اكرم خط بنويسد و آنگاه به خطّ خود قرآنى يا سوره‏اى از قرآن و لااقل آيه‏اى از قرآن ننويسد؟!

در كتب تواريخ نام دبيران رسول خدا آمده است. يعقوبى در جلد دوم تاريخ خويش مى‏گويد:

 «دبيران رسول خدا كه وحى، نامه‏ها و پيمان نامه‏ها را مى‏نوشتند اينان‏اند: علىّ بن ابى طالب (ع)، عثمان بن عفّان، عمرو بن العاص، معاوية بن ابى سفيان، شرحبيل بن حسنه، عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح، مغيرة بن شعبه، معاذ بن جبل، زيد بن ثابت، حنظلة بن الربيع، ابىّ بن كعب، جهيم بن الصّلت، حصين النّميرى.» «1»

مسعودى در التّنبيه و الاشراف تا اندازه‏اى تفصيل مى‏دهد كه اين دبيران، هر كدام چه نوع كارى را به عهده داشته‏اند و نشان مى‏دهد كه اين دبيران بيش از اين توسعه كار داشته و نوعى نظم و تشكيلات و تقسيم كار در ميان بوده است. مى‏گويد:

 «خالد بن سعيد بن العاص پيش دست رسول خدا بود، حاجتهاى متفرّقه‏اى كه پيش مى‏آمد مى‏نوشت؛ همچنين مغيرة بن شعبه و حصين بن نمير. عبد اللّه بن ارقم و علاء بن عقبه سندهاى مردم و عقود و معاملات آنها را مى‏نوشتند. زبير بن العوّام و جهيم بن الصّلت صورت ماليات و صدقات را ضبط مى‏كردند. حذيفة بن اليمان عهده‏دار نوشتن «حرازى» حجاز بود. معيقيب بن ابى فاطمه دوسى غنائم را وارد مى‏كرد. زيد بن ثابت انصارى نامه به حكّام و پادشاهان مى‏نوشت و ضمناً سمت مترجمى رسول خدا را داشت. او زبانهاى فارسى و رومى و قبطى و حبشى را ترجمه مى‏كرد و همه‏ اينها را در مدينه از اهل اين زبانها آموخته بود «1». حنظلة بن الرّبيع ذخيره بود و هر وقت يكى از آنها كه نام برديم نبود او كارش را انجام مى‏داد و به «حنظله كاتب» معروف شده بود. حنظله در زمان خلافت عمر كه فتوحات اسلامى رخ داد به «رها» رفت و در همان جا فوت كرد. عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح مدّتى سمت نويسندگى داشت ولى بعد مرتد شد و به مشركان پيوست. شرحبيل بن حسنه طابخى نيز برايش نوشته است. ابان بن سعيد و علاء بن الحضرمى نيز گاهى برايش مى‏نوشتند. معاويه فقط چند ماهى قبل از وفات رسول خدا برايش نويسندگى كرد. اينها كسانى هستند كه رسماً مدّتى عهده‏دار سمت «دبيرى» بودند؛ و امّا افرادى كه احياناً يك يا دو نامه برايش نوشته‏اند و جزء دبيران پيغمبر به شمار نمى‏روند ما از آنها ياد نمى‏كنيم.» «2»

مسعودى در اينجا از كتّاب وحى و همچنين نويسندگان پيمان نامه‏هاى رسمى مانند على (عليه السّلام) و عبد اللّه بن مسعود و ابىّ بن كعب و غير اينها نام نبرده است؛ مثل اينكه خواسته است كسانى را نام ببرد كه سمت ديگرى غير از سمت كتابت وحى عهده‏دار نبوده‏اند.

در تواريخ و احاديث اسلامى به قضاياى زيادى بر مى‏خوريم مبنى بر اينكه متقاضيانى از دور يا نزديك به حضور رسول اكرم مى‏آمده‏اند و از ايشان تقاضاى نصيحت و موعظه‏اى مى‏كرده‏اند و آن حضرت با سخنان حكيمانه و پر مغز خود به پرسش آنها پاسخ داده است. اين سخنان فى المجلس يا بعدها نوشته شده است.

باز هم در يك جا نمى‏بينيم كه رسول خدا خودش در جواب متقاضيان يك سطر نوشته باشد. قطعاً اگر يك سطر نوشته از پيغمبر اكرم باقى مى‏ماند، مسلمانان به عنوان تيمّن و تبرّك و بزرگترين افتخار براى خود و خاندان خود آن را نگهدارى مى‏كردند،

   همچنانكه درباره حضرت امير (عليه السّلام) و ساير ائمّه چنين جريانها زياد مى‏بينيم، كه قسمتى از خطوط آن بزرگواران سالها بلكه قرنها در خاندان خودشان يا در خاندان شيعيان محفوظ مانده است. همين الآن قرآنهايى موجود است كه منسوب به آن بزرگواران است.

جريان معروف زيد بن علىّ بن الحسين (ع) و يحيى بن زيد و كيفيّت نگهدارى آنها از صحيفه سجّاديّه شاهد اين مدّعاست.

ابن النّديم در فنّ اوّل از مقاله دوّم الفهرست جريان جالبى نقل مى‏كند، مى‏گويد:

 «با يكى از شيعيان كوفى كه نامش محمّد بن الحسين و معروف به ابن ابى بعره بود آشنا شدم. كتابخانه‏اى داشت كه مثل آن را نديده‏ام. او آن كتابخانه را از يك مرد شيعى كوفى دريافت كرده بود و عجيب اين است كه در هر كتاب يا ورقه‏اى ثبت بود كه به خطّ كى است؟ جماعتى از علما شهادت خود را بر اينكه خطّ، خطّ كى است نوشته بودند. در آن كتابخانه خطوطى از امامين همامين حسن بن على و حسين بن على (عليهما السّلام) موجود بود و نگهدارى مى‏شد، و همچنين اسناد و عهدنامه‏هايى به خطّ على (عليه السّلام) و ساير دبيران رسول خدا موجود بود و از آنها مراقبت مى‏شد.» «1»

آرى، تا اين حد اين آثار متبرّكه حفظ و نگهدارى مى‏شده است. چگونه ممكن است كه رسول خدا حدّاقل يك سطر نوشته باشد و با آن عنايت عجيب مسلمين به حفظ آثار- خصوصاً آثار متبرّكه- باقى نمانده باشد؟!

مسأله نوشتن آن حضرت حتّى در دوره رسالت، طبق قرائن و امارات منتفى است، امّا مسأله خواندن آن حضرت را در دوره رسالت نمى‏توان به طور قطع منتفى دانست هر چند دليل كافى بر خواندن آن حضرت حتّى در اين دوره نداريم بلكه بيشتر قرائن از نخواندن آن حضرت حتّى در اين دوره حكايت مى‏كند.

 جريان حديبيّه‏

در تاريخ زندگى رسول اكرم جريانهايى پيش آمده كه روشن مى‏كند آن حضرت حتّى در دوره مدينه نه مى‏خوانده و نه مى‏نوشته است. در ميان همه آنها حادثه حديبيّه به علّت حسّاسيّت خاصّ تاريخى از همه معروفتر است و با آنكه نقلهاى تاريخى و حديثى اختلافاتى با يكديگر دارند، باز هم تا حدود زيادى به روشن شدن مطلب كمك مى‏كند.

در ماه ذى القعده سال ششم هجرى، رسول خدا (ص) به قصد انجام عمره و حجّ، مدينه را به سوى مكّه ترك كرد؛ دستور داد شترهاى قربانى را با علائم قربانى همراهشان سوق دهند؛ امّا همينكه به حديبيّه- تقريباً در دو فرسخى مكّه- رسيدند قريش جبهه گرفتند و مانع ورود مسلمين شدند. با اينكه ماه حرام بود و طبق قانون جاهليّت نيز قريش حق نداشتند مانع شوند و رسول اكرم توضيح داد جز زيارت كعبه قصدى ندارم و پس از انجام اعمال بر مى‏گردم، قريش موافقت نكردند. مسلمانان اصرار داشتند كه به عنف وارد مكّه شوند ولى رسول اكرم حاضر نشد و نخواست احترام كعبه بريزد. موافقت شد پيمان صلحى ميان قريش و مسلمانان منعقد گردد.

صورت پيمان صلح را پيغمبر اكرم املا مى‏كرد و على (عليه السّلام) مى‏نوشت.

پيغمبر اكرم فرمود بنويس: «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم».

  سهيل بن عمرو نماينده قريش اعتراض كرد و گفت اين شعار شماست و ما با آن آشنايى نداريم؛ بنويسيد «بسمك اللّهمّ». رسول اكرم موافقت كرد و به على فرمود اين طور بنويس. بعد فرمود بنويس اين قراردادى است كه ميان محمّد رسول اللّه و قريش منعقد مى‏گردد. نماينده قريش اعتراض كرد و گفت ما تو را رسول اللّه نمى‏دانيم، فقط پيروان تو، تو را رسول اللّه مى‏دانند؛ ما اگر تو را رسول اللّه مى‏دانستيم با تو نمى‏جنگيديم و مانع ورود تو به مكّه هم نمى‏شديم؛ اسم خود و اسم پدرت را بنويس. رسول اكرم فرمود شما مرا چه رسول اللّه بدانيد و چه ندانيد من رسول اللّه‏ام.

سپس به على فرمان داد كه بنويس: «اين پيمانى است كه ميان محمّد بن عبد اللّه و مردم قريش منعقد مى‏شود».

اينجا بود كه مسلمانان سخت برآشفتند؛ و هم از اين به بعد است كه نقلهاى تاريخى در بعضى خصوصيّات با هم اختلاف دارد.

