ورود

ورود به سایت

نام کاربری *
رمز عبور *
به خاطر سپردن من
شنبه, 14 اسفند 1395 09:33

پدیده شوم قرن !(3)

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

پدیده شوم قرن جدید

حسن حسن و جمعی از نویسندگان

مترجم: محمدحسین باقی

در این مجموعه که پیش رو دارید «داعش» از زاویای مختلف به تفصیل بررسی شده است. این مجموعه 8 فصلی رویکرد فرقه‌گرایانه و ایدئولوژیک داعش، تاثیراتی که از عربستان سعودی گرفته، برند و دکترین داعش، «دولت کاغذی» تا «اعلام واقعی خلافت»، وب‌سایت‌ها و متفکران جهادی، آبشخورهای فکری داعش از گذشته تاکنون، یگان‌های زنان داعش با عنوان «الخنسا»، نحوه تشکیل ولایت‌های داعش‌نشین در سراسر خاورمیانه و چگونگی پیوستن تروریست‌ها به این استان‌ها و در نهایت تحلیل زبان شناختی/ مفهومی مجله دابق را به تفصیل بررسی کرده است. این مجموعه به دل داعش رفته و ضمن کالبدشکافی این گروه ناگفته‌هایی از این «پدیده شوم قرن 21» به دست داده است.

 

 

بخش بیست و یکم

 

در بخش قبل اشاره شد که حمله داعش به عربستان بعید است ادامه یابد زیرا این گروه با حملاتش به شیعیان در مناطق دور از مرکز، زندگی اکثر سعودی‌ها را به خطر نمی‌اندازد چراکه بسیاری از آنها با حمله به شیعیان مشکلی ندارند و با آن همراهی هم می‌کنند. همچنین گفته شد که اتکای القاعده فقط به جهادیون کهنه کار و قدیمی بود و ضعف و کاهش کارآیی آنها موجب تضعیف و از کار افتادن دستگاه القاعده شد. عملیات «دولت اسلامی» در عربستان با یک محرک خارجی پایدارتر و اتکا به مبارزان جوان‌تر از تمام نقاط دنیا، دوام بیشتری نسبت به القاعده خواهد داشت. نظام مذهبی سعودی چنان در دور باطل گرفتار شد که موجب شد ملک عبدالله، پادشاه قبلی عربستان، به علمای مذهبی سعودی بتازد و خواستار اصلاح برنامه‌های آموزشی شود.

 

این بار اولی نبود که ملک عبدالله در سال 2014 با علمای مذهبی کشورش تندی می‌کرد. عبدالله به‌عنوان پادشاهی میانه رو و اصلاح‌طلب در دوران ولایتعهدی نیز بارها با نظام مذهبی مناقشاتی یافت. در نوامبر 2001، پس از آنکه حملات تروریستی 11 سپتامبر باعث شد وهابیت مورد توجه جهانیان قرار گیرد، عبدالله در بیانیه‌ای عمومی علما را مورد خطاب قرار داد و به آنها در مورد «الغلو فی الدین» در این «مرحله حساس» هشدار داد و این نشان می‌داد که برخی علمای رسمی دیدگاه‌های افراطی داشتند. روشنفکران عربستان در این سخنان پیامی آشکار به علما یافتند تا گفتمان مذهبی کشور را در مسیری تساهل‌گرایانه‌تر مورد بازنگری قرار دهند. بر همین اساس، به‌طور مثال، تلاش شد تا بر برنامه درسی آموزشی تاکید بیشتری بر مفاهیم اعتدال و عدالت در اسلام گذاشته شود و بر مفاهیمی مانند «الولاء و البراء» کمتر تاکید شود. اما اینها تغییراتی جزئی بودند.

 

زیر سوال بردن وهابیت طی عملیات القاعده (AQAP)

درخواست برای بازنگری در گفتمان مذهبی این کشور پس از سال 2003 هم ادامه یافت آنگاه که القاعده در ماه مه‌همان سال عملیات بمب‌گذاری در عربستان را با هدف قرار دادن مهاجران غربی و نیروهای امنیتی سعودی آغاز کرد که چند سال دوام آورد. این حملات باعث شد برخی سعودی‌ها آشکارا مبانی وهابیت را به شکلی بی سابقه زیر سوال ببرند. اما دولت به آنها اجازه داد که جلوتر بروند. دو نمونه از مهم‌ترین منتقدان عبارتند از دو لیبرال سعودی به نام‌های «جمال خاشقجی» و «منصور النقیدان». خاشقجی که تحصیل‌کرده آمریکاست، از سردبیری مجله الوطن به دلیل چاپ مقالات انتقادی علیه وهابیت برکنار شد. او در یک مقاله، بمب‌گذاری‌های مه‌2003 را به فرهنگ مذهبی بزرگ‌تری در پادشاهی نسبت داد. در واکنش، گروهی از علمای رسمی با عبدالله که در آن زمان ولیعهد بود دیدار کرده و لب به شکایت گشودند و خواستار اخراج خاشقجی شدند. اگرچه او در سال 2007 به کار بازگشت اما بار دیگر در سال 2010 به دلیل انتشار مقالات بیشتری که نسبت به وهابیت دیدگاه شدیدا انتقادی داشت از کار برکنار شد.

النقیدان نیز، مفسر اسلامگرایی که لیبرال شد، در پی بمب‌گذاری‌های سال 2003 در سرمقاله‌های روزنامه‌اش به وهابیت تاخت. او که به دلیل صراحتش به 75 ضربه شلاق محکوم شد، ماجرای خود را برای نیویورک‌تایمز نقل و اعلام کرد که «بسیاری از رهبران مذهبی سعودی با مجرمان القاعده اظهار همدردی و همبستگی می‌کنند.» او «نهادهای آموزشی و مذهبی» سعودی را متهم کرد که «خوراک لازم برای تروریست‌ها» را فراهم می‌کنند. النقیدان خواستار اصلاح در «فرهنگ مذهبی افراطی» شد. پس از اینکه مقاله او در نیویورک تایمز منتشر شد، 5 سال زندانی شد. با این حال، در میان طبقه مذهبی، تعداد اندکی از مخالفان در دوران پسا2003 سر بر آوردند. چند عضو «صحوه»، جنبش اسلامگرای ریشه دار در عربستان، نیز خواستار بازنگری در بخش‌های طردانگارانه و خشن میراث مذهبی وهابی شدند اما به‌زودی صحبت در این باره را کنار گذاشتند. فقط یک نفر با ادعای علمی به نام «حسن بن فرحان المالکی»، مورخی که دیدگاه‌های عجیب و غریب بر اساس معیارهای سعودی داشت، نوشته‌های انتقادی در مورد سنت مذهبی سعودی منتشر کرد.

او در کتاب «داعيه وليس نبيا» که در سال 2004 در اردن منتشر شد، طبقه مذهبی رسمی عربستان را «غُلات» نامید و آنها را مقصر تقویت فرهنگ مذهبی سازگار با خشونت جهادی اعلام کرد. او نوشت برای نظام مذهبی بیهوده است که با ایدئولوژی جهادی القاعده مقابله کند زیرا جهادیون صرفا آن چیزی را انجام می‌دهند که نظام مذهبی به آنها آموخته است. دیدگاه‌های مالکی در ریاض مورد استقبال قرار نگرفت چرا که علما به سرعت به دیدگاه او حمله کردند. او کار خود را در وزارت آموزش از دست داد. بازنگری محدودی که در وهابیت و طی عملیات القاعده در سال 2003 تا 2007 رخ داد تا حد زیادی مصنوعی بود. «دیوید کامینز»، محقق تاریخ سعودی و وهابیت می‌گوید کنفرانس‌های گفت‌وگوی ملی برای بحث در مورد افراط‌گرایی اسلامی برگزار شد و برنامه درسی مذهبی آموزش ابتدایی به‌گونه‌ای ارتقا یافت تا لحنی «تساهل‌گرایانه» داشته باشد. به گفته کامینز، برای مثال در یک کتاب درسی «بخش‌هایی در مورد دشمنی با کفار حذف شد.» با این حال، هیچ ارزیابی جدی‌ در مبانی اصول وهابیت صورت نگرفت.

 

زیر سوال بردن وهابیت طی عملیات داعش

ظهور «دولت اسلامی» که مصادف با سال 2013 بود، بحث‌های داخلی در عربستان بر سر وهابیت را دوباره زنده کرد و بار دیگر لیبرال‌های سعودی در خط مقدم هستند. فصل آغازین در این مرحله از سوی اقتصاددان سعودی «حمزه بن محمد السلیم» در یکی از مقالات داغ و تحریک‌برانگیز روزنامه‌ای شروع شد با عنوان «سلفی گری در بستر مرگ» که در سپتامبر 2013 منتشر شد. سلیم گفته بود که وهابیت اکنون «تنها باری بر دوش دولت سعودی است» در حالی‌که اتهامات بین‌المللی هم به‌طور روزانه علیه آن روان می‌شود. او گفت که بسیاری از سعودی‌ها فقط می‌خواهند «آن را از سر خود باز کنند.» سرزنش علمای سعودی از سوی پادشاه در سال 2014 باعث شد رویکردهای ضدوهابیت به سطح بیاید. در تضادی آشکار با بحث‌های قبل، این بار برجسته‌ترین صدای اعتراض متعلق به عالمی مذهبی و مخالف بود به نام «حاتم العونی» که استاد حدیث در دانشگاه «ام‌القری» در مکه بود. العونی به دلیل سابقه‌اش یک چهره حاشیه‌ای در دنیای مذهبی سعودی است. او که در طائف در غرب حجاز متولد شده به خاندان شریف تعلق دارد که پیش از تسلط سعودی‌ها بر منطقه در دهه 20 میلادی بر حجاز حکمرانی داشتند. مواضع او به مثابه مواضع نماینده منتقد لیبرال سعودی از وهابیت شناخته می‌شود.

 

بخش بیست و دوم

 

در بخش قبل اشاره شد که ملک عبدالله، پادشاه سابق عربستان، در یک کنفرانس به علمای مذهبی کشورش به شدت تاخت و از اینکه آنها نسبت به داعش موضع خود را شفاف بیان نمی‌کردند عمیقا ناراحت بود. پس از آن تعدادی از لیبرال‌های سعودی دست به افشاگری علیه وهابیت زدند. اگرچه آنها هم به علمای وهابیت و نظام وهابی تاختند اما هدفشان بیشتر اصلاح بود تا براندازی نظام. حاتم العونی، یکی از استادان دانشگاهی است که در این بخش به تفصیل به او پرداخته شده است.

 

در 3 اوت 2014، درست دو روز پس از سرزنش عمومی علمای مذهبی از سوی ملک عبدالله، العونی مقاله‌ای تند در وب سایت خود با عنوان «علمای سست» منتشر کرد که اشاره‌ای آشکار داشت به اظهارنظرات پادشاه. العونی با هدف قرار دادن علمایی که در سیبل خشم پادشاه قرار داشتند ادعا کرد که آنها «به شکلی سست» از داعش انتقاد کرده‌اند زیرا این کار را «بدون اعتقاد راسخ» انجام داده‌اند. در واقع او نوشت: «مبانی اندیشه و تکفیر آنها با مبانی اندیشه‌ای دولت اسلامی سازگار است.» تفاوت آنها با «دولت اسلامی» تنها مساله «وفاداری سیاسی» است. این علما و «دولت اسلامی» در «اصول تکفیر اشتراک دارند» یعنی تکفیر کسانی که «به کافران علیه مسلمین کمک می‌رسانند»، کسانی که با غیر از آن چیزی که خدا نازل کرده حکمرانی می‌کنند، کسانی که وقتی با شدائد مواجه می‌شوند وارد اقدامات غیرمجاز می‌شوند، کسانی که به مکاتب لاهوتی رقیب از اسلام سنی وفادارند، کسانی که از بنیادهای دین بی‌خبرند، کسانی که در زمره شیعیان به حساب می‌آیند و ....

در پایان ماه، العونی انتقادات خود را در یکی از مهم‌ترین روزنامه‌های برجسته اما غیررسمی عربستان یعنی «الحیات» مطرح کرد و خواستار کمپینی برای اصلاح دیدگاه‌های افراطی در نوشته‌های وهابی مانند «الدُرَر الثانیه فی الأجوَبه و النجدیه» شد. به گفته العونی، این کتاب – که کتابی است 16 جلدی از مقالات، فتواها و مکاتباتی از دوران ابن عبدالوهاب تا نیمه قرن بیستم – مخزن افراط‌گرایی است (در واقع، ترکی البنعلی، مفتی داعش، بارها به این کتاب استناد کرده و حتی در سخنرانی‌هایش نیز به این کتاب اشاره می‌کرد بدون اینکه ذکری از این به میان آورد که آن نقل قول از کدام مجلد و کدام صفحه این کتاب گرفته شده است). اما علمای مذهبی عربستان ارتباط میان ایده‌های مطرح شده در الدُرَر الثانیه و ایده‌های سلفی- جهادی را که داعش نماینده آن است، رد کردند. به تعبیر العونی، انکار آنها موجب «خیانت به جامعه و کشور اسلامی» است. به گفته العونی، سه نوع عالم مذهبی سعودی وجود دارد: جاهلانی که آشکارا نمی‌فهمند که در این کتاب چیست؛ فرصت‌طلبانی که از آن برای پیشبرد کار خود حمایت می‌کنند و جهادیون زیرزمینی – که بزرگ‌ترین گروه جهادیون هستند- که دوست دارند عربستان پا جای پای «دولت اسلامی» بگذارد.

در می ‌2015، در واکنش به حملات «دولت اسلامی» به مساجد شیعی، العونی بار دیگر نظام مذهبی را به تبانی ایدئولوژیک متهم کرد. او استدلال کرد که تقبیح این حمله از سوی علمای رسمی کافی نبود. آنها باید «مواضع خود را با در نظر گرفتن شیعیان شفاف کنند: اینکه آیا آنها مسلمان هستند یا خیر؟ اگر نیستند، چگونه آنها را در زمره مسلمانان می‌شماریم در حالی که الدُرَر الثانیه آشکارا بی‌دینی آنها را نشان داده است؟» مهم‌تر اینکه، العونی خواستار نابودی یا کنار گذاشتن وهابیت نشده بلکه خواستار اصلاح آن شده است. در مصاحبه‌ای تلویزیونی، او آرزوی «حرکت التصحیح» (یا جنبش اصلاح) به رهبری «الشیخ» (از تبار ابن عبدالوهاب) و «مجلس عالی علمای اعلام» را در ذهن می‌پروراند. در نگاه او، این تداوم تجدیدنظرهای خاصی است که از سوی عبدالعزیز بن باز، مفتی اعظم و سابق سعودی مطرح شد. از اظهارنظرهای معروف او آن است که تکفیر در تضاد با بخش عمده‌ای از سنت‌های وهابیت است. همچون العونی، لیبرال‌های سعودی منتقد وهابیت به‌طور کلی خواستار اصلاح وهابیت هستند. برخی از آنها العونی را به دلیل صراحتش ستوده و او را به مثابه رهبر خود مورد تحسین و تجلیل قرار می‌دهند. اما علمای سعودی علاقه‌مند نبودند که در این بحث‌ها مشارکت کنند.

 

علما پاسخ می‌دهند

همان‌طور که ملک عبدالله گفته بود، علمای رسمی وهابی تا پیش از اوت 2014 چیز زیادی در مورد «دولت اسلامی» بر زبان نیاورده بودند. پس از توبیخ و سرزنش پادشاه، آنها چاره‌ای نیافتند جز اینکه نظر خود را به صراحت بیان کنند. از آن زمان، سرزنش‌ها و انتقادهای آنها در رسانه‌های نیمه رسمی سعودی تقریبا به‌صورت هفتگی منتشر می‌شود. سه موضوع یا «تم» در این بیانیه‌ها، سخنان و مواضع روتین دیده می‌شود: برچسب زدن و توطئه‌پراکنی، تبرئه سنت وهابی و اعلام برنامه‌هایی برای مبارزه با ایدئولوژی تروریستی. در 19 اوت 2014، عبدالعزیز الشیخ، مفتی اعظم این پادشاهی و رئیس «مجلس عالی علمای اعلام»، این موضوعات را در اولین بیانیه این نهاد در مورد «دولت اسلامی» مطرح کردند.

الشیخ، «دولت اسلامی» و «القاعده» را به مثابه «تداوم خوارج»ی معرفی کرد «که اولین گروهی بودند که به خروج از دین مبادرت کردند». ارتباط دادن جهادیون با خوارج (که بسیار مشتاق تکفیر بودند) البته چیز جدیدی نیست. دهه‌هاست جریان‌های مهم اسلامی رقبای افراطی خود را خارجی یا خوارج می‌نامند. نزد علمای سعودی هم این عبارت نوعی سوءاستفاده تلقی می‌شود. ذکر این نکته مهم است که در الهیات اسلامی، شناسایی فرد در قالب «خوارج» یا «خارجی» لزوما به معنای کفر و ارتداد نیست. شاید فقط یکی از علمای مذهبی به نام «سعد الشطری»، استاد دانشگاه و عضو سابق «مجلس هيئه كبار العلماء»، یک گام از بقیه فراتر گذاشت و «دولت اسلامی» را نه تنها خارجی بلکه کافر نامید؛ «کافرتر از یهود و مسیحی و بت‌پرست.» اما چنین موضع‌گیری‌هایی نادر است.

نتیجه این برچسب‌زنی، توطئه پراکنی است. این دو اغلب همراه با هم هستند زیرا زمانی که مجلس هيئه كبار العلماء، «تفکر خارجی» داعش را توصیف می‌کرد، ادعا کرد که این گروه با «دستانی پنهان» و با هدف «کاشتن بذر اختلاف» و «آلوده کردن مذهب ناب اسلامی» شکل گرفته است. الشطری داعش را «تداوم حزب سابق بعث» توصیف کرد در حالی که یک عالم دیگر به نام «عبداللطیف الشیخ» گفته بود که «این گروه در رحم اخوان‌المسلمین شکل گرفته و توسعه‌یافته است» و اقداماتش شواهدی از «دستور کار خارجی» را نشان می‌دهد. یک عالم دیگر به نام «صالح بن حُمَید» گفت: این گروه «مخلوق سازمان‌های اطلاعاتی بین‌المللی» است. فهرست توطئه‌کنندگان، طول و دراز است. در دسامبر 2015، مفتی این پادشاهی «دولت اسلامی» را به مثابه «سربازان اسرائیل» توصیف کرد اما در عین حال افزود که آنها خارجی هستند.

 

بخش بیست و سوم

 

در بخش قبل به نکاتی اشاره شد. یکی اینکه مخالفت‌های داخلی از سوی لیبرال‌های سعودی علیه وهابیت و انفعال علما در حال اوج گرفتن است. از جمله این لیبرال‌ها حاتم العونی است که پیکان تیز انتقاد را روانه نظام مستقر وهابی کرده است. دوم، واکنش علما به این انتقادات بود؛ انتقاداتی که باعث و بانی آن ملک عبدالله بود و علمای وهابی را در لاک دفاعی فرو برد.

 

 

در واقع، به نظر می‌رسد علما مایلند تا هر چیزی را به «دولت اسلامی» و نه وهابیت نسبت دهند و امیدوارند هر گونه ارتباط وهابیت با این گروه را منتفی سازند. این پیام بیانیه اول عبدالعزیز الشیخ بود که خواستار «بحث‌هایی شده بود که مردم را خائن ننامد و آنها را متهم نکند.» اندکی بعد «مجلس هيئه كبار العلماء» [مجلس عالی علمای اعلام] اعلام کرد که «آنچه برخی نویسندگان در ارتباط دادن ایده‌های تروریستی به روش‌های آموزشی یا نوشته‌های معتبر علما گفته‌اند را رد می‌کند.» این به معنای رد کردن تمام آن چیزی بود که حاتم العونی گفته بود. شطری در مورد «دولت اسلامی» گفته بود: «حقیقت این سازمان این است که هیچ ارتباطی با رسالت شیخ محمد بن عبدالوهاب ندارد.»

با این حال، نظام مذهبی سعودی رد نکرد که «دولت اسلامی» جذابیت‌هایی برای برخی از جوانان سعودی داشته است. روزنامه الوطن در اکتبر 2015 گزارش داد که «مجلس عالی علمای اعلام با نگرانی فراوان توسعه اندیشه داعش در این پادشاهی را دنبال می‌کند». عبدالعزیز الشیخ در بیانیه اوت 2015 خود اعلام کرد که «طرحی جامع» برای تقویت اعتدال (الوصیت والاعتدال) اسلام واقعی و بازداشتن سعودی‌ها از پیوستن به «گروه‌های خارجی» را مطرح می‌کند. او گفت: «هدف کلی شریعت اسلامی حمایت از همزیستی است.» در ماه اکتبر، علما طرح 8 ماده‌ای خود را اعلام کردند که متمرکز بر این موارد بود: برگزاری کنفرانس‌ها، ارتباط با جوانان آسیب‌پذیر و اصلاح خطاهایشان و افزایش حضور عمومی علمای نظام (به‌طور مثال) در رسانه‌های اجتماعی. اجرای این طرح – اگر در آینده اصلا اجرا شود- بی‌تردید ضعیف و سست خواهد بود.