از سيره ابن هشام و صحيح بخارى «باب الشّروط في الجهاد و المصالحة مع اهل الحرب» «1». بر مى‏آيد كه اين اعتراض قبل از نوشتن كلمه «رسول اللّه» صورت گرفت و همان وقت رسول اكرم موافقت فرمود كه به جاى «محمّد رسول اللّه»، «محمّد بن عبد اللّه» نوشته شود. ولى از بيشتر نقلها بر مى‏آيد كه اين اعتراض وقتى صورت گرفت كه على (عليه السّلام) اين كلمه را نوشته بود و پيغمبر از على (عليه السّلام) خواست كه اين كلمه را محو كند و على از اينكه با دست خود آن كلمه مبارك را محو كند معذرت خواست.

در اينجا باز نقلها مختلف مى‏شود: روايات شيعه اتّفاق دارند كه پس از امتناع على (عليه السّلام) از اينكه به دست خود اين كلمه مبارك را محو كند، پيغمبر خود محو كرد و سپس على (عليه السّلام) نوشت «محمّد بن عبد اللّه». در بعضى از اين روايات و همچنين در بعضى روايات اهل سنّت تصريح دارد كه پيغمبر از على (عليه السّلام) خواست كه كلمه را نشان دهد و گفت دست مرا روى كلمه بگذار تا خودم محو كنم.

على (عليه السّلام) چنين كرد. پيغمبر خودش با دست خود كلمه «رسول اللّه» را محو كرد و آنگاه على (عليه السّلام) به جاى آن نوشت «بن عبد اللّه». پس نويسنده على (عليه السّلام) بوده نه پيغمبر، بلكه طبق اين نقلها كه هم از طريق شيعه است و هم از طريق اهل سنّت، پيغمبر اكرم نه مى‏خوانده و نه مى‏نوشته است.

در كتاب قصص قرآن ابو بكر عتيق نيشابورى سور آبادى كه برگرفته‏اى است از تفسير وى بر قرآن و در قرن پنجم تأليف يافته و به زبان پارسى است، جريان حديبيّه را نقل مى‏كند تا آنجا كه سهيل بن عمرو نماينده قريش به كلمه «رسول اللّه» اعتراض كرد. مى‏گويد:

 «گفت (سهيل بن عمرو) چنين نبيس: «هذا ما صالح عليه محمّد بن عبد اللّه سهيل بن عمرو.» رسول صلّى اللّه عليه گفت مر على را كه رسول اللّه بمحاى. على را از دل بر نيامد كه رسول اللّه بمحودى. هر چند كه رسول مى‏گفت، على مى‏پيچيد. رسول صلّى اللّه عليه گفت: انگشت من بر آن نه تا من بمحايم، زانكه رسول صلّى اللّه عليه امّى بود نبشته ندانستى. على انگشت رسول بر آن نهاد. رسول صلّى اللّه عليه بمحود، تا چنانكه مراد سهيل بود نبشت.»

يعقوبى نيز در تاريخ خود مى‏نويسد: پيغمبر به على امر كرد كه به جاى «رسول اللّه» «بن عبد اللّه» بنويسد.

در صحيح مسلم نيز پس از آنكه مى‏نويسد على از محو كردن امتناع كرد، مى‏نويسد:

 « (پيغمبر اكرم فرمود) «فارنى مكانها» فاراه مكانها فمحاها و كتب ابن عبد اللّه. به على گفت جاى كلمه را به من نشان بده، على نشان داد. پيامبر محو كرد و نوشت محمّد بن عبد اللّه.» «1»

در اين روايت از طرفى مى‏نويسد پيغمبر در محو كردن از على كمك خواست، از طرف ديگر مى‏نويسد پيغمبر محو كرد و نوشت. ممكن است در ابتدا به نظر برسد كه پس از محو، خود پيغمبر اكرم نوشت، ولى مسلّماً مقصود ناقل حديث اين است كه على نوشت، زيرا در متن خود حديث آمده است كه پيغمبر براى محو از على كمك خواست.

از تاريخ طبرى و كامل ابن اثير و از روايت ديگر بخارى در باب الشّروط تقريباً به‏ صراحت استفاده مى‏شود كه كلمه دوم را خود پيغمبر به خطّ خود نوشت؛ زيرا نوشته‏اند «فاخذه رسول اللّه و كتب» يعنى پيغمبر از على گرفت و خود نوشت. در عبارت طبرى و ابن اثير يك جمله اضافه دارد به اين ترتيب:

 «فاخذه رسول اللّه و ليس يحسن ان يكتب فكتب. رسول خدا از على گرفت و در حالى كه نوشتن را نمى‏دانست، نوشت.»

روايت طبرى و ابن اثير تأييد مى‏كند كه رسول خدا نمى‏نوشته است و در حديبيّه به طور استثنائى نوشته است.

اين روايت شايد نظر كسانى را تأييد كند كه مى‏گويند پيغمبر به تعليم الهى اگر مى‏خواست بنويسد مى‏توانست بنويسد ولى نمى‏نوشت، همچنانكه پيغمبر هرگز شعر نسرود و حتّى شعر ديگرى را نيز قرائت نكرد؛ احياناً اگر تك بيتى از ديگرى مى‏خواست بخواند، آن را «حلّ» مى‏كرد؛ يعنى كلمات را مقدّم و مؤخّر و يا در الفاظ شعر كم و زياد مى‏كرد كه از صورت شعرى خارج شود، زيرا خداوند شعر را شايسته مقام او نمى‏دانست: وَ ما عَلَّمناهُ الشِّعرَ وَ ما يَنبَغى لَهُ ان هُوَ الّا ذِكرٌ وَ قُرانٌ مُبينٌ «1».

به طورى كه ملاحظه مى‏شود نقلها در جريان حديبيّه يكنواخت نيست و هر چند از بعضى نقلها استفاده مى‏شود كه در آن جريان كلمه «بن عبد اللّه» را كه به منزله جزئى از امضاى آن حضرت شمرده مى‏شود به دست خود نوشته است، ولى همان نقلها تأييد مى‏كند كه جنبه استثنائى داشته است.

در اسد الغابة ذيل احوال تميم بن جراشه ثقفى، داستانى از او نقل مى‏كند كه به صراحت مى‏فهماند پيغمبر اكرم حتّى در دوره رسالت نه مى‏خوانده و نه مى‏نوشته است. مى‏گويد:

 «من و گروهى از ثقيف بر پيغمبر وارد شديم و اسلام اختيار كرديم. از او خواستيم قراردادى با ما امضا كند و شروط ما را بپذيرد. پيغمبر اكرم فرمود هر چه مى‏خواهيد بنويسيد، بياوريد ببينم. ما مى‏خواستيم شرط كنيم كه ربا و زنا را به ما اجازه دهد.

چون خودمان نمى‏توانستيم بنويسيم به علىّ بن ابى طالب مراجعه كرديم. على چون ديد ما چنين شرطى داريم از نوشتن امتناع كرد. از خالد بن سعيد بن العاص تقاضا كرديم. على به او گفت مى‏دانى از تو مى‏خواهند كه چه بنويسى؟ او گفت من چكار دارم؟ هر چه آنها گفتند من مى‏نويسم؛ بعد كه نزد پيغمبر بردند خودش مى‏داند چه كند.

خالد آن را نوشت و نزد پيغمبر برديم. پيغمبر به يك نفر دستور داد آن را بخواند.

همينكه به «ربا» رسيد گفت دست مرا روى كلمه ربا بگذار. او دست پيغمبر را روى آن كلمه گذاشت و پيغمبر با دست خود آن را محو كرد و اين آيه قرآن را خواند: «يا ايُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَروا ما بَقِىَ مِنَ الرِّبا» «1». شنيدن اين آيه به روح ما ايمان و اطمينان بخشيد. قبول كرديم ربا نخوريم. آن شخص كه نامه را مى‏خواند ادامه داد، به موضوع «زنا» رسيد. باز پيغمبر دست خويش را روى آن كلمه گذاشت و خواند:

 «وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنا انَّهُ كانَ فاحِشَةً» «2» ...» «3».

 ادّعاى عجيب‏

عجيب اين است كه طبق آنچه چهار سال پيش بعضى از مجلّات و نشريّات ايران نوشتند «1» يكى از دانشمندان مسلمان هند به نام دكتر سيّد عبد اللّطيف كه اهل حيدر آباد هند است و رياست انستيتوى مطالعات فرهنگى درباره هند و شرق نزديك و همچنين رياست آكادمى مطالعات اسلامى حيدر آباد را به عهده دارد، در يكى از كنفرانسهاى اسلامى هند سخنرانى مبسوطى در اين زمينه كرده و به زبان انگليسى منتشر كرده و مدّعى شده كه رسول خدا حتّى قبل از دوره رسالت مى‏خوانده و مى‏نوشته است!!

انتشار گفته‏هاى آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف هيجان خاصّى در ميان خوانندگان ايرانى ايجاد كرد و مراجعات و پرسشهاى زيادى همان وقت از مقامات مربوطه در اين باره مى‏شد. اينجانب همان وقت يك سخنرانى كوتاهى براى دانش آموزان در اين زمينه ايراد كرد.

از نظر علاقه‏اى كه همان وقت در عموم احساس مى‏شد و هم از نظر اينكه در سخنان آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف چيزهايى هست كه از يك محقّق بعيد است، ما سخنان ايشان را نقل و نقد مى‏كنيم. ايشان مدّعى شده‏اند كه:

1. علّت اينكه گفته شده رسول اكرم نه مى‏خوانده و نه مى‏نوشته است، فقط اشتباهى است كه مفسّران در تفسير كلمه «امّى» كرده‏اند. اين كلمه در سوره اعراف در آيه 157 و 158 در وصف رسول اكرم آمده است. در آيه 157 مى‏فرمايد:

الَّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِىَّ الامِّىَّ.

آنانى كه فرستاده‏اى را كه پيامبرى امّى است، پيروى مى‏كنند.

در آيه 158 مى‏فرمايد:

فَامِنوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ النَّبِىِّ الامِّىِّ.

به خدا و فرستاده‏اش پيامبر امّى ايمان بياوريد.

ايشان مى‏گويند مفسّران پنداشته‏اند كه معنى «امّى» درس ناخوانده است، در صورتى كه معنى «امّى» اين نيست.