 

تداوم وهابیت بازسازی نشده

به‌طور خلاصه، علمای سعودی علاقه‌مند به تقابل با «دولت اسلامی» با اصلاح آموزه وهابی نیستند. طرح آنها، چنان‌که لیبرال‌های سعودی به آن اشاره کرده‌اند، تفاوت چندانی با تلاش‌های قبلی‌شان برای اصلاحات ظاهری ندارد. هچ بازنگری جسورانه‌ای از میراث وهابی جز «دفاع از خویش» وجود ندارد. همان‌طور که لیبرال‌های سعودی مانند العونی می‌گویند، علما علاقه‌ای به نگریستن در آینه ندارند. آنها معتقدند که لیبرال‌ها در حال بهره‌برداری از وضعیت فعلی برای به زیر کشیدن و زمینگیر کردن وهابیت هستند. اگر هم نظام مذهبی بخواهد اصلاح جسورانه مذهبی را شروع کند، برخی از لیبرال‌های برجسته ظرفیت و توانایی انجام آن را زیر سوال می‌برند. لیبرال‌ها می‌گویند از زمان مرگ دو تن از برجسته‌ترین علمای مذهبی در 1999 و 2000 ضعفی وارد این نهاد شده و این نهاد مذهبی دیگر یک نیروی تاریخی یا پیشگام نیست. علمای غیررسمی که ممکن است نفوذ بیشتری در جامعه داشته باشند، همچون علمای رسمی در مورد بحث از اصلاحات مردد هستند.

در کنار صحبت‌های زیبای نظام مذهبی در مورد همزیستی و اعتدال، آموزه‌های اصلی وهابی و میراث مربوط به نظامی‌گری وهابی همچنان باقی است. این آموزه‌ها به ناگزیر به چیزی مانند داعش ختم نمی‌شود اما بی‌تردید با آن سازگار هستند و این میراث بی‌تردید میراثی است که داعش برای الهام‌گیری به آن نگاه می‌کند. آنچه در مورد فضای فعلی در عربستان مثبت و مهم است این است که صداهای انتقادی دیگر خاموش نمی‌شوند. از زمان ظهور داعش، علاوه بر رسانه‌های اجتماعی، رسانه‌های رسمی نیز به منبعی قابل اعتنا برای العونی و منتقدان لیبرال دیگر تبدیل شده است. نظام مذهبی از دولت می‌خواهد که مداخله کرده و پایانی بر این بحث‌ها بنهد چنان‌که در سال 2003 و پس از آن چنین کرد اما این مساله تاکنون اتفاق نیفتاده است. العونی پست دانشگاه خود را از دست نداده و از کار روزنامه‌نگاری نیز اخراج نشده است. گویی امری مرسوم و قابل پذیرش شده که در انظار عموم از وهابیت انتقاد یا بدگویی شود. این یک تغییر شگرف از یک دهه پیش به این سو است. حتی می‌توان گفت یک تغییر بنیادین از یک قرن پیش است از زمانی که در اوایل دهه 20 ملک عبدالعزیز به علما تضمین داد که هرکسی که از وهابیت انتقاد کند «در معرض خطر قرار می‌گیرد». مساله این است که علمای مذهبی برای مشارکت در این انتقادها مورد فشار قرار نگرفتند. با رسیدن ملک سلمان به قدرت و تلاش برای تثبیت موقعیت و قدرت خود و کسب حمایت علما، بعید است که آنها ترغیب به‌اصلاح طلبی شوند.

 

نتیجه‌گیری

رقابت میان عربستان و داعش رقابتی نزدیک نیست؛ به این معنا که هیچ نشانه‌ای از هشدار در عربستان (همان جایی که عملیات خشونت‌بار داعش علیه شیعیان و اهداف دولتی متمرکز بوده و موفقیت‌های محدودی به‌دست آورده) مشاهده نمی‌شود. خاندان سعودی «دولت اسلامی» را در قالب یک «مزاحم» می‌بینند نه یک «تهدید بنیادین». فقط در آینده و در صورتی که احتمالا داعش بتواند سرزمین‌ها و منابع بیشتری به‌دست آورد به‌عنوان «تهدیدی جدی» تلقی خواهد شد. اما کشمکش میان عربستان و داعش رقابت برای «روح وهابیت» است و در این جبهه، جهادیون گام‌هایی برداشته‌اند. طی چند دهه گذشته، جنبش سلفی- جهادی خود را وارث راستین سنت وهابی جا زده و منابع متنی و مکتوب آن را از آن خود کرده است. «دولت اسلامی» به یک معنا نمایاننده اوج این تلاش است؛ یک دولت وهابی که به اندازه دولت اول سعودی رادیکال و فرقه‌گرا است هرچند در مواردی راه خود را از آن جدا کرده است. همان‌طور که تحلیلگران غربی سال‌ها است می‌گویند، امروز وهابیت بیش از هر زمان دیگری به جزء اساسی جهادگرایی تبدیل شده است.

با این حال، امروز اکثریت وهابی‌ها یا سلفی‌ها خشونت و پروژه سیاسی «دولت اسلامی» را رد می‌کنند. نکته مهم این است که حمایت آل‌سعود از وهابیت همان چیزی است که موجب مشروعیت حاکمان این پادشاه است. اگر روابط خانوادگی سعودی‌ها با این جنبش تضعیف شود، نتیجه آن هرج و مرج در شبه‌جزیره عربستان خواهد بود. بر این نکته هم باید تاکید کرد که جدایی سعودی از وهابیت به‌طور خودکار این بهانه را به دست جهادیون می‌دهد که جایگاه مدافع حرمین شریفین را به نفع خود مصادره کنند. اما شکلی از وهابیتی که خصومت کمتری از خود بروز دهد یا متساهل‌تر باشد، محتمل است.

 

 

 

بخش بیست و چهارم

 

در بخش قبل اشاره شد که برخی لیبرال‌های سعودی به تاسی از ملک عبدالله به نظام دینی- وهابی و علمای وهابی در عربستان تاختند. اگرچه آنها در دهه گذشته زندانی و تبعید شده و از کار بیکار می‌شدند اما اکنون این تابو شکسته شده و منتقدان نظام دینی عربستان کمتر مورد آزار قرار می‌گیرند. در فصل جدید به دو بخش پرداخته خواهد شد؛ یکی ریشه‌یابی داعش در سنت اخوانی و سلفی و دیگر آغاز تشکیل داعش و دولت‌های این گروه از بدو تاسیس تاکنون.

 

فصل 3

از دولت کاغذی تا دولت واقعی

با وجود تمام اخباری که به‌صورت روزمره از به اصطلاح «دولت اسلامی» منتشر می‌شود، این گروه همچنان اسرارآمیز باقی‌مانده است. هرگاه اسناد این گروه منتشر شود آن‌وقت می‌توان به شناختی از آن دست یافت. ژنرال مایکل.کی. ناگاتا، فرمانده عملیات ویژه فرمانده مرکزی آمریکا، در اواخر دسامبر 2014 اعتراف کرد که «ما این گروه را نشناخته‌ایم و تا زمانی که آن را نشناسیم نمی‌توانیم سخن از شکست آن بر زبان آوریم.» او در مورد ایدئولوژی این گروه هم گفت: «ما این فکر را شکست نداده‌ایم. ما حتی این فکر را نمی‌شناسیم.» این حس رازآلودگی قابل درک است. «دولت اسلامی»، اگرچه در سال 2006 موجودیت یافت اما ظاهرا در سال 2014- 2013 از ناکجا آباد زاده شد. در آوریل 2013 بود که این گروه رسما توجهات را به خود جلب کرد. این گروه بارها تغییر نام داد تا اینکه اکنون به «دولت اسلامی» معروف شده است. بخشی از این رازآلودگی به این دلیل است که کسی توجهی به «دولت اسلامی» پیش از 2013 نمی‌کند. در خاورمیانه و در غرب تصور غالب بر این است که «القاعده در عراق» در اکتبر 2006 نام خود را به «دولت اسلامی عراق» تغییر داد. همان‌طور که مشاهده می‌شود این «تغییر نام» بسیار وسیع بود و فقط تغییر نام نبود بلکه تغییر ماهیت، شکل، ایدئولوژی و استراتژی بود. این نقطه آغاز پروژه سیاسی جاه‌طلبانه‌ای بود که از عراق به سوریه کشیده شد. در این بخش ابتدا به‌صورت مختصر به «دکترین» و سپس به تفصیل به مراحل تشکیل داعش اشاره می‌شود.

 

دکترین دولت اسلامی

آحاد اعضای «دولت اسلامی» با چندین مولفه برانگیخته می‌شوند؛ البته همه اعضای این گروه با ایدئولوژی برانگیخته نمی‌شوند. «دولت اسلامی» به‌عنوان یک موجودیت سیاسی جدا از ایدئولوژی‌اش غیرقابل شناخت است. رهبری ارشد این گروه که به‌شدت متاثر از ایدئولوژی هستند، سیاست‌ها و جهت‌گیری‌های داعش را تعیین می‌کنند. این ایدئولوژی باید در دو سطح درک شود. سطح اول، سلفی- جهادی‌گری است که مکتب فکری – سیاسی داعش است. سطح دوم، جهت‌گیری افراطی این گروه در این مکتب است که تا حد زیادی جدا از مکتب فکری القاعده است. «دولت اسلامی» همچون القاعده مدعی است که خود را در چارچوب اندیشه سیاسی اسلامی تعریف می‌کند که جهادی- سلفی‌گری یا به‌طور خلاصه جهادی‌گری است. به‌طور مثال، ابوعمر البغدادی، رهبر گروه القاعده عراق، در سال 2007 در بیانیه‌ای صوتی از «تمام اهل سنت و مردان جوان السلفیه الجهادیه در تمام جهان» درخواست یاری کرد. این نحله، یک نحله متمایز ایدئولوژیک در جهان اهل سنت است.

 

بعد اخوانی

دو جریان مهم که خود را منتسب به اندیشه اسلامی عنوان می‌کنند، به ظهور مکتب جهادی در اواخر قرن 20 یاری رساندند. اولین جریان با اخوان‌المسلمین مصر مرتبط است. این گروه که در سال 1928 از سوی حسن البنا به‌عنوان یک جنبش سیاسی تاسیس شد به دنبال کسب قدرت و نفوذ در جامعه و تسخیر دولت بود. با این حال، اخوان‌المسلمین مانند جهادیون امروز هرگز آن‌قدر خشک و سخت‌گیر نبوده است. یکی از ویژگی‌های اخوان این است که رویکرد خصمانه‌ای نسبت به شیعیان و گروه‌های صوفی- عرفانی ندارد. این جنبش در واکنش به امپریالیسم غربی و افول اسلام در زندگی عمومی شکل گرفت. اخوان به‌دنبال احیای خلافت به‌عنوان نظام ایده‌آل جهان اسلام بود که تا قرن 20 محبوبیت داشت. با اضمحلال خلافت عثمانی در سال 1924، رهبران و گروه‌های مختلف اسلامی در سراسر جهان اسلام از شمال آفریقا تا عربستان و تا آسیای جنوب شرقی خواستار برقراری خلافت شدند. تاکید اخوان بر خلافت مهم بود زیرا گروه‌ها و ایدئولوگ‌های اولیه‌ جهادی به‌عنوان شاخه‌هایی رادیکال از دل اخوان جدا شدند. به عبارت دیگر، اهداف و امیال جهادی برای احیای خلافت ظاهرا از اخوان‌المسلمین نشأت گرفته است.پایه‌گذار اخوان به تفصیل در مورد خلافت داد سخن داده است. در یک مورد او چنین اظهار کرد: «اسلام ملزم می‌دارد که جامعه اسلامی حول یک رهبر یا رئیس متحد شود، رهبر دولت اسلامی و همین اسلام، مسلمین را از تفرقه و جدایی در میان دولت‌ها نهی کرده است...» در عمل و به قول یک مورخ، اخوان «یک بی‌عملی و انفعال نسبی» به احیای واقعی خلافت نشان داده است. برقراری خلافت یک هدف بلندمدت است تا یک هدف فوری. البنا تصریح داشت که دستیابی به این هدف نیازمند کارهای سختی مانند برگزاری و تشکیل کنفرانس‌ها و شکل دادن به احزاب و ائتلاف‌های سیاسی در تمام جهان اسلام است. با این حال، سخنان ایده‌آل‌گونه همچنان در بیانیه‌ها و مواضع اخوان‌المسلمین دیده می‌شود. با این حال، مرشد عام اخوان در سال 2012 از برقراری «دولتی مسلمان» سخن گفت.

 

بعد سلفی

دومین جریان اندیشه اسلامی که به ایدئولوژی «دولت اسلامی» کمک کرد سلفی‌گری است؛ یک جنبش عمدتا کلامی در اسلام اهل سنت که با پالایش ایمان مرتبط است. سلفی‌گری بر حذف «شرک» و اقرار به وحدانیت خدا (توحید) تصریح دارد. سلفی‌ها خود را مسلمانان راستین می‌پندارند و کسانی را که مرتکب «شرک» می‌شوند خارج از مرزهای اسلام می‌شمارند. آنهایی که سنگ، مقابر، قدیسان و... را محترم می‌دارند، کافر و خارج از دایره اسلام تلقی می‌شوند. این دسته شامل شیعیان و کسانی می‌شوند که در انتخابات مشارکت کرده و نامزد خود را در سیستمی دموکراتیک برمی‌گزینند. در قاموس آنها، شیعیان به‌دلیل احترام بیش از حد به خاندان پیامبر مرتکب «شرک» می‌شوند در حالی که دموکرات‌ها مرتکب قرار دادن شریک برای خداوند در قانونگذاری می‌شوند. شجره‌نامه فکری سلفی‌ها را می‌توان به دوران میانه اسلامی هم رساند. نوشته‌های ابن‌تیمیه و شاگردانش مبنای تئوریک سلفی‌گری را فراهم آورد. متفکران بعدی و مهم سلفی از جنبش وهابی برخاستند که زیرشاخه سلفی‌گری است. وهابیت از سوی محمد بن عبدالوهاب در شبه‌جزیره عربستان بنا نهاده شد.

 

بخش بیست و پنجم

 

در فصل سوم به این بحث اشاره شد که غرب به ویژه آمریکا هنوز ایدئولوژی داعش را نشناخته است. این گروه بارها تغییر نام داد. این تغییر نام یک تغییر معمولی نبود بلکه تغییر در ماهیت، هویت و رویکرد این گروه بود. داعش یک‌وجه اشتراک با القاعده دارد و آن «جهاد تدافعی» است. اما وجه تمایز این گروه با القاعده این است که داعش به «جهاد تهاجمی» باوری شگرف دارد. هدف این جهاد، شیعیان هستند.

 

در اواخر قرن 18، وهابیت وارد تار و پود نظام سیاسی عربستان شد و تا امروز همچنان باقی است. سعودی‌ها به وهابیون کمک کردند تا برداشت خود را در تمام عربستان با شروع جهاد علیه مرتدین بگسترانند. هدف آنها زدودن شرک و ترویج توحید بود. جهاد وهابیون تخریب قبور و زیارتگاه‌ها و همچنین اجرای درست مناسک مذهبی و پاکسازی اسلام از شیعیان را به دنبال آورد. عناصر ضدشیعی در جهادگرایی ریشه در خصومت تاریخی سلفی‌ها از شیعیان دارد. برای مثال، در سال 1792 نیروهای سعودی- وهابی حمله به مرکز شیعی الاحساء در شرق عربستان را شروع کردند تا اقدامات و مناسک شیعیان در آن منطقه را از میان بردارند. سلفی‌ها سپس در سال 1801 دو شهر مهم کربلا و نجف در عراق را محاصره، کربلا را غارت و چند هزار نفر را کشتند. در سال 1927 نیز برخی علمای برجسته سعودی خواستار تغییر کیش یا اخراج شیعیان از این پادشاهی شدند.

 

ظهور مکتب جهادی

در دهه‌های آخر قرن بیستم خاورمیانه عربی با «کنشگری اخوان‌المسلمین» و «تکفیری‌گری سلفی‌ها» شاهد ظهور گروه‌های اسلامگرای خشن بود. این گروه‌ها، از جمله «جهاد اسلامی مصر» و «گروه اسلامی» در مصر و «جماعت مسلح اسلامی» و «جماعت سلفی دعوت و قتال» در الجزایر پیشگامان گروه‌های سلفی- جهادی امروز بودند. به لحاظ ایدئولوژیک، مهم‌ترین نیروی الهام‌بخش آنان سید قطب بود که ایدئولوگ برجسته اخوان‌المسلمین در مصر و حامی و مدافع نسخه انقلابی و رادیکال از کنشگری اخوان‌المسلمین بود. این گروه‌ها تلاش داشتند تا حکومت‌های مستقر را ساقط کرده و دولت‌های اسلامی به جای آنها روی کار بیاورند. القاعده هم ایدئولوژی مشابه داشت اما دارای یک استراتژی متفاوت بود و بر حمله به آمریکا به‌عنوان اولین گام برای ایجاد دولت اسلامی در خاورمیانه متمرکز بود. بن لادن، رهبر القاعده، بارها از احیا و برقراری خلافت سخن گفته بود. همگام با ظهور این گروه‌ها، شبکه ضعیفی از علمای مستقل شکل گرفت که مبنایی ایدئولوژیک به جنبش در حال ظهور سلفی می‌دادند. آثار علمایی مانند ابو محمد المقدیسی (که فلسطینی- اردنی بود) و ابوبصیر الطرطوسی (سوری) به شکل‌گیری ادبیات این گروه کمک کرد. این علما که در ابتدا متاثر از سید قطب و اخوان‌المسلمین اولیه بودند به تدریج از او بریده و رویکرد خشن‌تری را اتخاذ کردند. تمرکز آنها بر جنبه‌های خشن تر سلفی گری موجب زاده شدن جهادی- سلفی‌گری شد. در 20 سال گذشته، جهادگرایی به‌طور فزاینده‌ای تحت سلطه بعد سلفی قرار داشته است. در نتیجه، نویسندگان اخوان‌المسلمین، که به گفته سلفی‌ها به الهیات صحیح وفادار نیستند، به ندرت از سوی جهادیون مدرن مورد اشاره قرار گرفته یا ارجاعی به آنها صورت می‌گیرد. در عوض، آثار ابن تیمیه و علمای سنت وهابی به مثابه ستون فقرات ایدئولوژیک این جنبش عمل می‌کند.

 

برند داعش

اگر جهادگرایی در یک چشم‌انداز سیاسی قرار داده شود القاعده جناح چپ آن و داعش جناح راست آن خواهد بود. در اصل، هر دو گروه به ایدئولوژی سلفی وفادارند و نماینده خصلت سلفی جنبش جهادی هستند. اما «دولت اسلامی» با شدت بیشتری کار خود را به پیش می‌برد. اتخاذ رویکرد شدید سلفی- جهادی از سوی داعش را می‌توان به ابو مصعب الزرقاوی نسبت داد. او پایه گذار «القاعده در عراق» بود که با ابو محمد المقدیسی به مطالعه الهیات پرداخت. رهبران اولیه «دولت اسلامی» یعنی ابو عمر البغدادی و ابو حمزه المهاجر هم از مدافعان رویکرد سلفی- جهادی بودند. آنها در سنت وهابی می‌گنجند. متن‌ها و مواعظ داعش بر برخی مفاهیم اعتقادی تاکید دارد. برجسته‌ترین این مفاهم عبارت است از: تمام مسلمین باید با همقطاران مسلمان «راستین» مرتبط بوده و از هر کس دیگری که در دایره این تعریف نمی‌گنجد بگسلند؛ ناکامی در حکومت بر اساس قوانین بی‌دینی؛ مبارزه با «دولت اسلامی» معادل ارتداد است؛ تمام شیعیان مرتد هستند و مستحق مرگ؛ اخوان‌المسلمین و حماس خائن به اسلام هستند و بسیاری از مفاهیم دیگر.