2. در قرآن آيات ديگرى هست كه به صراحت مى‏فهماند رسول خدا، هم مى‏خوانده و هم مى‏نوشته است.

3. برخى از احاديث معتبر و نقلهاى تاريخى به صراحت خواندن و نوشتن رسول خدا را ثبت كرده است.

اينهاست خلاصه ادّعاى مشار اليه. ما به ترتيب اين سه قسمت را بحث و انتقاد مى‏كنيم.

1 آيا منشأ اعتقاد به درس ناخواندگى پيغمبر تفسير كلمه «امّى» بوده است؟

ادّعاى اين دانشمند كه مى‏گويد منشأ اعتقاد مسلمانان به درس ناخواندگى پيغمبر فقط تفسير كلمه «امّى» بوده است بى‏اساس است، زيرا:

* اوّلًا، تاريخ عرب و مكّه مقارن ظهور اسلام گواه قاطع بر درس ناخواندگى پيغمبر است. قبلًا توضيح داده‏ايم كه وضع خواندن و نوشتن در محيط حجاز، مقارن ظهور اسلام، آنچنان محدود بوده است كه نام فرد فرد كسانى كه با اين صنعت آشنا بودند به واسطه كثرت اشتهار در متون تواريخ ثبت شده است و احدى پيغمبر را جزء آنان به شمار نياورده است. فرضاً در قرآن اشاره و يا تصريحى به اين مطلب نمى‏بود، مسلمين مجبور بودند به حكم تاريخ قطعى قبول كنند كه پيغمبرشان درس ناخوانده بوده است.

* ثانياً، در خود قرآن آيه ديگرى هست كه از آيات سوره اعراف كه در آنها كلمه «امّى» به كار رفته است صراحت كمترى ندارد. مفسّران اسلامى در مفهوم كلمه «امّى» كه در آيات سوره اعراف هست كم و بيش اختلاف نظر دارند، ولى در مفهوم اين آيه از نظر دلالت بر درس ناخواندگى پيغمبر اكرم هيچ گونه اختلاف نظر ندارند. آن آيه اين است:

وَ ما كُنْتَ تَتْلوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ اذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلونَ «1».

تو پيش از نزول قرآن هيچ نوشته‏اى را نمى‏خواندى و با دست راست خود (كه وسيله نوشتن است) نمى‏نوشتى. و اگر قبلًا مى‏خواندى و مى‏نوشتى، ياوه گويان شك و تهمت به وجود مى‏آوردند.

اين آيه صراحت دارد كه پيغمبر، قبل از رسالت نه مى‏خوانده و نه مى‏نوشته‏ است. مفسّران اسلامى عموماً اين آيه را همين طور تفسير كرده‏اند؛ امّا مشار اليه مدّعى است كه در تفسير اين آيه نيز اشتباه شده است؛ مدّعى است كلمه «كتاب» در اين آيه اشاره به كتابهاى مقدّس است از قبيل تورات و انجيل؛ مدّعى است اين آيه مى‏گويد تو قبل از نزول قرآن با هيچ كتاب مقدّسى آشنا نبودى، زيرا اين كتابها به زبان عربى نبود، و اگر آن كتابها را كه به زبان غير عربى است خوانده بودى مورد شك و تهمت ياوه‏گويان واقع مى‏شدى.

اين ادّعا صحيح نيست. «كتاب» در لغت عربى، بر خلاف مفهوم رايج امروز اين كلمه در زبان فارسى، به معنى مطلق نوشته است، خواه نامه باشد يا دفتر، مقدّس و آسمانى باشد يا غير مقدّس و غير آسمانى. در قرآن كريم اين كلمه مكرّر استعمال شده است:

گاهى در مورد نامه‏اى كه ميان دو نفر مبادله مى‏شود به كار رفته است، مانند آنچه درباره ملكه سبا آمده است:

يا ايُّهَا الْمَلَأُ انِّى الْقِىَ الَىَّ كِتابٌ كَريمٌ انَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ «1».

اى بزرگان! نامه‏اى گرامى به من رسيده است. نامه از سليمان است.

و گاهى در مورد قراردادى كه به عنوان سند ميان دو نفر مبادله مى‏شود استعمال شده است:

وَ الَّذينَ يَبْتَغونَ الْكِتابَ مِمّا مَلَكَتْ ايْمانُكُمْ فَكاتِبوهُمْ «2».

بردگانى كه مايل‏اند طبق يك قرارداد، خود را آزاد كنند، تقاضاى آنان را بپذيريد و با آنها قرارداد مبادله كنيد.

و گاهى در مورد الواح غيبى و حقايق ملكوتى كه حكايت علمى از حوادث جهان دارند به كار رفته است:

 وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ الّا فى كِتابٍ مُبينٍ «1».

هيچ تر و يا خشكى نيست مگر آنكه در نوشته‏اى روشن مضبوط است.

در قرآن كريم تنها در مواردى كه كلمه «اهل» به اين كلمه اضافه شده و «اهل الكتاب» گفته شده است، اصطلاح خاصّى منظور شده است.

اهل كتاب يعنى پيروان يكى از كتب آسمانى. در سوره نساء آيه 153 چنين مى‏فرمايد:

يَسْئَلُكَ اهْلُ الْكِتابِ انْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ.

پيروان كتاب آسمانى از تو مى‏خواهند كه از آسمان نامه‏اى بر آنها فرود آورى.

در اين آيه اين كلمه دو نوبت ذكر شده است: يك نوبت با كلمه «اهل» و يك نوبت تنها. آنجا كه كلمه «اهل» به اين كلمه اضافه شده است مقصود كتاب آسمانى است، و آنجا كه تنها ذكر شده يك نامه ساده است.

بعلاوه، جمله «و لا تخطّه بيمينك» خود قرينه است كه مقصود اين است: «تو نه مى‏خواندى و نه مى‏نوشتى، و اگر خواندن و نوشتن مى‏دانستى تو را متّهم مى‏كردند كه از جاى ديگر گرفته و نوشته‏اى، امّا چون تو نه خواندن مى‏دانستى و نه نوشتن، پس جايى براى اين تهمت نيست».

امّا اگر مقصود اين باشد كه تو كتابهاى مقدّس را چون به زبان ديگر است نخوانده‏اى، معنى آيه اين خواهد بود: «تو قبلًا به زبانهاى ديگر نمى‏خواندى و به آن زبانها نمى‏نوشتى» و البتّه معنى درستى نيست، زيرا تنها خواندن آن كتابها با آن زبانها كافى بود براى تهمت؛ لازم نبود كه حتماً با آن زبانها بتواند بنويسد؛ همين قدر كه با آن زبانها مى‏خواند و لو با زبان خودش مى‏نوشت، كافى بود كه مورد تهمت قرار گيرد.

آرى، در اينجا نكته‏اى هست كه ممكن است مؤيّد نظر آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف باشد هر چند خود وى متذكّر اين نكته نشده است، هيچيك از مفسّران نيز به آن توجه نكرده‏اند.

در اين آيه كريمه كلمه «تتلوا» به كار رفته است كه از مادّه «تلاوت» است. تلاوت همچنانكه راغب در مفردات گفته، اختصاص دارد به قرائت آيات مقدّس، بر خلاف كلمه «قرائت» كه اعمّ است. پس هر چند كلمه «كتاب» اعمّ است از كتاب مقدّس و غير مقدّس، امّا كلمه «تتلوا» اختصاص دارد به قرائت آيات مقدّس.

ولى ظاهراً علّت اينكه در اينجا كلمه «تتلوا» به كار رفته است اين است كه مورد بحث، قرآن است و از لحاظ «مشاكله» كه جزء صنايع بديعيّه است، در مورد قرائت ساير چيزها نيز اين كلمه به كار رفته است؛ مثل اين است كه چنين گفته باشد: «تو اكنون قرآن تلاوت مى‏كنى، ولى قبل از قرآن هيچ نوشته‏اى را تلاوت نمى‏كردى».

آيه ديگرى كه مشعر بر درس ناخواندگى رسول اكرم است آيه 52 از سوره شورى است:

وَ كَذلِكَ اوْحَيْنا الَيْكَ روحاً مِنْ امْرِنا ما كُنْتَ تَدْرى مَا الْكِتابُ وَ لَا الْايمانُ.

ما قرآن را كه روح و حيات است، از «امر» خود بر تو وحى كرديم. تو قبلًا نمى‏دانستى نوشته چيست، ايمان چيست.

اين آيه مى‏گويد تو قبل از نزول وحى با كتاب و نوشته آشنا نبودى. آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف از اين آيه ذكرى به ميان نياورده است. ممكن است بگويد مقصود از كلمه «كتاب» در اين آيه نيز متون مقدّس است كه به زبان غير عربى بوده است. جواب همان است كه در آيه پيش گفتيم.

مفسّران اسلامى به دليلى كه بر ما روشن نيست گفته‏اند مقصود از كتاب، خصوص قرآن است. بنا بر اين تفسير، اين آيه از مورد استدلال خارج است.

* ثالثاً، مفسّران اسلامى هرگز در مفهوم كلمه «امّى» وحدت نظر نداشته‏اند؛ در صورتى كه درباره درس ناخواندگى و آشنا نبودن رسول اكرم قبل از رسالت با خواندن و نوشتن، همواره وحدت نظر ميان همه مفسّران بلكه ميان جميع علماى اسلام وجود داشته است و اين خود دليل قاطعى است كه منشأ اعتقاد مسلمين به درس ناخواندگى رسول اكرم تفسير كلمه «امّى» نبوده است. امّا مفهوم كلمه «امّى».