رویکرد این گروه به مساله جهاد هم تفاوت دیگر این گروه با سلفی‌ها است. به لحاظ سنتی، گروه‌ها و مبارزانی در القاعده به «جهاد تدافعی» باور داشتند. تصور آنها این بود که خاورمیانه از سوی حاکمان «مرتد» سکولار و حامیان «صلیبی» غربی‌شان مورد حمله قرار گرفته است. «دولت اسلامی» هم مدافع «جهاد تدافعی» است. همان‌طور که ابوعمر البغدادی رهبر قبلی داعش گفته بود «حاکمان سرزمین‌های اسلامی خائن، بی‌دین، گناهکار، دروغگو، فریبکار و جانی هستند.» افزون بر این، وی در سال 2007 گفته بود: «[ما باور داریم که] مبارزه با آنها مهم‌تر از مبارزه با صلیبیون اشغالگر است.» «دولت اسلامی» همچنین بر «جهاد تهاجمی» نیز تاکید می‌کند؛ جهادی که ریشه در سنت وهابی داشته و بر ریشه‌کن کردن «شرک» و بت‌پرستی (هر جا که آن را یافت) استوار است.» برای مثال، ابو عمر البغدادی در یک سخنرانی در سال 2007 در مورد هدف جهاد به یک عالم وهابی استناد کرد: «پایان مبارزه با کفار زمانی است که دیگر هیچ مشرکی روی زمین باقی نماند.» البغدادی در سخنرانی دیگری به وضوح بر اهمیت «جهاد تهاجمی» تاکید ورزید و آن را چنین توصیف کرد: «دنبال کردن مشرکان با حمله به آنها در خانه‌هایشان به منظور تعالی کلمه‌الله و تا زمانی که دیگر اثری از شرک در زمین نباشد.»

هدف «جهاد تهاجمی» داعش عمدتا شیعیان هستند. بر اساس فرض و ادعای داعش، شیعیان در حال توسعه‌طلبی در خاورمیانه هستند و همین مبارزه با آنها را ضروری می‌کند. به تصور آنها، هدف پروژه شیعی «هلال شیعی است که از تهران تا بیروت امتداد دارد.» ایران، حزب‌الله لبنان و حکومت اسد در سوریه بخشی از این «هلال» هستند. به ادعای آنها ایران قصد دارد تا «عراق را به دولتی شیعی تبدیل کنند» و آمریکا هم با آنها در این راستا هم‌داستان است. رهبران داعش باور سفت و سختی دارند که گذار اخیر عراق از دولتی سنی به شیعی نشان از «شیعی‌سازی خزنده» دارد. ابو عمر البغدادی یک بار گفته بود که فقط در 50 تا 70 سال گذشته تغییر کیش از سنی به شیعی شروع شده قبل از آن، عراق یک دولت کاملا سُنی بود. داعش و القاعده بر ضرورت احیای خلافت تاکید می‌کنند اما در مورد آنچه که داعش موفق به انجامش شد با یکدیگر وارد ستیز شدند.

 

بخش بیست و ششم

 

در بخش قبل به ظهور مکتب جهاد اشاره شد. همچنین گفته شد که در دهه‏های آخر قرن بیستم خاورمیانه عربی با «کنشگری اخوان‏المسلمین» و «تکفیری‏گری سلفی‏ها» شاهد ظهور گروه‏های اسلامگرای خشن بود. در مصر و الجزایر گروه‌های جهادی یکی پس از دیگری شکل گرفتند. با این حال، این اخوان المسلمین بود که از سوی برخی به مثابه «مادر» گروه‌های جهادی تلقی می‌شود. در بخش قبل همچنین به رویکرد اخوان در مسائل جهاد اشاره شد و ذکری هم از ایدئولوگ‌های آن به میان آمد. در این بخش به آغاز شکل‌گیری اولین دولت داعش اشاره شده و به‌تدریج، این دولت‌ها تا امروز بررسی خواهند شد.

 

تقسیم‌بندی‌های مختلفی در مورد نقطه آغاز شکل‌گیری دولت‌های داعش صورت گرفته است. برخی آن را به سال 2006 باز می‌گردانند و برخی دیگر آن را به قبل‌تر از آن می‌رسانند. در این فصل، به ذکر این تقسیم‌بندی‌ها پرداخته می‌شود.

 

1- اولین دولت داعش: دوران زرقاوی (2002 تا 2006)

ابوبکر البغدادی در 9 آوریل 2013 گفت: «راهی که شیخ زرقاوی ترسیم کرد باعث شد دیگرانی که پس از او می‌آیند به همان راه بروند. و ان‌شاءالله ما نیز در مسیر او حرکت خواهیم کرد». ایدئولوژی «دولت اسلامی» ظرف تحولات و شورش‌های عراق در اوایل دهه 2000 تحول یافت. در این دوران شاهد حضور نسل جدیدی از جهادیون در عراق هستیم که متاثر از جریان افراطی سلفی- جهادی هستند. تاثیرگذارترین عضو در میان این نسل جوان یک اردنی بود به نام «ابو مصعب الزرقاوی» که الهام‌بخش آنها بوده و نوعی ایدئولوژی طردانگارانه ایجاد کرد که «دولت اسلامی» ادامه دهنده آن است. زرقاوی به‌طور مستقیم به دو ستون برجسته و ایدئولوژیک داعش کمک کرد: رویکرد ضد شیعی و تمرکز بر احیای خلافت. اگرچه دیدگاه فرقه‌ای او با رهبری القاعده دچار ستیز شد اما با تاکید القاعده بر خلافت اشتراک نظر داشت.

 

«راه» زرقاوی

«احمد فاضل نزال الخلایله»، که به ابومصعب الزرقاوی مشهور بود، در سال 1966 در اردن زاده شد. او آموزش‌های دینی اندکی داشت. برخی پا را فراتر گذاشته و می‌گویند او در زمره اوباش منطقه خود بود و روی بدن خود تاتو داشت و گاهی در حال مستی دیده شده بود. با این حال، به یکی از چهره‌های برجسته جهاد در اردن تبدیل شد. پس از اینکه دچار یک تحول روحی شد، در دهه 80 برای مشارکت در جهاد علیه شوروی به افغانستان رفت. در آنجا ارتباط نزدیکی با ابومحمد المقدیسی یافت و از او بود که مبانی خشکِ سلفی- جهادی را آموخت. در فاصله 1994 تا 1999، زرقاوی و مقدیسی در اردن زندانی شدند چرا که در این کشور هدایت یک گروه جهادی را در دست داشتند. سختی‌های زندان باعث شد زرقاوی به رهبری کاریزماتیک تبدیل شود. به دنبال آزادی در سال 1999، او به همراه برخی از پیروانش به مناطقی از افغانستان- پاکستان رفت و یک اردوگاه آموزشی در هرات، شرق افغانستان، برقرار کرد.

فعالیت‌های زرقاوی در افغانستان طی این دوره گواهی است بر سختگیریِ ایدئولوژیکِ داعشِ امروز. زرقاوی خود را از القاعده‌ای که پایگاهش در شرق افغانستان بود، جدا کرد. «سیف العدل»، فرمانده نظامیِ مصریِ القاعده که همراه با زرقاوی در فاصله 1999 و 2001 در افغانستان همکاری می‌کرد، تایید می‌کند که زرقاوی ارتباطات سستی با القاعده داشت. زرقاوی با بن‌لادن بیعت نکرده بود. به گفته سیف العدل، اردوگاه آموزشی زرقاوی در هرات به‌عنوان مرکزی برای جهادی‌هایی که گرایش بیشتری به سلفی‌گری داشتند، به‌کار گرفته می‌شد. مقدیسی هم بیان کرد که زرقاوی به‌دلیل رویکرد شداد و غلاظ خود سر تعظیم در برابر اقتدار بن‌لادن در افغانستان فرود نیاورد. پس از حمله آمریکا به افغانستان، زرقاوی و دستیارانش در سال 2012 به مناطق کردنشینِ شمال عراق رفتند. در آنجا بود که گروه «جماعت التوحید و الجهاد» را تاسیس کردند. در سال 2004، زرقاوی در نهایت با بن لادن بیعت کرد و گروه خود را «القاعده در عراق» نامید.

 

رویکرد ضد شیعیِ الزرقاوی

زرقاوی در نگاه خود به عمد، شیعیان عراقی را هدف قرار می‌داد تا جنگ داخلی در این کشور را برافروزد. زرقاوی در نامه‌ای در فوریه 2004 به رهبر القاعده- که بعدها این نامه به دست نیروهای آمریکایی افتاد- با عبارات سیاسی و دینی شیعیان را مورد حمله قرار داد و استدلال‌های او همچنان مورد تایید داعش بوده و سرلوحه ایدئولوژی «دولت اسلامی» قرار دارد. در یک بیانیه صوتی در فوریه 2012، ابو محمد العدنانی، سخنگوی کشته شده داعش، شنوندگان خود را به سخنان زرقاوی ارجاع داد و سخنان او علیه شیعیان را حجتی قاطع نامید. زرقاوی تلاش داشت مخالفت خود با شیعیان را صبغه‌ای تئوریک بدهد. بنابراین به برخی متون کلاسیکِ اهل سنت ازجمله ابن تیمیه اشاره کرد تا نشان دهد استدلال تئوریک در مورد این «شیعیانِ بیرون از دایره اسلام» در متون و کتاب‌های مرجع اهل سنت هم آمده است.

زرقاوی می‌گفت شیعیان در تاریخ اسلام نقشی «شوم» و «دوگانه» ایفا کرده‌اند. برای مثال، او ادعا کرد که صفویان در قرن 16 و 17 با تبدیل ایران به کشوری شیعی «به اسلام و مسلمین از پشت خنجر زدند». او همچنین اشاره کرد که این شیعیان بودند که در دوران مغول، آنها را به حمله به بغداد در سال 1258میلادی تهییج کردند. زرقاوی معتقد بود که در عصر فعلی باز هم شیعیان بیکار ننشسته و به دنبال گسترش هژمونی شیعی در سطح منطقه هستند و تلاش دارند تا یک «ابر دولت شیعی» در تمام خاورمیانه تاسیس کنند. زرقاوی بر این باور بود که «آرزوی شیعیان توسعه دولتی شیعی از تهران تا عراق و سوریه و لبنان تا پادشاهی‌های کاغذی خلیج‌فارس است». با وجود اینکه آمریکایی‌ها عراق را اشغال کردند اما زرقاوی شیعیان را بزرگ‌ترین تهدید می‌نامید. زرقاوی می‌گفت: «نیروهای صلیبی دیر یا زود منطقه را ترک می‌کنند» اما شیعیان «نزدیک‌ترین و خطرناک‌ترین دشمنِ تکفیری‌ها باقی خواهند ماند... خطر شیعه... بزرگ‌تر است و آسیب‌شان بیشتر و برای اسلام مخرب‌تر از آمریکایی‌ها هستند».