مفهوم كلمه «امّى»

مفسّران اسلامى كلمه «امّى» را سه جور تفسير كرده‏اند:

1. درس ناخوانده و ناآشنا به خطّ و نوشته‏

اكثريّت طرفدار اين نظرند و يا لااقل اين نظر را ترجيح مى‏دهند. طرفداران اين نظر گفته‏اند اين كلمه منسوب به «امّ» است كه به معنى مادر است. امّى يعنى كسى كه به حالت مادرزادى از لحاظ اطّلاع بر خطوط و نوشته‏ها و معلومات بشرى باقى مانده است؛ و يا منسوب به «امّت» است، يعنى كسى كه به عادت اكثريّت مردم است، زيرا اكثريّت توده، خطّ و نوشتن نمى‏دانستند و عدّه كمى مى‏دانستند، همچنانكه «عامى» نيز يعنى كسى كه مانند عامّه مردم است و جاهل است «1». بعضى گفته‏اند يكى از معانى كلمه «امّت» خلقت است و «امّى» يعنى كسى كه بر خلقت و حالت اوّليّه كه بى‏سوادى است باقى است و به شعرى از «اعشى» استناد شده است «2»، و به هر حال، چه مشتق از «امّ» باشد و چه از «امّت»، و «امّت» به هر معنى باشد، معنى اين كلمه درس ناخوانده است.

2. اهل امّ القرى

طرفداران اين نظر اين كلمه را منسوب به «امّ القرى» يعنى مكّه دانسته‏اند. در سوره انعام آيه 92 از مكّه به «امّ القرى» تعبير شده است:

وَ لِتُنْذِرَ امَّ الْقُرى‏ وَ مَنْ حَوْلَها.

براى اينكه تو به مكّه و آنان كه در اطراف مكّه هستند اعلام خطر كنى.

اين احتمال نيز از قديم الايّام در كتب تفسير آمده است «3» و در چندين حديث از

احاديث شيعه اين احتمال تأييد شده است هر چند خود اين حديثها معتبر شناخته نشده است و گفته شده ريشه اسرائيلى دارد «1».

اين احتمال به ادلّه‏اى رد شده است «2»:

يكى اينكه كلمه «امّ القرى» اسم خاص نيست و بر مكّه به عنوان يك صفت عام نه يك اسم خاص اطلاق شده است. امّ القرى يعنى مركز قريه‏ها. هر نقطه‏اى كه مركز قريه‏هايى باشد امّ القرى خوانده مى‏شود. از آيه ديگر از قرآن كه در سوره قصص آيه 59 آمده است معلوم مى‏شود كه اين كلمه عنوان وصفى دارد نه اسمى:

وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى‏ حَتّى‏ يَبْعَثَ فى امِّها رَسولًا.

پروردگار تو چنين نيست كه مردم قريه‏هايى را هلاك كند مگر آنكه قبلا پيامبرى در مركز آن قريه‏ها بفرستد و حجّت را بر آنها تمام كند.

معلوم مى‏شود در زبان قرآن هر نقطه‏اى كه مركز يك منطقه باشد امّ القراى آن منطقه است «3».

ديگر اينكه اين كلمه در قرآن به كسانى اطلاق شده است كه مكّى نبوده‏اند. در سوره آل عمران آيه 20 مى‏فرمايد:

وَ قُلْ لِلَّذينَ اوتُوا الْكِتابَ وَ الامِّيِّينَ ءَ اسْلَمْتُمْ.

بگو به اهل كتاب و به امّيّين (اعراب غير يهودى و نصرانى) آيا تسليم خدا شديد؟

پس معلوم مى‏شود در عرف آن روز و در زمان قرآن به همه اعرابى كه پيرو يك كتاب آسمانى نبودند «امّيّين» گفته مى‏شده است.

بالاتر اينكه اين كلمه حتّى به عوام يهود كه سواد و معلوماتى نداشتند با اينكه‏

اهل كتاب شمرده مى‏شدند نيز اطلاق شده است، چنانكه در سوره بقره آيه 78 مى‏فرمايد:

وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمونَ الْكِتابَ الّا امانِيَّ.

بعضى از فرزندان اسرائيل امّى هستند، از كتاب خود اطّلاعى ندارند مگر يك سلسله خيالات و اوهام.

بديهى است يهوديانى كه قرآن آنان را «امّى» خوانده است، اهل مكّه نبوده‏اند؛ غالباً ساكن مدينه و اطراف مدينه بوده‏اند.

سوم اينكه اگر كلمه‏اى منسوب به امّ القرى باشد طبق قاعده ادبى بايد به جاى «امّى»، «قروى» گفته شود؛ زيرا طبق قاعده باب نسبت در علم صرف، در نسبت به مضاف و مضاف اليه، خاصّه آنجا كه مضاف، كلمه «اب» يا «ام» يا «ابن» يا «بنت» باشد به مضاف اليه نسبت داده مى‏شود نه به مضاف؛ چنانكه در نسبت به ابوطالب، ابو حنيفه، بنى تميم طالبى، حنفى، تميمى گفته مى‏شود.

3. مشركين عرب كه تابع كتاب آسمانى نبودند

اين نظريّه نيز از قديم الايّام ميان مفسّران وجود داشته است. در مجمع البيان ذيل آيه 20 سوره آل عمران كه «امِّيّين» در مقابل «اهل كتاب» قرار گرفته است (وَ قُلْ لِلَّذينَ اوُتُو الْكِتابَ وَ الامِّيِّينَ)، اين نظر را به صحابى و مفسّر بزرگ عبد اللّه بن عبّاس نسبت مى‏دهد و در ذيل آيه 78 از سوره بقره از ابو عبيده نقل مى‏كند، و از ذيل آيه 75 آل عمران بر مى‏آيد كه خود طبرسى همين معنى را در مفهوم آن آيه انتخاب كرده است.

زمخشرى در كشّاف نيز اين آيه و آيه 75 آل عمران را همين طور تفسير كرده است.

فخر رازى اين احتمال را در ذيل آيه 78 بقره و آيه 20 آل عمران نقل مى‏كند.

ولى حقيقت اين است كه اين معنى، يك معنى جداگانه غير از معنى اوّل نيست؛ يعنى چنين نيست كه هر مردمى كه پيرو يك كتاب آسمانى نباشند به آنها «امّى» گفته شود هر چند آن مردم تحصيلكرده و باسواد باشند. اين كلمه به مشركين عرب از آن جهت اطلاق شده است كه مردمى بى‏سواد بوده‏اند. آنچه مناط استعمال اين كلمه درباره مشركين عرب است نا آشنايى آنها به خواندن و نوشتن بوده نه پيروى نكردن‏

آنها از يكى از كتب آسمانى. لهذا آنجا كه اين كلمه به صورت جمع آمده و به مشركين عرب اطلاق شده است اين احتمال ذكر شده، امّا آنجا كه مفرد آمده است و بر رسول اكرم اطلاق شده است احدى از مفسّران نگفته كه مقصود اين است كه آن حضرت پيرو يكى از كتابهاى آسمانى نبوده است. در آنجا بيش از دو احتمال به ميان نيامده است: يكى ناآشنا بودن آن حضرت با خط، ديگر اهل مكّه بودن؛ و چون احتمال دوم به ادلّه قاطعى كه گفتيم مردود است، پس قطعاً آن حضرت از آن جهت «امّى» خوانده شده است كه درس ناخوانده و خط نانوشته بوده است.

در اينجا احتمال چهارمى در مفهوم اين كلمه داده مى‏شود و آن اين است كه اين كلمه به معنى ناآشنايى با متون كتابهاى مقدّس باشد. اين احتمال همان است كه آقاى دكتر سيّد عبداللّطيف از پيش خود اختراع كرده و احياناً آن را با معنى سومى كه ذكر كرديم و از مفسّران قديم نقل كرديم، خلط كرده است. مشار اليه مى‏گويد:

 «كلمات «امّى» و «امّيّون» در قرآن در چند جاى مختلف به كار رفته است، امّا هميشه و همه جا فقط يك معنى از آن مستفاد مى‏شود. كلمه «امّى» در لغت اصلًا به معنى كودك نوزادى است كه از بطن مادر متولّد مى‏شود و با اشاره به همين حالت حيات و زندگى است كه كلمه «امّى» را با معنى ضمن آن به معنى كسى كه نمى‏تواند بخواند و بنويسد تعبير كرده‏اند. كلمه «امّى» همچنين به معنى كسى است كه در «امّ القرى» زندگى مى‏كرده است. امّ القرى يعنى مادر شهرها، شهر پايتخت و عمده؛ و اين صفتى بود كه اعراب زمان پيغمبر براى شهر مكّه قائل بودند. بنابراين كسى كه اهل مكّه بود «امّى» نيز ناميده مى‏شد.

يك مورد استعمال ديگر كلمه «امّى» براى كسى است كه با متنهاى قديم سامى آشنايى نداشته است و از پيروان ديانت يهود يا دين مسيح كه در قرآن به عنوان «اهل الكتاب» ناميده شده‏اند، نبوده است. در قرآن كلمه «امّيّون» براى اعراب پيش از اسلام كه كتاب مقدّسى نداشته‏اند و پيرو تورات و انجيل هم نبوده‏اند، به كار رفته است و در مقابل كلمه «اهل الكتاب» قرار مى‏گرفته است.

در حالى كه براى كلمه «امّى» اينهمه معانى مختلف وجود دارد معلوم نيست چرا مفسّران و مترجمان قرآن، چه مسلمان و چه غير مسلمان، فقط معنى ابتدايى يعنى نوزاد چشم و گوش بسته را گرفته‏اند و آن را به بى‏سواد و جاهل تعبير كرده‏اند و در نتيجه اهل مكّه پيش از اسلام را نيز امّيّون يا گروهى بى‏سواد معرّفى كرده‏اند؟!» «1»

* اوّلًا، از قديمترين ايّام، مفسّران اسلامى كلمه «امّى» و «امّيّون» را سه جور تفسير كرده‏اند و لا اقل احتمالات سه گانه‏اى درباره آن ذكر كرده‏اند. مفسّران اسلامى بر خلاف ادّعاى آقاى دكتر سيّد عبداللّطيف فقط به يك معنى نچسبيده‏اند.

* ثانياً، هيچ كس نگفته است كه كلمه «امّى» به معنى نوزاد چشم و گوش بسته است كه معنى ضمنى آن كسى باشد كه نمى‏تواند بخواند و بنويسد. اين كلمه اساساً در مورد نوزاد به كار نمى‏رود؛ در مورد بزرگسالى به كار مى‏رود كه از لحاظ فنّ خواندن و نوشتن به حالتى است كه از مادر زاده شده است، به اصطلاح علماى منطق مفهوم «عدم و ملكه» دارد. منطقيّين اسلامى همواره اين كلمه را به عنوان يكى از مثالهاى عدم و ملكه در كتب منطق ذكر مى‏كرده‏اند.

* ثالثا، اينكه مى‏گويد يكى از معانى اين كلمه اين بوده كه با متنهاى قديم سامى آشنايى نداشته باشد، صحيح نيست. آنچه از اقوال قدماى مفسّرين و اهل لغت استفاده مى‏شود اين است كه اين كلمه در حالت جمع (امّيّين) به مشركين عرب گفته مى‏شده است در مقابل اهل كتاب، به اين علّت كه غالباً مشركين عرب بى‏سواد بودند، و ظاهراً اين عنوان تحقير آميز را يهوديان و مسيحيان به آنها داده بودند.

ممكن نيست مردمى فقط به خاطر اينكه با زبان و كتاب مخصوصى آشنايى ندارند ولى به زبان خودشان بخوانند و بنويسند به آنها «امّيّين» گفته شود؛ زيرا به هر حال ريشه اين كلمه بنا بر اين تفسير نيز كلمه «امّ» يا «امّت» است و مفهوم باقى بودن به حالت اوّلى و مادرزادى را مى‏رساند.

و امّا علّت اينكه اين كلمه از ريشه امّ القرى شناخته نشده است با اينكه به صورت احتمال همواره آن را ذكر مى‏كرده‏اند، اشكالات فراوانى است كه در اين معنى وجود داشته است و قبلًا بيان شد.

پس تعجّب اين دانشمند هندى بيجاست.

مؤيّد اين مدّعا اين است كه در برخى استعمالات ديگر اين كلمه كه در روايات يا تواريخ ضبط شده است مفهومى جز «درس ناخوانده» ندارد. در بحار الانوار جلد 16 چاپ جديد صفحه 119 مى‏نويسد از خود پيغمبر اكرم روايت شده است:

نَحنُ امَّةٌ امِّيَّةٌ لا نَقرَءُ وَ لا نَكتُبُ.

ما قومى امّى هستيم كه نه مى‏خوانيم و نه مى‏نويسيم.

ابن خلّكان در جلد 4 تاريخ خود ذيل احوال محمّد بن عبد الملك معروف به «ابن الزّيات» وزير معتصم و متوكّل مى‏نويسد:

 «وى قبلًا جزء دبيران معتصم خليفه عبّاسى بود و وزارت را احمد بن شاذى بصرى به عهده داشت. روزى نامه‏اى براى معتصم رسيد و وزير آن نامه را براى خليفه قرائت كرد. در آن نامه كلمه «كلاء» آمده بود. معتصم كه از معلومات بهره‏اى نداشت از وزير پرسيد: كلاء چيست؟ وزير هم نمى‏دانست. معتصم گفت: «خليفة امّىّ و وزير عامّىّ» يعنى خليفه‏اى درس ناخوانده و وزيرى جاهل. آنگاه گفت بگوييد يكى از دبيران بيايد. ابن الزّيات حاضر بود و آمد. اين كلمه را با چند كلمه ديگر كه قريب المعنى بودند معنى كرد و تفاوت آنها را گفت. همين امر مقدّمه وزارت ابن الزّيات شد.»

معتصم كه به لغت عامّه سخن مى‏گفته است، از كلمه «امّى» درس ناخوانده قصد كرده است. نظامى مى‏گويد:

         احمد مرسل كه خرد خاك اوست             هر دو جهان بسته فتراك اوست‏

          امّى گويا به زبان فصيح                        از الف آدم و ميم مسيح‏

          همچو الف راست به عهد وفا                  اوّل و آخر شده بر انبيا

 

 

آيا از قرآن استفاده مى‏شود كه رسول اكرم مى‏خوانده و مى‏نوشته است؟

آقاى دكتر سيّد عبداللّطيف مدّعى است از بعضى از آيات قرآن صراحتاً مى‏توان فهميد كه آن حضرت، هم مى‏خوانده و هم مى‏نوشته است، از آن جمله آيه 164 از سوره آل عمران است:

لَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤمِنينَ اذْ بَعَثَ فيهِمْ رَسولًا مِنْ انْفُسِهِمْ يَتْلوا عَلَيْهِمْ اياتِهِ و يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ انْ كانوا مِنْ قَبْلُ لَفى ضَلالٍ مُبينٍ.

خداوند بر مؤمنان منّت نهاد آنگاه كه پيغمبرى در ميان آنها برانگيخت كه آيات خدا را بر آنها تلاوت مى‏كند و آنها را پاكيزه مى‏گرداند و به آنها كتاب و حكمت مى‏آموزد، و همانا آنها پيش از آن در گمراهى آشكار بودند.

ايشان مى‏گويند:

 «بنا بر تصريح قرآن، نخستين وظيفه پيغمبر آن بود كه قرآن را به پيروانش تعليم دهد و مسلّم است كه حدّاقل شايستگى براى كسى كه بخواهد كتاب يا محتويات كتاب و دانش يك كتاب را به ديگران تعليم دهد، باز هم مطابق تصريح خود قرآن، آن است كه بتواند قلم را به كار بندد يا دست كم آنچه را با قلم نوشته شده بخواند.» «1»

اين استدلال، به نظر عجيب مى‏آيد:

* اوّلا، آنچه مورد اتّفاق مسلمين است و مشار اليه مى‏خواهد خلاف آن را ثابت كند اين است كه رسول اكرم قبل از رسالت نه مى‏خوانده و نه مى‏نوشته است.

حدّاكثر اين استدلال اين است كه ايشان در دوره رسالت مى‏خوانده و مى‏نوشته‏اند چنانكه عقيده سيّد مرتضى و شعبى و جماعتى ديگر بر اين است. پس مدّعاى آقاى دكتر سيّد عبداللّطيف اثبات نمى‏شود.

* ثانيا، از نظر دوران رسالت نيز اين استدلال ناتمام است. توضيح اينكه در برخى از تعليمات مانند تعليماتى كه به نوآموز مى‏دهند كه خواندن و نوشتن به او بياموزند، يا در تعليم رياضيّات و امثال آن، احتياج به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه و غيره هست و خود معلّم بايد عمل كند تا دانش آموز يا دانشجو ياد بگيرد؛ امّا تعليم حكمت و اخلاق و حلال و حرام كه كار پيغمبران است نيازى به قلم و كاغذ و رسم و تخته سياه ندارد.

مشّائين از حكما را از آن جهت «مشّائين» گفته‏اند كه معلّم در حالى كه راه مى‏رفت و قدم مى‏زد به دانشجويان تعليم مى‏كرد. البتّه براى شاگردان كه بخواهند ضبط كنند و فراموششان نشود لازم است بنويسند. لذا رسول خدا همواره توصيه مى‏كرد كه سخنانش را ضبط كنند و بنويسند. مى‏فرمود: «قيّدوا العلم» دانش را در بند

كنيد. گفتند: چگونه در بند كنيم؟ فرمود: بنويسيد «1».

مى‏فرمود:

نَضَّرَ اللّهُ عَبداً سَمِعَ مَقالَتى فَوَعاها وَ بَلَّغَها مَن لَم يَسمَعها «2».

خداوند خرّم كند بنده‏اى را كه سخن مرا بشنود و ضبط كند و به آن كه نشنيده است ابلاغ نمايد.

در حديث است كه رسول خدا سه نوبت پشت سر هم فرمود: خدايا! جانشينان مرا رحمت كن. گفتند: يا رسول اللّه جانشينان شما كيانند؟ فرمود: كسانى كه بعد از من مى‏آيند و گفته مرا و سنّت مرا مى‏گيرند و به مردم ديگر تعليم مى‏كنند «3».

ايضاً مى‏فرمود:

من حقّ الولد على الوالد ان يحسّن اسمه و ان يعلّمه الكتابة و ان يزوّجه اذا بلغ «4».

از حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيك برايش انتخاب كند، نوشتن به او بياموزاند، و وقتى كه بالغ شد همسر برايش انتخاب كند.

قرآن كريم در كمال صراحت مى‏فرمايد:

يا ايُّهَا الَّذينَ امَنوا اذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ الى‏ اجَلٍ مُسَمَّى فَاكْتُبوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ «5».

اى اهل ايمان! هنگامى كه نسبت به يكديگر تعهّداتى براى مدّت معيّنى پيدا مى‏كنيد آن را بنويسيد. بايد نويسنده‏اى به درستى و انصاف و عدالت آن را بنويسد.

لهذا به دستور خدا و پيامبرش لازم شد مسلمانان به خاطر حفظ آثار دينى‏شان، و هم براى اداى حقوق فرزندانشان، و هم براى انتظام دنياشان به صنعت شريف نوشتن و خواندن همّت بگمارند. همين جهت سبب شد كه «نهضت قلم» به وجود آمد؛ آنچنان نهضتى كه همان مردمى كه افراد باسوادشان انگشت شمار بودند، آنچنان رو به علم و دانش و خواندن و نوشتن آوردند كه گروهى از آنها در مدينه چند زبان را آموختند و توانستند پيام اسلام را با زبانهاى گوناگون به سراسر جهان ابلاغ نمايند.

در تواريخ مى‏خوانيم كه اسراى بدر را پيغمبر با گرفتن فديه آزاد كرد. برخى از آنها كه فقير بودند بدون فديه آزاد شدند و برخى كه تعليم خط مى‏دانستند با آنها قرارداد كرد كه هر كدامشان ده نفر از كودكان مدينه را خط نوشتن بياموزانند و آنگاه آزاد شوند»

.