 

بخش بیست‌و‌هفتم

 

در بخش قبل به اولین دولت داعش و شرایط شکل‌گیری‌اش اشاره شد. ابوبکر البغدادی در 9 آوریل 2013 گفت: «راهی که شیخ زرقاوی ترسیم کرد باعث شد دیگرانی که پس از او می‌آیند به همان راه بروند و ان‌شاءالله ما نیز در مسیر او حرکت خواهیم کرد.» ایدئولوژی «دولت اسلامی» ظرف تحولات و شورش‌های عراق در اوایل دهه 2000 تحول یافت. تاثیرگذارترین عضو در میان نسل جوان سلفی- جهادی‌ها یک اردنی بود به نام «ابومصعب الزرقاوی». او رویکردی به شدت ضد شیعی داشت و به عمد جنگ داخلی در عراق را برانگیخت تا شیعیان و آمریکایی‌ها را به جنگی بی‌سرانجام وارد کند. در بخش پیش رو نیز به اقدامات زرقاوی در راستای تاسیس «اولین دولت اسلامی» اشاره می‌شود.

 

زرقاوی تاکید داشت که نفرت تاریخی شیعیان از اهل سنت با حسن نیت سنی‌ها حل نخواهد شد. او می‌گفت تنها راه‌حل پیروزی در میدان جنگ است. زرقاوی می‌گفت شیعیان با آمریکایی‌ها برای کسب قدرت در عراق همکاری می‌کنند. او در نامه‌ای خواستار حمله به شیعیان به منظور برافروختن جنگ داخلی شد. همچنین تلاش داشت تا اهل سنت را حول مساله جهاد در عراق جمع کند. زرقاوی معتقد بود: «هدف قرار دادن و لطمه زدن به شیعیان در مراکز سیاسی، دینی و نظامی‌شان باعث خواهد شد آنها بیزاری و در نهایت نفرت خود را از اهل سنت به شدید‌ترین شکل نشان دهند. اگر موفق شویم آنها را وارد نبرد فرقه‌ای کنیم، بیدار کردن اهل سنت منفعل امکان‌پذیر می‌شود، چراکه آنها تهدید فوری از جانب این صابئین را احساس می‌کنند.»

زرقاوی این استراتژی را در عراق دنبال کرد. هم ایمن الظواهری (رهبر فعلی القاعده که در دوران بن‌لادن نفر دوم این گروه محسوب می‌شد) و هم ابو محمد المقدیسی (معلم سابق زرقاوی) به دلیل هدف قرار دادن شیعیان از زرقاوی انتقاد کردند. زرقاوی بیان کرد که توده‌های شیعی ضرورتا کافر نیستند که بتوان با آنها جنگید؛ خطاهای ایدئولوژیک‌شان به‌دلیل جهالت‌شان بخشیده می‌شود.

 

برنامه زرقاوی (و القاعده) برای خلافت

در حالی که زرقاوی و رهبری مرکزی القاعده بر سر شیعیان با یکدیگر اختلاف داشتند اما در یک هدف اشتراک نظر داشتند و آن برقراری خلافت بود؛ هدفی که حتی پیش از ورود زرقاوی به شمال عراق وجود داشت. «سیف العدل»، استراتژیست نظامی القاعده، مدعی بود که این مساله را با زرقاوی به بحث گذاشته بود. عدل با سخن گفتن از محل احتمالی جدید استقرار زرقاوی در عراق نوشت: «این فرصتی تاریخی برای ماست که به واسطه آن شاید بتوانیم دولتی اسلامی تشکیل دهیم که – به اذن خدا- نقش مهمی در از میان بردن سرکوب و کمک به تاسیس حقیقت در جهان خواهد داشت. من با استدلال برادرم ابومصعب در این تحلیل موافقم.» از شواهد موجود روشن نمی‌شود که آیا ایده ایجاد این خلافت ابتدایی در عراق با زرقاوی شروع می‌شود یا با همتایان القاعده‌ای‌اش. در هر صورت، هر دو این ایده را در فاصله 2004 و 2005 تبلیغ می‌کردند.

در نیمه سال 2005، رهبران القاعده نامه‌ای به زرقاوی نوشتند تا آرزوی «دولت شدن» خود را برای عراق با آنها به بحث بگذارند. اولین نفر سیف العدل بود که به زرقاوی گفت: «لازم است که تو آشکار و روشن اعلام کنی که هدفت آغاز یک زندگی اسلامی با ایجاد دولتی اسلامی است که پیشگام در حل تمام مشکلات جامعه اسلامی خواهد بود.» عدل خوش‌بین بود و ادعا کرد که «برادر عزیزم، حقایق و شرایط برای اعلام این دولت آماده و مساعد است.» ظواهری در جولای 2005 نامه‌ای به زرقاوی نوشت که به دست نیروهای آمریکایی افتاد. ظواهری یک استراتژی 4 مرحله‌ای برای «القاعده در عراق» تدوین کرد و به زرقاوی گفت که آمریکایی‌ها را اخراج و دولتی اسلامی تاسیس کند، جهاد را از عراق به کشورهای همسایه بکشاند و در نهایت با اسرائیل وارد تقابل شود. ظواهری دو هدف اول را «کوتاه‌مدت» اعلام کرد. او نیز همچون عدل خوش‌بین به نظر می‌رسید و آرزوی تاسیس دولتی اسلامی را داشت. او امیدوار بود که در نهایت ما «به جایگاه خلافت خواهیم رسید».

سومین رهبر القاعده «عطیه الله اللیبی» (که در سال 2011 کشته شد) در دسامبر 2005 نامه‌ای به زرقاوی نوشت. نامه او ظاهرا این مساله را مسلم گرفته بود که این هدف ظواهری برای تاسیس نوعی دولت بود که از سوی «عدل» و «ظواهری» توصیف شده بود. تنها با مرور زمان بود که او به هدف زرقاوی برای «تخریب یک قدرت و یک دولت و برساختن دولتی اسلامی روی ویرانه‌هایش» اشاره کرد. بیانیه‌های عمومی فراوان زرقاوی نشان می‌دهد که رهبر «القاعده در عراق» با این استراتژی خلافت هماهنگی داشت. زرقاوی پیش از اینکه رسما گروه خود را به القاعده ملحق سازد، بارها از نفع این کار سخن گفته بود. زرقاوی در مه ‌2004 گفته بود: «من در عراق هستم و با برادرانم جهاد می‌کنم تا وطنی برای اسلام و دولتی برای قرآن تشکیل دهم.» در ماه جولای، «سپیده دم دولت قرآنی رخ نمود»؛ و در ماه اوت «ما در جماعت التوحید و الجهاد به دشمن هجوم می‌بریم و با بی‌عدالتی با هدف بازگرداندن خلافت به زمین، به کار بستن شریعت و برقراری مذهب ابراهیم مبارزه می‌کنیم.» زرقاوی در بیعت خود با بن‌لادن در اکتبر 2004 سپیده دم خلافت را پیش‌بینی کرد و گفت: «تاسیس آن به دست ما خواهد بود.»

 

«دولت اسلامی»: ایده‌ای در حال تحول

در سال 2006، «القاعده در عراق» به تاسیس دولت مد نظر خود نزدیک‌تر می‌شد. در 15 ژانویه، گروه زرقاوی «شورای مجاهدین» را تشکیل داد که القاعده در عراق را با 5 سازمان جهادی دیگر که در این کشور فعالیت می‌کردند، متحد ساخت. شورای جدید که از سوی یک عراقی رهبری می‌شد، هدف اعلامی‌اش محدود کردن رده‌های جهادی در عراق بود آن هم در زمانی که محبوبیت القاعده در عراق در حال افول بود. در ماه آوریل، زرقاوی با نشان دادن چهره‌اش برای اولین بار در یک پیام ویدئویی، شورای مجاهدین را به‌عنوان «نقطه آغاز تاسیس دولت اسلامی» تحسین و تمجید کرد. در یک نسخه کامل‌تر که در ماه مه ‌به دست نیروهای آمریکایی افتاد، زرقاوی دقیق‌تر و خاص‌تر صحبت می‌کرد: «به اذن خدا امیدواریم که ظرف سه ماه محیط برای اعلام امارت اسلامی مان هموارتر و مساعدتر شود.» دو ماه پس از این ویدئو، در 7 ژوئن، زرقاوی با حمله هواپیماهای آمریکایی کشته شد. اما در ماه اکتبر این امارت پیش‌بینی شده تاسیس شد.

 

بخش بیست‌و‌هشتم

 

در بخش قبل به اولین دولت داعش که از سوی زرقاوی شکل گرفته بود، پرداخته شد. گفته شد که زرقاوی دو دشمن برای خود متصور بود: شیعیان و آمریکایی‌ها. او به عمد آتش جنگ فرقه‌ای در عراق را روشن کرد تا شیعیان و آمریکا را وارد جنگی بی‌سرانجام کند. زرقاوی و رهبری مرکزی القاعده بر سر شیعیان با یکدیگر اختلاف داشتند اما در یک هدف اشتراک نظر داشتند و آن برقراری خلافت بود. «سیف‌العدل»، استراتژیست نظامی القاعده، مدعی بود که این مساله را با زرقاوی به بحث گذاشته بود. عدل نوشت: «این فرصتی تاریخی برای ماست که به واسطه آن شاید بتوانیم دولتی اسلامی تشکیل دهیم که – به اذن خدا- نقش مهمی در از میان بردن سرکوب و کمک به تاسیس حقیقت در جهان خواهد داشت. من با استدلال برادرم ابومصعب در این تحلیل موافقم.» در 15ژانویه 2006، گروه زرقاوی «شورای مجاهدین» را تشکیل داد که القاعده در عراق را با 5 سازمان جهادی دیگر که در این کشور فعالیت می‌کردند، متحد ساخت و زمینه تشکیل اولین دولت خود را فراهم کرد.

 

 

با مرگ زرقاوی، القاعده از مجاهدین در عراق به اصرار خواست که استراتژی خلافت را ادامه دهند. ظواهری در ستایش و تمجید از زرقاوی در ماه ژوئن، آنچه را که در نامه یک سال گذشته‌اش گفته بود تکرار کرد. او با اشاره به «برادران مجاهدینم در عراق» گفت: «بدانید که جامعه اسلامی به شما امید دارد و بر شماست که دولتی اسلامی در عراق تاسیس کنید، سپس به سوی بیت المقدس روانه شوید و خلافت را در آنجا احیا کنید.» ظاهرا این فرآیند آغاز شده است.

 

2- دولت کاغذی (2006 تا 2013)

ابو حمزه المهاجر، وزیر جنگ سابق داعش، در 24 اکتبر 2008 گفته بود: «برخی فتوا به انحلال دولت اسلامی داده‌اند. آنها مدعی‌اند که این دولت، دولتی روی کاغذ یا دولتی اینترنتی است. آنها مجرمان را به فعالیت علیه این دولت واداشته‌اند. روی این فتواها خون دیده می‌شود.» سال‌های 2006 تا 2013 شاهد تاسیس «دولت اسلامی عراق» (ISI) بود که دولتی بی ثمر و عقیم به نظر می‌رسید؛ گروه که رسانه‌های غربی و منطقه‌ای آن را «القاعده در عراق» معرفی می‌کردند. اگرچه پیوندهایی میان القاعده در افغانستان و پاکستان و دولت اسلامی نوپا وجود داشت اما «دولت اسلامی» از همان آغاز هرگز به‌طور کامل به انقیاد القاعده در نیامد. مهم‌تر اینکه، رهبری مرکزی القاعده اشتیاق اندکی برای تاسیس دولتی نشان می‌داد که از گذشته خواستار تاسیس آن شده بود؛ احتمالا دلیل این بود که کنترل فرآیند دولت‌سازی را از دست داده و از ایدئولوژی سختگیرانه‌ای که باعث شده بود «دولت اسلامی» دستورات رهبری القاعده را نادیده بگیرد خسته شده و دل خوشی نداشت.

 

تاسیس دولت

در 12 ژوئن 2006، «القاعده در عراق» نام جانشین زرقاوی به‌عنوان رهبر این گروه را اعلام کرد: یک مصری به نام ابو حمزه المهاجر (آقا ابو ایوب المصری که در سال 2010 کشته شد). رهبر جدید، که دستیار نزدیک زرقاوی بود، عضو سابق «گروه جهاد‌اسلامی» ظواهری در مصر بود. پستی که المهاجر به آن دست یافت عمر کوتاه داشت، زیرا القاعده در عراق عمر کوتاه داشت. در 12 اکتبر 2006، شورای مجاهدین ائتلاف چندین جناح جهادی و رهبران قبایل سنی را اعلام کرد که «ائتلاف المطيبين» [پاکیزگان] نام گرفت. این ائتلاف سه روز بعد تاسیس «دولت اسلامی عراق» را اعلام کرد. حکم یا ورقه این امارت عبور از «بغداد، انبار، دیاله، کرکوک، صلاح الدین، نینوا و بخش‌هایی از ولایت‌های بابل و واسط بود.» به عبارت دیگر، این امارت، مناطق مذکور را در کنترل گرفت و ورقه عبوری برای عبور از این مناطق تهیه کرد. در این بیانیه صوتی از زبان سخنگویش «محارب الجبوری» (که در سال 2007 کشته شد) دولت اسلامی جدید اعلام شد. الجبوری رهبر این دولت را «امیرالمومنین ابو عمر البغدادی» اعلام کرد که در سال 2010 کشته شد. این فرد که نام واقعی‌اش « حامد داود محمد خلیل‌الزاوی» بود به رهبر جنبش مجاهدین در عراق تبدیل شد و ابوحمزه را به‌عنوان معاون و وزیر جنگ دولت اسلامی منصوب کرد. هیچ یک چهره خود را به رسانه‌ها نشان ندادند اما هر دو بارها از «موسسه فرقان»، آژانس خبری دولت اسلامی، برای خطاب قرار دادن جهان استفاده کردند.

 

دولت اسلامی عراق یا دولت اسلامی در عراق؟

بیانیه‌ای که در اکتبر 2006 از سوی محارب الجبوری اعلام شد با دو نام معروف است. نام رسمی‌تر «دولت اسلامی عراق» [به عربی: الدوله العراق الاسلامیه] بود اما با نام «دولت اسلامی در عراق» [به عربی: الدوله الاسلامیه فی العراق] هم معروف شد. بعدها نام خلاصه شده آن یعنی «دولت اسلامی» مورد استفاده قرار گرفت. این تمایز بر دو روشی تاکید می‌نهد که در آن حکومت جدید مردم عراق و در سطحی بزرگ‌تر جهان اسلام را مورد خطاب قرار می‌داد. «دولت اسلامی عراق» به‌عنوان دولتی برای جمعیت اهل سنت عراق مطرح شد. کردها در مناطقی نیمه خودمختاری حضور داشتند و شیعیان هم پس از حمله آمریکا به عراق در سال 2003 نوعی خودمختاری نسبی داشتند. این دولت برای مناطق سنی‌نشین بود. جبوری دولت جدید را به همین نحو در بیانیه خود توصیف کرده بود: «پس از آنکه کردها کنترل دولت خاص خود را در شمال عراق به دست آوردند، شیعیان هم دولتی فدرال در مرکز و جنوب عراق به راه انداختند. برای اهل سنت محترم و آزاد لازم بود که در میان مجاهدین، علما و اشخاص برجسته چیزی برای فرزندان و برادرانشان ارائه دهند به‌ویژه در پرتو آن چیزی که دولت مالکی نامیده می‌شود؛ دولتی که در آن اهل سنت خائن نقش ایفا می‌کنند.»

«دولت اسلامی در عراق» اما دولتی برای مسلمانان جهان بود؛ دولتی حامی خلافت که از سوی زرقاوی و القاعده شکل گرفته بود. در این معنا، جبوری گروه خود را «دنباله روی الگوی پیامبر به هنگام هجرت از مکه به مدینه و برقراری دولتی اسلامی در آنجا» توصیف کرد «که با وجود ائتلاف بت پرستان و اهل کتاب» توانست این دولت را برقرار سازد. جبوری و بسیاری دیگر در «دولت اسلامی» سپس مدعی شدند که «وسعت سرزمین‌های تحت کنترل ما با اولین دولت در مدینه برابر است.» به تعبیر دیگر، دولت اسلامی در حال دنبال کردن الگوی دولتی بود که از سوی پیامبر پایه‌گذاری شد که آنها آن را «خلافت» می‌نامند. با ملاحظه همه جوانب، عنصر اسلامی در تبلیغات این گروه در عراق غالب بود اگرچه «دولت اسلامی عراق» نام رسمی‌تر این گروه باقی ماند. ناسیونالیسم سرزمینی با ایدئولوژی جهادی سازگاری ندارد و این در اعلامیه اول این گروه روشن بود.

 

بخش بیست‌و‌نهم

 

در بخش قبل به «دولت کاغذی» (2006 تا 2013) پرداخته و گفته شد که در ابتدا تاسیس این گروه بی ثمر به نظر می‌رسید. دولت خود خوانده اسلامی با بحران مواجه بود: نه سرزمین داشت، نه القاعده حمایتی از این گروه داشت. افزون بر این، مخالفت‌های داخلی از سوی جناح‌های افراطی دیگر هم عاملی در مسیر دولت شدن آن بود. همچنین اشاره شد که «دولت اسلامی عراق» دولتی برای اهل سنت عراق بود و «دولت اسلامی در عراق» دولتی برای مسلمانان جهان.

 

در 10 نوامبر 2006، ابو حمزه «آغاز مرحله‌ای مهم و جدید که در حال گذاشتن خشت اول آن هستیم که آغازگر پروژه خلافت اسلامی خواهد بود» را اعلام کرد. او گفت: «ما فرزندان سایکس- پیکو نیستیم. ما فرزندان محمد هستیم.» ابوعمر البغدادی در دومین خطابیه عمومی خود که در سوم فوریه 2007 اعلام شد، گفت: «ما به‌خاطر وطن‌پرستی نمی‌جنگیم بلکه به‌خاطر اعتلای کلمه‌الله می‌جنگیم.» رهبر جدید «دولت اسلامی» امیرالمومنین خوانده می‌شد و خود را از تبار پیامبر و قبیله قریش معرفی می‌کرد. از تمام عراقی‌ها خواسته شد که با او بیعت کنند و البغدادی به زودی تمام عراقی‌هایی را که از بیعت سر باز زده بودند گناهکار نامید.

در ژانویه 2007، شورای شریعت «دولت اسلامی» یک رساله یا توجیه علمی مفصلی در مورد دولت شدن خود ارائه داد و آن را چنین نامید: «به دیگران ظهور دولت اسلامی را اطلاع دهد.» این رساله تلاش داشت تا مشروعیت «دولت اسلامی» را براساس قانون اسلامی یا شریعت بنا کند. ادبیات اهل سنت در مورد حکومت با توجه به ماهیت دولت مورد بحث به‌طور سنتی مبهم است. بنابراین، «دولت اسلامی» درخصوص ماهیت دولت مورد بحث به راحتی می‌توانست از این ابهام استفاده کرده و دولت خود را خلافت بنامد. این رساله سه دلیل مشروع سنتی برای کسب قدرت از سوی حاکم در اسلام را مشخص کرد:1- انتخاب از سوی اهل حل و عقد-2- انتخاب از سوی حاکم پیشین-3- کسب قدرت از طریق زور. این رساله اعلام کرد که «دولت اسلامی» مسیر اول را دنبال می‌کند.

به ادعای نویسندگان این رساله توجیه، اهل حل و عقد در عراق آنانی بودند که علیه آمریکا و شیعیان دست به جهاد زده‌اند و ائتلاف «المطیبین» را تشکیل می‌دهند که در نیمه اکتبر اعلام شد. این ائتلاف براساس اصل مشورت فراگیر بود. گفته می‌شد این ائتلاف حمایت بیش از 60 درصد از شیوخ و قبایل محلی برای پروژه «دولت اسلامی» را به‌دست آورده است؛ این ائتلاف همچنین تلاش کرد تا با سایر گروه‌های افراطی هم رایزنی و مشورت کند اما موفقیت اندکی داشت. این رساله ادعای دولت شدن «دولت اسلامی» را براساس موفقیت سیاسی احتمالی‌اش و ارتقای الهیات سلفی‌گری و قانون اسلام توجیه کرد. نویسندگان مدعی بودند که ارتش آمریکا نفس‌های آخر را در عراق می‌کشد و دولت عراق دولتی مضحک و ناتوان است که فرصت لازم برای ساخت دولت را به دست می‌دهد. اعضای گروه در مناطق سنی‌نشین عراق اقتداری واقعی داشتند. این رساله معتقد بود که قلمرویی که دولت جدید و تازه شکل گرفته اسلامی به آن دست یافته بزرگ‌تر از دولتی است که پیامبر در مدینه شکل داده بود. ادعای این رساله این بود که توحید واقعی را به عراق خواهد آورد، این سرزمین را از شرک پاک و مقابر را ویران خواهد کرد. این دولت «دادگاه‌های شریعت» را برقرار و قضات را براساس قانون اسلام مورد ادعای خود به خدمت گرفت. آنها معتقد بودند که تاسیس این دولت «ضربه سیاسی بزرگ و شوکی عظیم به دشمن» به حساب می‌آید و این پیشرفتی به یاد ماندنی برای جنبش جهاد خواهد بود. در این رساله آمده بود: «این دولت اسلام از نو ظهور کرده تا ریشه‌های خود را در منطقه بگستراند همان‌طور که گذشته این دین شکوه و عظمت بود... سرزمین عراق آماده یک پروژه عظیم اسلامی است... منابع و ثروتش برای حرکت دادن منطقه به سوی یک موج بزرگ اسلامی کافی است.»