آرى، پيغمبر تا اين حد اصرار داشت كه اين صنعت رايج شود و مسلمانان به دانش و آموختن رو آورند؛ ولى هيچيك از اينها ايجاب نمى‏كند كه شخص رسول اكرم نيازى داشته باشد كه براى تعليم و تبليغ مردم از خواندن و نوشتن استفاده كند.

معظم له مى‏گويد:

 «خداوند در اوّل سوره، از قلم و نوشتن ياد كرده. آيا اين آيات صريح و روشن دليل نيست كه پيغمبر اسلام خواندن و نوشتن مى‏دانسته و با كتاب و قلم سر و كار داشته؟ ... چگونه ممكن است پيغمبر اكرم مردم را به علم و سواد و نوشتن تشويق كند و خودش به خواندن و نوشتن اعتنايى نداشته باشد، در صورتى كه هميشه در كارها پيشقدم بوده است.» «2»

اين استدلال نيز عجيب است.

البتّه اين آيات دليل بر اين است كه خداوند كه اين آيات را بر بنده‏اى براى هدايت بندگانش نازل كرده و هم پيغمبر كه اين آيات بر قلب مقدّسش فرود آمده، ارزش خواندن و نوشتن را براى بشر مى‏دانسته‏اند؛ امّا اين آيات نه دليل بر اين است كه خداوند با خواندن و نوشتن و قلم و كاغذ سر و كار دارد و نه پيغمبر.

مى‏گويد: «پيغمبر اكرم در همه دستورها كه مى‏داده پيشقدم بوده، چگونه اين‏ دستور را داده و خود عمل نكرده است؟». درست مثل اين است كه بگوييم پزشك كه نسخه‏اى به بيمار مى‏دهد اوّل بايد خودش آن نسخه را به كار بندد. بديهى است اگر پزشك بيمار گردد و همان نيازى كه بيماران به دوا پيدا مى‏كنند پيدا كند، خودش قبل از ديگران نسخه خود را به كار مى‏بندد؛ امّا اگر بيمار نشد و نياز پيدا نكرد چطور؟

بايد ببينيم پيغمبر اكرم همان نيازى كه ديگران به خواندن و نوشتن دارند- كه سبب مى‏شود دارا بودن اين صنعت براى آنها كمال، و فاقد بودن آن نقص باشد- داشت و دستور خويش را به كار نبست، و يا پيغمبر وضع خاصّى دارد كه چنين نيازى ندارد. پيغمبر در عبادت، فداكارى، تقوا، راستى، درستى، حسن خلق، دموكراسى، تواضع و ساير اخلاق و آداب حسنه پيشقدم بود، زيرا همه آنها براى او كمال بود و نداشتن آنها نقص بود؛ امّا موضوع به اصطلاح سواد داشتن از اين قبيل نيست.

ارزش فوق‏العاده سواد داشتن براى افراد بشر از آن جهت است كه وسيله استفاده كردن افراد بشر از معلومات يكديگر است. خطوط، علامات و رموزى است كه افراد بشر براى تفهيم افكار و مقاصد يكديگر قرارداد كرده‏اند. آشنايى با خطوط، وسيله‏اى است براى انتقال معلومات از فردى به فرد ديگر و از قومى به قوم ديگر و از نسلى به نسل ديگر. بشر به اين وسيله معلومات خود را از فنا و نيستى و فراموشى حفظ مى‏كند. سوادداشتن از اين نظر نظير زبان دانستن است. انسان به هر اندازه زبانهاى بيشترى بداند وسيله بيشترى براى كسب معلومات بشرهاى ديگر در اختيار دارد.

هيچيك از زبان دانستن و سواد داشتن، «علم» به معنى واقعى نيست، امّا مفتاح و كليد علم هست. علم اين است كه انسان به يك حقيقت و يك قانون كه در متن هستى واقعيّت دارد آگاه گردد. علوم طبيعى، منطق، رياضيّات علم است، زيرا بشر در اين علوم يك رابطه واقعى و تكوينى و علّى و معلولى را ميان اشياء خارجى يا ذهنى كشف مى‏كند؛ امّا دانستن لغت، قواعد زبان و امثال اينها علم نيست، زيرا ما را به يك رابطه واقعى ميان اشياء آگاه نمى‏كند، بلكه بر يك سلسله امور قراردادى و اعتبارى كه از حدّ فرض و قرارداد تجاوز نمى‏كند آگاه مى‏سازد. دانستن اين امور مفتاح و كليد علم است نه خود علم.

آرى، در زمينه همين امور قراردادى يك جريانات واقعى پيش مى‏آيد از قبيل تطوّرات لغتها و تركيبات كه نماينده تكامل افكار است و طبق يك قانون طبيعى صورت مى‏گيرد، و البتّه اطّلاع بر آن قوانين طبيعى جزء فلسفه و علم است؛ پس‏ ارزش سواد داشتن، از نظر اين است كه انسان كليد دانش ديگران را در دست مى‏گيرد.

اكنون ببينيم آيا راه كسب دانش منحصر به اين است كه انسان كليد دانش ديگران را در دست داشته باشد و از دانش آنها استفاده كند؟ آيا پيغمبر بايد از دانش افراد بشر استفاده كند؟ اگر اينچنين است پس نبوغ و ابتكار كجا رفت؟ اشراق و الهام كجا رفت؟ دانش مستقيم از طبيعت كجا رفت؟

از قضا پست‏ترين انواع دانش آموزى همان است كه از نوشته‏ها و گفته‏هاى ديگران به دست آيد؛ چه، گذشته از آنكه شخصيّت خود دانش آموز در آن دخالت ندارد، در نوشته‏هاى بشرى اوهام و حقايق به هم آميخته است.

دكارت حكيم معروف فرانسوى پس از آنكه يك سلسله مقالات منتشر كرد، صيت شهرتش همه جا پيچيد و سخنان تازه‏اش مورد تحسين و اعجاب همگان قرار گرفت. يكى از كسانى كه مقالات وى را خوانده بود و بدانها اعجاب داشت و مانند دكتر سيّد عبداللّطيف فكر مى‏كرد، خيال كرد كه دكارت بر گنجينه‏اى از نسخه‏ها و كتابها دست يافته و معلومات خويش را از آنجا به دست آورده است. به ملاقات وى رفت و از وى تقاضا كرد كتابخانه‏اش را به او ارائه دهد. دكارت او را به محوّطه‏اى كه در آنجا جسد گوساله‏اى را تشريح كرده بود راهنمايى كرد و آن گوساله را به او نشان داد و گفت اين است كتابخانه من! من معلومات خود را از اين كتابها به دست مى‏آورم.

مرحوم سيّد جمال الدّين اسد آبادى مى‏گفته است:

 «عجب است كه بعضى افراد عمرى را پاى چراغ به خواندن كتابها و نوشته‏هاى انسانهايى مانند خود صرف مى‏كنند، امّا يك شب خود همان چراغ را مطالعه نمى‏كنند. اگر يك شب كتاب را ببندند و چراغ را مطالعه كنند، معلومات بيشتر و وسيعترى پيدا مى‏كنند.»

هيچ كس عالم به دنيا نمى‏آيد. همه مردم اوّل جاهل و بعد كم و بيش عالم مى‏گردند. و به تعبير صحيح‏تر، هر كسى جز خدا در ذات خود جاهل است و به موجب نيروها و علل و اسباب ديگرى عالم مى‏شود. پس هر كسى نيازمند به معلّم، يعنى نيازمند يك قوّه و نيرويى است كه الهام بخش او باشد. خداوند درباره رسول اكرم مى‏فرمايد:

الَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَاوى‏ وَ وَجَدَكَ ضالًّا فَهَدى‏ وَ وَجَدَكَ عائِلًا فَاغْنى‏ «1».

آيا تو يتيمى نبودى كه خدا به تو پناه داد؟ گمراه و بى‏خبر نبودى كه خدا تو را راهنمايى كرد و با خبرت ساخت؟ تهيدست نبودى كه خداوند تو را بى‏نياز ساخت؟

امّا سخن در معلّم است كه لزوماً چى و كى بايد باشد؟ آيا انسان حتماً بايد از بشر ديگر علم بياموزد، پس حتما لازم است كليد دانش بشرهاى ديگر را كه نامش «سواد داشتن» است در اختيار داشته باشد؟ آيا انسان را آن پايه نيست كه مبتكر باشد؟ آيا انسان نمى‏تواند بى‏نياز از انسانهاى ديگر، كتاب طبيعت و خلقت را مطالعه كند؟ آيا انسان را آن مقام و درجه نيست كه با غيب و ملكوت اتّصال پيدا كند و خداوند مستقيماً معلّم و هادى او باشد؟ قرآن كريم درباره پيغمبر مى‏فرمايد:

وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏، انْ هُوَ الّا وَحْىٌ يوحى‏، عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى‏ «2».

او از هواى نفس سخن نمى‏گويد، آنچه مى‏گويد جز وحى كه به او مى‏رسد نيست؛ آنكه داراى نيروهاى زيادى است او را تعليم داده است.

على (عليه السّلام) درباره رسول اكرم مى‏فرمايد:

و لقد قرن اللّه به منذ كان فطيما اعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم «3».

از آن زمان كه كودك بود و تازه از شير گرفته شده بود، خداوند بزرگترين فرشته خويش را مأمور و مراقب او قرار داده، آن فرشته او را در راههاى مكرمت مى‏برد و به نيكوترين اخلاق جهان سوق مى‏داد.