 

پذیرش اولیه

اعلام «دولت اسلامی در عراق» در رسانه‌های افراطی مورد استقبال قرار گرفت و این نشان از اهمیت دولت‌سازی داشت. انجمن‌های مهم آنلاین جهادی به زودی شماره اندازهایی را نمایش دادند که تعداد روزهای سپری شده از زمان اعلام خلافت را با شماره نشان می‌دهد. روی این شماره‌اندازها چنین آمده است: «... روز از زمان اعلام برقراری دولت اسلامی گذشته و جامعه اسلامی به این امید است... و به اذن خدا بر امر خود پافشاری خواهد کرد.» اما در خارج از انجمن‌های آنلاین افراطی، اعلام دولت اسلامی در عراق توجه چندانی به خود جلب نکرد. این نهاد جدید برای متقاعد کردن عراقی‌ها یا ناظران خارجی با دشواری مواجه بود؛ زیرا آنها معتقد بودند که این گروه چیزی نیست جز نام جدیدی برای همان «القاعده در عراق.» ابو عمر البغدادی و ابو حمزه المهاجر هر دو شکوه می‌کردند که عراقی‌ها و خارجی‌ها به اشتباه دولت اسلامی عراق را شاخه‌ای از القاعده می‌پندارند. ادعای آنها برای تاسیس خلافت جدی گرفته نمی‌شد.

«دولت اسلامی» حتی نتوانست گروه‌های سلفی فعال در عراق در آن زمان را متحد سازد. یکی از این گروه‌ها به نام «ارتش اسلامی عراق» [به عربی: جیش الاسلامی فی العراق] در اوایل آوریل 2007 انتقاداتی جدی به «دولت اسلامی» مطرح کرد. این مساله در پاسخ به پیام صوتی ابوعمر البغدادی بود که در نیمه مارس تمام گروه‌های افراطی را که به «وظیفه عصر» خود که همان بیعت با رهبر «دولت اسلامی» بود عمل نکرده بودند «گناهکار» اعلام کرد. «ارتش اسلامی عراق» این نوع صحبت‌ها را «خطرناک» نامید و «دولت اسلامی» را به کشتن بیش از 30 نفر از اعضایش به دلیل «عدم بیعت با القاعده یا هر نام دیگری» متهم کرد. آشکار بود که «ارتش اسلامی» تاسیس هچ دولتی را نمی‌پذیرفت. این بیانیه با درخواستی از بن‌لادن به منظور محدود کردن زیرشاخه‌های عراقی‌اش – که به راستی این‌گونه تصور می‌شد- پایان یافت. مراجع علمی سلفی هم به نوبه خود تفسیر چندانی از این اعلام مناقشه‌انگیز به دست ندادند. برجسته‌ترین اعضای این معدود علمایی که چنین کردند «حمید العلی» نام داشت که رهبر یکی از گروه‌های سلفی کویتی و حامی القاعده بود. او نیز «گناهکار» نامیدن سایر گروه‌ها از سوی رهبر «دولت اسلامی» را رد کرد. در فتوایی در 4 آوریل 2007، العلی از «دولت اسلامی خواست تا از اعلام دولت عقب بنشیند و به آن چیزی باز گردد که قبلا بود یعنی یک جناح جهادی در میان سایر جناح‌های جهادی.» در نگاه علی، ایده «دولت اسلامی عراق» مشکل‌آفرین است. در نگاه او «دولت» ابو عمر البغدادی آزمون دولت شدن را رعایت نکرده بود و این آزمون همان توانمندی سیاسی بود. چند ماه بعد او نامه‌ای نوشت و در آن دولت اسلامی را «تخیلی» نامیده بود؛ دولتی که «فقط در فضای مجازی وجود دارد.»

 

 

بخش سی ام

 

در بخش قبل اشاره شد که ابوعمر البغدادی در دومین خطابه عمومی خود که در سوم فوریه 2007 اعلام شد، گفت: «ما به‌خاطر وطن‌پرستی نمی‌جنگیم بلکه به‌خاطر اعتلای کلمه‌الله می‌جنگیم.» همچنین در ژانویه 2007، شورای شریعت «دولت به اصطلاح اسلامی» یک رساله یا توجیه علمی مفصلی در مورد دولت شدن خود ارائه داد و آن را چنین نامید: «به دیگران ظهور دولت اسلامی را اطلاع دهید.» این رساله تلاش داشت تا مشروعیت «دولت اسلامی» را براساس قانون اسلامی یا شریعت بنا کند. به ادعای نویسندگان این رساله، اهل حل و عقد در عراق آنانی بودند که علیه آمریکا و شیعیان دست به جهاد زده‌اند و ائتلاف «المطیبین» را تشکیل می‌دهند.

 

نزاع میان «دولت اسلامی عراق» و «ارتش اسلامی عراق»- از جمله سهم حامد العلی در این فرآیند- جلب برخی از علمای جهادی حامی «دولت اسلامی» را به خود جلب کرد. یکی از آنها، ابودجانه الخراسانی، علی و «ارتش اسلامی» را به تبانی علیه «دولت اسلامی» متهم کرد. او از «ارتش اسلامی» به دلیل تمرکز محلی‌اش و تمایل احتمالی‌اش برای همکاری با دولت بغداد انتقاد کرد. در مقابل، «دولت اسلامی» در تئوری خود «توسعه خلافت اسلامی» را در نظر داشت. ترکی البنعلی، عالم جوان بحرینی که در آن زمان با نامی مستعار می‌نوشت به علی به‌خاطر ریاکاری‌اش تاخت. او می‌گفت علی حامی حماس است؛ گروهی که از سوی بیشتر جهادیون گروهی اسلامی تلقی نمی‌شود «در حالی که دولت اسلامی عراق را متهم می‌کند که فاقد مبانی دولت است.» بحث‌های مربوط به مشروعیت «دولت اسلامی» به سرعت رنگ باخت. در عراق، جنبش «صحوه» در حال اوج‌گیری بود و باعث شده بود که «دولت اسلامی» و «ارتش اسلامی» به شدت تضعیف شوند. برای جهادیون خارج از عراق، جشن ظهور خلافت فروکش کرد. تمام آن چیزی که باقی ماند بیرقی در انجمن‌های جهادی بود که نشان می‌داد آن دوران سپری شده است.

 

ارتباط با القاعده

در زمان تاسیس «دولت اسلامی» با القاعده مشورتی نشد، اگرچه القاعده از این امارت جدید حمایت اسمی به عمل می‌آورد اما تعامل و ارتباط میان این دو گروه به حداقل خود رسیده بود و روابط رو به وخامت می‌رفت. القاعده در دسامبر 2007 «دولت اسلامی» را مورد تحسین قرار داد آنگاه که اسامه بن لادن بیانیه‌ای صوتی منتشر و از «دولت اسلامی» در برابر گروه‌های مشابهی مانند ارتش اسلامی عراق و حامد العلی حمایت کرد. بن لادن با توصیف مبارزان «دولت اسلامی» به‌عنوان «متعهدترین افراد به حقیقت و وفادار به منهج نبوی» اعلام کرد که سایر شبه‌نظامیان اهل سنت در عراق هیچ بهانه‌ای برای تردید در مورد بیعت با ابو عمر البغدادی ندارند. بن لادن اما از این استدلال انتقاد کرد که «ظرفیت سیاسی کامل شرط برای برقراری امپراتوری اسلامی در زمان حاضر است»؛ اگر چنین نشود «اسلام هرگز به دولت دست نخواهد یافت.» او گفت که ایالات‌متحده با توانمندی نظامی‌اش از ظرفیت «آغاز جنگ علیه هر دولتی و به زیر کشیدن آن برخوردار است.» با توجه به نمونه دولت پیامبر که دولت خود را در بحبوحه آزمودن شرایط تاسیس کرد، ظرفیت سیاسی کامل نمی‌تواند شرطی مشروع برای تاسیس یک دولت باشد.

در اوایل همان ماه، ایمن الظواهری از «تاسیس دولت اسلامی عراق» استقبال کرد و از «تمام برادران مجاهد در عراق» خواست تا «به این کاروان مقدس بپیوندند.» ظواهری ظاهرا امیدوار بود که این دولت جدید کوچک در نهایت می‌تواند به خلافتی تبدیل شود که مدت‌ها انتظار آن می‌رفت. او استدلال کرد که «جامعه اسلامی از این دولت نوظهور و نوپا حمایت کند زیرا به اذن خدا این دولت همچون دروازه‌ای برای آزادی فلسطین و احیای دولت خلیفه گر اسلامی تلقی می‌شود.» «دولت اسلامی» و القاعده ظاهرا پذیرفتند که «القاعده در عراق» دیگر وجود ندارد. ابو عمر البغدادی در اواخر 2007 اعلام کرد: «القاعده در عراق رسما به نفع دولت اسلامی منحل شد.» در حدود همان زمان، ایمن الظواهری اظهار کرد که «امروز دیگر چیزی در عراق نیست که القاعده نامیده شود. در واقع، القاعده در عراق با سایر گروه‌های جهادی در دولت اسلامی عراق ادغام شده زیرا دولت اسلامی امارتی مشروع است.» با این حال، این توافق ظاهرا در آنجا پایان یافت.

در خفا، روابط میان القاعده و «دولت اسلامی» پر تنش بود. روابط ضعیف به معنای یک مشکل بود چنانکه در دوران زرقاوی چنین بود. رهبری القاعده بارها شاخه زرقاوی را به دلیل شکست در برقراری ارتباط سرزنش کرده بود.

خواندن 1321 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 19 اسفند 1395 21:45