         آن طرف كه عشق مى‏افزود درد                 بو حنيفه و شافعى درسى نكرد

          عاشقان راشد مدرّس حسن دوست             دفتر و درس و سبقشان روى اوست‏

          خامش‏اند و نعره تكرارشان                       مى‏رود تا عرش و تخت يارشان‏

 

         درسشان آشوب و چرخ ولوله                      نى زيادات است و باب و سلسله «1»

             سلسله اين قوم جعد مشكبار                   مسأله دور است امّا دور يار

             هر كه در خلوت به بينش يافت راه            او ز دانشها نجويد دستگاه «2»

*

          عارف از پرتو مى راز معانى دانست                   گوهر هر كس از اين لعل توانى دانست‏

          شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس             كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست‏

          اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى                ترسم اين نكته به تحقيق نتانى دانست‏

 ابن خلدون در مقدّمه معروف خويش فصل «فى انّ الخطّ و الكتابة من عداد الصّنائع الانسانيّة» بحثى مى‏كند در اطراف اينكه خط از آن نظر كمال است كه زندگى بشر اجتماعى است و افراد به كسب معلومات يكديگر نيازمندند. بعد سير تكاملى خط را در تمدّنها ذكر مى‏كند؛ آنگاه به پيدايش خط در محيط حجاز اشاره مى‏كند و سپس مى‏گويد:

 «در صدر اسلام، خط از جنبه فنّى مراحل ابتدايى را طى مى‏كرد و خطوط صحابه از لحاظ رسم الخط، خالى از نقص نبوده است؛ ولى بعدها تابعين و اخلاف آنها همان رسم الخط را به عنوان تيمّن و تبرّك در كتابت قرآن حفظ كردند و از آن تجاوز نكردند با اينكه بعضى از آن رسم الخط ها خلاف قاعده بود؛ لهذا بعضى كلمات قرآن با رسم الخطّ خاصّى باقى ماند.»

آنگاه مى‏گويد:

 «كمالات فنّى و عملى از قبيل رسم الخط را كه بستگى دارد به اسباب و وسائل زندگى و جنبه نسبى دارد، با كمالات مطلق كه فقدان آنها نقص در انسانيّت انسان است و نقص واقعى است نبايد اشتباه كرد.»

ابن خلدون آنگاه موضوع امّى بودن رسول خدا را طرح مى‏كند و خلاصه سخنش اين است:

 «پيغمبر امّى بود. امّى بودن براى او كمال بود، زيرا او علم خويش را از بالا فرا گرفته بود. امّا امّى بودن براى ما نقص است، زيرا مساوى است با جاهل بودن ما.» «1»

آيه ديگرى از طرف مشاراليه به آن استناد شده آيه 2 و 3 از سوره «لم يكن» است. مى‏گويد.

 «بسيار شگفت انگيز است كه مترجمان و مفسّران قرآن به اين آيه كه توصيف حضرت محمّد (ص) مى‏باشد توجّه نكرده‏اند كه در آن گفته شده: «رسول من اللّه يتلوا صحفا مطهّرة» «2» يعنى محمّد پيغمبر خدا كه صحيفه‏هاى مقدّس و مطهّر را قرائت مى‏كند. بايد توجّه كرد كه در اين آيات گفته نشده است كه پيغمبر صحيفه‏هاى مقدّس را از خاطر خود نقل مى‏كند، بلكه تصريح شده است كه اين صحيفه‏ها را قرائت مى‏كند و از رو مى‏خواند».

پاسخ اين استدلال آنگاه روشن مى‏شود كه مفهوم دو كلمه از كلمات آيه فوق الذّكر روشن شود: كلمه «صحيفه» و كلمه «يتلوا».

 «صحيفه» به معنى ورق (برگ) است و «صحف» جمع صحيفه است. معنى آيه با جمله بعد كه مى‏فرمايد: «فيها كتب قيّمة» اين است: «پيغمبر برگهاى پاك و منزّهى را كه در آنها نوشته‏هايى راست و پايدار هست براى مردم مى‏خواند».

مقصود از اين برگها همان چيزها بوده كه آيات قرآن مجيد را بر روى آنها مى‏نوشته‏اند. پس مقصود اين است كه پيغمبر قرآن را بر مردم مى‏خواند.

كلمه «يتلوا» از مادّه تلاوت است. به هيچ مدركى بر نخورده‏ايم كه تلاوت به معنى خواندن از رو باشد. آنچه مجموعاً از كلمات اهل لغت و از موارد استعمال كلمه «قرائت» و كلمه «تلاوت» فهميده مى‏شود اين است كه هر سخن گفتن، قرائت يا تلاوت نيست. قرائت و تلاوت در موردى است كه سخنى كه خوانده مى‏شود مربوط به‏ يك متن باشد، خواه آنكه آن متن از رو خوانده شود يا از بر؛ مثلًا خواندن قرآن، قرائت و تلاوت است، خواه از روى مصحف خوانده شود و يا از حفظ؛ با يك تفاوت ميان خود اين دو كلمه: تلاوت اختصاص دارد به خواندن متنى كه مقدّس باشد، ولى قرائت اعمّ است از قرائت آيات مقدّس و چيز ديگر. مثلًا صحيح است گفته شود «گلستان سعدى را قرائت كردم»، امّا صحيح نيست گفته شود «گلستان سعدى را تلاوت كردم».

و در هر حال، اينكه آن متن از بر خوانده شود يا از رو، نه در مفهوم قرائت دخالت دارد و نه در مفهوم تلاوت. عليهذا آيه فوق الذكر جز اين نمى‏گويد كه پيغمبر آيات قرآن را كه بر صفحاتى نوشته شده است براى مردم تلاوت مى‏كند.

اساساً چه احتياجى هست كه پيغمبر هنگام تلاوت آيات قرآن، از رو بخواند؟

قرآن را صدها نفر از مسلمانان حفظ بودند؛ آيا خود پيغمبر از حفظ نبود و نيازمند بود از رو بخواند؟ خداوند حفظ او را خصوصاً تضمين كرده بود (سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى‏) «1».

مجموعاً معلوم شد كه از آيات قرآن به هيچ وجه استفاده نمى‏شود كه رسول خدا مى‏خوانده و يا مى‏نوشته است؛ عكس آن استفاده مى‏شود؛ و فرضاً استفاده شود كه آن حضرت مى‏خوانده و مى‏نوشته است، تازه مربوط به دوره رسالت است و حال آنكه مدّعاى مشاراليه اين است كه رسول خدا قبل از رسالت مى‏خوانده و مى‏نوشته است.

تواريخ و احاديث‏

آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف مدّعى است كه از تواريخ و احاديث نيز مى‏توان استفاده كرد كه رسول خدا، هم مى‏خوانده و هم مى‏نوشته است. به دو جريان استناد مى‏كند:

1. مى‏گويد:

«بخارى ضمن اخبار و احاديثى كه در «كتاب العلم» ثبت كرده نقل مى‏كند كه يك بار پيغمبر نامه‏اى محرمانه به دامادش على داد و مخصوصاً به او گفت باز نكند و نام گيرنده را به خوبى به خاطر بسپارد و نامه را به او برساند. وقتى كه پيغمبر نامه‏اى چنان محرمانه مى‏فرستاد كه حتّى على داماد و شخص مورد اعتماد پيغمبر هم نمى‏بايست آن را بخواند و از آن مطّلع شود، آيا چه كسى جز خود پيغمبر ممكن است چنين نامه‏اى نوشته باشد؟»

متأسّفانه روايتى كه در صحيح بخارى هست «1» هيچ ذكر نمى‏كند كه حامل نامه على (عليه السّلام) بوده است؛ در صورتى كه مشاراليه مى‏خواهد از اينكه پيغمبر مضمون نامه را حتّى از على پنهان داشته است استفاده كند كه خود پيغمبر نامه را نوشته است.

در صحيح بخارى، باب العلم مى‏گويد پيغمبر جمعى را فرستاد و به امير آنها نامه‏اى داد و گفت پيش از آنكه به فلان نقطه برسى نامه را باز نكن. هيچ نمى‏گويد كه امير آنها على بود. و از مضمون روايت معلوم است كه كسى كه بايد نامه را باز كند خود حامل نامه بوده است نه شخص سومى كه آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف پنداشته است.

آنچه بخارى در اينجا آورده مربوط است به داستان «بطن نخله» در كتب سير و تواريخ مضبوط است.

سيره ابن هشام «2» تحت عنوان «سريّة عبد اللّه بن جحش» و همچنين بحار الانوار «3» عين روايت را نقل مى‏كند كه حامل نامه، عبد اللّه بن جحش بوده است. مى‏گويند پيغمبر به او فرمود پس از دو روز قطع مسافت، آن را باز كن و به آنچه نوشته شده است عمل كن. عبد اللّه بن جحش بعد از دو روز قطع مسافت نامه را باز كرد و فرمان رسول خدا را اجرا كرد.

مغازى واقدى تصريح مى‏كند كه نويسنده نامه ابىّ بن كعب بوده است نه خود پيغمبر اكرم. مى‏گويد:

 «عبد اللّه بن جحش گفت يك شب بعد از نماز عشاء، پيغمبر به من فرمود صبح زود آماده و مسلّح بيا كه مأموريّتى دارى. پس از نماز صبح كه جمعيّت در مسجد با پيغمبر خواندند، من قبل از پيغمبر آماده و مسلّح در خانه‏اش ايستاده بودم. عدّه ديگرى نيز مانند من آمده بودند. پيغمبر ابىّ بن كعب را احضار كرد و دستور داد نامه‏اى بنويسد. پيغمبر آن نامه سربسته را به من داد و گفت تو را امير اين جمع قرار دادم و پس از دو شب كه از فلان راه مى‏روى نامه مرا بگشا و هر چه در آنجا هست عمل كن. من پس از دو روز طىّ مسافت، نامه را باز كردم و ديدم فرمان داده است به «بطن نخله» (نقطه‏اى است ميان مكّه و طائف) براى كسب اطّلاعات لازم از كاروان قريش بروم. ضمناً توصيه كرده كه هيچكدام از ياران خويش را مجبور به همراهى نكن؛ هر كه خواست، با تو بيايد و هر كه نخواست، برگردد. البتّه مأموريّت خطرناكى بود. به ياران خود گفتم هر كه آماده شهادت است با من بيايد، هر كس آماده نيست مختار است كه برگردد. همه يك كلام گفتند: نحن سامعون و مطيعون للّه و رسوله و لك ... «1»»

پس آنچه آقاى دكتر سيّد عبد اللّطيف به آن استناد كرده به كلّى بى‏اساس است.

2. جريان دومى كه مورد استناد مشاراليه واقع شده جريان حديبيّه است. ايشان مى‏گويند:

 «به طورى كه بخارى و ابن هشام نقل كرده‏اند ... پيغمبر عهدنامه را گرفت و با دست خود نوشت.»

اوّلا بخارى در يك روايت چنين نوشته و در روايت ديگر مخالف آن را نوشته است. علماى اهل تسنّن تقريباً اجماع كرده‏اند كه هر چند ظاهر عبارت بخارى موهم اين است كه خود رسول اكرم نوشته است ولى منظور راوى اين نبوده است. سيره حلبى پس از آنكه طبق معمول جريان را نقل مى‏كند و حتّى مى‏نويسد: «پيغمبر اكرم براى محو كلمه رسول اللّه از على كمك گرفت» روايت بخارى را نقل مى‏كند و مى‏گويد برخى مدّعى شده‏اند كه اين يك معجزه بود كه از آن حضرت ظهور كرد؛ ولى بعد مى‏گويد:

«بعضى گفته‏اند اين روايت را به اين شكل اهل علم معتبر نمى‏دانند. مقصود اين است كه پيغمبر امر كرد به كتابت نه اينكه خود نوشت.»

مى‏گويد:

 «ابو الوليد باجى مالكى اندلسى كه خواست ظاهر عبارت بخارى را بگيرد، مورد انكار شديد علماى اندلس واقع شد.» «1»

و امّا سيره ابن هشام اصلًا چنين چيزى ندارد و معلوم نيست چرا آقاى دكتر سيّد عبداللّطيف چنين نسبتى به ابن هشام مى‏دهد.

ما قبلًا گفتيم كه از جنبه تاريخى، آنچه از اكثر نقلها استفاده مى‏شود اين است كه هر چه نوشته شد به وسيله على (عليه السّلام) بود؛ تنها از عبارت طبرى و ابن اثير بر مى‏آيد كه پيغمبر با اينكه نوشتن نمى‏دانست، برداشت و خودش نوشت.

تازه حدّاكثر اين است كه پيغمبر در دوران رسالت، يك نوبت يا بيشتر نوشته است و حال آنكه محلّ بحث، دوران قبل از رسالت است.

اتّهام مخالفان‏

در آغاز اين مقاله گفتيم مخالفان پيغمبر و اسلام در آن تاريخ، آن حضرت را به اخذ مطلب از افواه ديگران متّهم كردند (در آياتى از قرآن اين اتّهام منعكس است)، ولى به اين جهت متّهم نكردند كه چون با سواد است و خواندن و نوشتن مى‏داند، شايد كتابهايى نزد خود دارد و مطالبى كه مى‏آورد از آن كتابها استفاده كرده است.

ممكن است كسى بگويد رسول خدا را به اين جهت نيز متّهم كرده‏اند و اين اتّهام نيز در قرآن منعكس است. در سوره فرقان آيه 5 مى‏فرمايد:

وَ قالوا اساطيرُ الاوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى‏ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ اصيلًا.

گفتند: اينها كه اين مى‏گويد افسانه‏هاى پيشينيان است كه آنها را نوشته پس هر صبح و شام بر او املاء و القاء مى‏شود.

جواب اين است كه گذشته از اينكه اتّهامات دشمنان پيغمبر آنچنان تعصّب‏آميز و ناشى از عقده و احساسات بود كه به تعبير قرآن جز «ظلم و زور» نامى بر آن نتوان نهاد، اين آيه صراحت ندارد كه آنها مدّعى بوده‏اند پيغمبر خودش مى‏نوشته است.

كلمه «اكتتاب»، هم به معنى نوشتن آمده است و هم به معنى «استكتاب» كه عبارت است از اينكه شخصى از ديگرى بخواهد كه براى او بنويسد.

ذيل آيه قرينه است كه مقصود معنى دوم است، زيرا مضمون آيه اين است: «آنها گفتند افسانه‏هاى پيشينيان را نوشته (يا ديگران برايش نوشته‏اند) پس هر بامداد و پسين بر او قرائت مى‏شود». «اكتتاب» را به صورت ماضى و «املاء» را به صورت جارى و مستمر ذكر كرده است؛ يعنى چيزهايى كه قبلًا آنها را نويسانيده است، ديگران كه سواد خواندن دارند هر صبح و شام مى‏آيند و بر او مى‏خوانند و او از آنها ياد مى‏گيرد و حفظ مى‏كند. اگر خود پيغمبر خواندن مى‏دانست لزومى نداشت بگويند ديگران هر صبح و شام بر او املاء مى‏كنند، كافى بود بگويند خودش مراجعه مى‏كند و به ذهن مى‏سپارد.

پس حتّى كافران زورگو و تهمت ساز زمان پيغمبر نيز- كه همه گونه تهمت به او مى‏زدند: ديوانه‏اش مى‏خواندند، ساحر و جادوگرش مى‏ناميدند، كذّابش لقب دادند، به تعلّم شفاهى از افواه ديگران متّهمش كردند- نتوانستند ادّعا كنند چون خواندن و نوشتن مى‏داند محتويات كتابهاى ديگر را به نام خودش براى ما مى‏خواند.

نتيجه

از مجموع آنچه گذشت معلوم شد كه رسول اكرم به حكم تاريخ قطعى و به شهادت قرآن و به حكم قرائن فراوانى كه از تاريخ اسلام استنباط مى‏شود، لوح ضميرش از تعلّم از بشر پاك بوده است. او انسانى است كه جز مكتب تعليم الهى مكتبى نديده و جز از حق دانشى نياموخته است. او گلى است كه جز دست باغبان ازل دست ديگرى در پرورشش دخالت نداشته است.

او با آنكه با قلم و كاغذ و مركّب و خواندن و نوشتن آشنا نبود، در كتاب مقدّس خويش به قلم و آثار قلم به عنوان يك امر مقدّس سوگند ياد كرد «1» و در اوّلين پيام آسمانى خود فرمان خواندن داد؛ علم و دانش و صنعت به كار بردن قلم را، پس از نعمت آفرينش، بزرگترين نعمت ارزانى شده به بشر معرّفى كرد «2». آن كس كه خود قلم به دست نگرفته بود بلا فاصله پس از ورود به مدينه و ايجاد امكانات ساده، «نهضت قلم» ايجاد كرد و با آنكه خود معلّمى از بشر نديده بود و دارالعلم و دانشگاهى طى نكرده بود، خود معلّم بشر و پديد آورنده دارالعلم‏ها و دانشگاهها شد.

         ستاره‏اى بدرخشيد و ماه مجلس شد                    دل رميده ما را انيس و مونس شد

         نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت             به غمزه مسأله‏آموز صد مدرّس شد

         كرشمه تو شرابى به عاشقان پيمود                     كه علم بى‏خبر افتاد و عقل بى‏حس شد

 حضرت رضا (عليه السّلام) در مناظره خويش با ارباب اديان خطاب به رأس الجالوت فرمود:

 «از جمله دلائل صدق اين پيامبر اين است كه شخصى بود يتيم، تهيدست، چوپان، مزدكار، هيچ كتابى نخوانده و نزد هيچ استادى نرفته بود. كتابى آورد كه در آن حكايت پيامبران و خبر گذشتگان و آيندگان هست.» «1»

آن چيزى كه بيش از پيش عظمت و رفعت و آسمانى بودن قرآن كريم را مدلّل مى‏سازد اين است كه اين كتاب عظيم آسمانى با اينهمه معارف در باب مبدأ، معاد، انسان، اخلاق، قانون، قصص، عبرتها، مواعظ، و با اينهمه لطف و زيبايى و فصاحت، بر زبان كسى جارى شده كه خود امّى بوده است؛ نه تنها هيچ مدرسه و دانشگاه و دارالعلمى را در همه عمر نديده است و با هيچ دانشمندى از دانشمندان جهان روبرو نشده است، حتّى يك كتاب ساده از كتابهاى عصر خود را نخوانده است.

آيت و معجزه‏اى كه خداوند بر آخرين پيامبرش فرستاد از نوع كتاب و نوشته است، از نوع سخن است، از نوع فكر و احساس است، با عقل و با فكر و با دل و ضمير سر و كار دارد. اين كتاب قرنهاست كه قدرت خارق العاده معنوى خود را نشان داده و نشان مى‏دهد، روزگار نمى‏تواند آن را كهنه كند، ميليونها ميليون دل را به سوى خود كشيده و مى‏كشد، نيروى حياتى در آن موج مى‏زند، چه عقلهاى مفكّرى را به انديشه و تدبّر واداشته و چه دلهايى را لبريز از ايمان و ذوق و شوق معنوى كرده و چه مرغان سحر و شب زنده‏دارانى را غذاى روحى شده و چه اشكها را از عشق به خدا و خوف از خدا در نيمه‏هاى شب بر گونه‏ها جارى ساخته است و چه ملّتهاى اسير و به زنجير كشيده را از چنگال ظلم و استبداد نجات داده است.

         نقش قرآن چونكه بر عالم نشست             نقشه‏هاى پاپ و كاهن را شكست‏

          فاش گويم آنچه در دل مضمر است             اين كتابى نيست چيز ديگر است‏

          چونكه در جان رفت جان ديگر شود             جان چو ديگر شد جهان ديگر شود

          همچو حق پيدا و پنهان است اين             زنده و پاينده و گوياست اين‏

 آرى، عنايت ازلى براى اينكه آيت بودن اين كتاب و وحى بودنش بيشتر روشن شود آن را بر بنده‏اى از بندگانش فرود آورد كه يتيم، فقير، چوپان، صحراگرد و درس ناخوانده و مكتب ناديده بود.

ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيمِ «1».

 

خواندن 2810 دفعه