پدیده شوم قرن جدید
حسن حسن و جمعی از نویسندگان
مترجم: محمدحسین باقی
در این مجموعه که پیش رو دارید «داعش» از زاویای مختلف به تفصیل بررسی شده است. این مجموعه 8 فصلی رویکرد فرقهگرایانه و ایدئولوژیک داعش، تاثیراتی که از عربستان سعودی گرفته، برند و دکترین داعش، «دولت کاغذی» تا «اعلام واقعی خلافت»، وبسایتها و متفکران جهادی، آبشخورهای فکری داعش از گذشته تاکنون، یگانهای زنان داعش با عنوان «الخنسا»، نحوه تشکیل ولایتهای داعشنشین در سراسر خاورمیانه و چگونگی پیوستن تروریستها به این استانها و در نهایت تحلیل زبان شناختی/ مفهومی مجله دابق را به تفصیل بررسی کرده است. این مجموعه به دل داعش رفته و ضمن کالبدشکافی این گروه ناگفتههایی از این «پدیده شوم قرن 21» به دست داده است.
بخش سی و یکم
در بخش قبل به نزاع میان «دولت اسلامی عراق» و «ارتش اسلامی عراق» اشاره و گفته شد که ترکی بنعلی بهعنوان تئوریپرداز داعش به گروههای رقیب به شدت تاخت و مشروعیت آنها را زیر سوال برد. همچنین به روابط داعش و القاعده و درنهایت گسست در روابط آنها نیز اشاره شد؛ چراکه داعش راه طغیانگری در پیش گرفته بود و عملا نه تنها رهبری القاعده را زیر سوال برد، بلکه مشروعیت آنها را هم مورد سوال قرار داد.
«عطیه الله اللیبی» در نامهای مورخ دسامبر 2005 به زرقاوی اظهار کرد که اساسا هچ همکاریای میان رهبری و شاخه عراقی اش وجود ندارد. او به «اختلال فعلی و فقدان ارتباطات» اشاره داشت. او «دستور» مستقیمی به زرقاوی داد تا اولویت را به اعزام قاصدان برای دیدار با رهبران القاعده بدهد. او افزود که آماده کردن قاصدان مهمتر از آماده کردن «برادران برای عملیاتهای خاصی مانند عملیات اخیر در هتل امان» است که منظور، مجموعه حملاتی به هتلها در پایتخت اردن در ماه نوامبر بود. ارتباطات با اعلام تاسیس به اصطلاح «دولت اسلامی» بهبود نیافت. در مارس 2008، ظواهری به ابوحمزه المهاجر نامهای نوشت و خواستار «گزارشهای جامع و مفصل در مورد شرایط فعلیشان» شد و اشاره کرد که این درخواست بارها تکرار شده است. او به نامه خود نامه قدیمی دیگری از سیف العدل ضمیمه کرده بود که تاریخ آن به نوامبر 2007 باز میگردد که از ابوحمزه میخواست تا «ارتباطات را فراموش نکند زیرا ما در انتظار اخبار جدیدتان و گزارشها در مورد شرایط تان خواهیم بود. تمام درخواستهای قبلی ما هنوز منتظر پاسخ به آنها هستیم.» وقتی اخبار در نهایت به رهبری القاعده رسید، از وضعیت اوضاع در عراق شوکه شدند. تاسیس «دولت اسلامی» شکستی فضاحت بار بود. در اواخر آوریل 2007، قاضی ارشد «دولت به اصطلاح اسلامی»- که یک سعودی بود به نام ابو سلیمان العُطیبی- نامهای به رهبران القاعده نوشت و آنها را نسبت به وضعیت دلسردکننده آگاه کرد. نه تنها «دولت اسلامی» در حال از دست دادن سرزمین در قلمروش بود – مانند الرمادی- بلکه رهبرانش برداشت درستی از واقعیت ندارند. ادعای تکراری ابوحمزه مبنی بر کسب حمایت تعداد زیادی از شیوخ قبایل عرب کاملا نادرست بود. جناح رسانهای «دولت اسلامی» ویدئوهایی از عملیاتهای قدیمی منتشر کرد که گویی جدید هستند. این گروه در یک وضعیت بینظمی بود. در اعلام دولت سرعت به خرج داده شده بود و «امیرالمومنین» ابوعمر البغدادی بهصورت اتفاقی انتخاب شده بود. وقتی رهبران القاعده نامه را تقریبا در پایان سال، دریافت کردند کاملا نگران شدند. آنها خواستار پاسخی کامل از جانب ابوحمزه شدند. با این حال، در بهار 2007، یکی از علمای مذهبی ارشد القاعده که یک فلسطینی به نام «ابو الولید الانصاری» نام داشت نامهای تند به البغدادی و ابوحمزه فرستاد و از ناکامی آنها برای مشورت با القاعده پیش از اعلام دولتشان انتقاد کرد.
بخش سی و دوم
در بخش قبل اشاره شد که «دولت اسلامی» در سال 2007 عملا شکست خورد. وقتی خبر شکست این گروه به رهبری القاعده رسید، آنها نگران شدند. «دولت اسلامی» در یک وضعیت بینظمی بود. در اعلام دولت سرعت به خرج داده شده بود و «امیرالمومنین» ابوعمر البغدادی بهصورت اتفاقی انتخاب شده بود. در بهار 2007، یکی از علمای مذهبی ارشد القاعده که یک فلسطینی به نام «ابو الولید الانصاری» بود نامهای تند به ابو عمر البغدادی و ابوحمزه فرستاد و از ناکامی آنها برای مشورت با القاعده پیش از اعلام دولتشان انتقاد کرد.
انصاری مخالف ایده انحلال دولت بود زیرا چنین اقدامی به نفع «دشمنان» است اما او آشکارا از تاسیس آن اظهار پشیمانی کرد. او اعلام کرد که «بسیاری» در القاعده «سوالات و نگرانیهایی» در مورد دولت تازه اعلام شده اسلامی دارند و این موجب ترس و نگرانی شده است. انصاری از رهبران امارت جدید خواستار گزارشی در مورد شرایط منتهی به این تصمیم شده بود. این گزارش احتمالا از سوی ابوحمزه تهیه شد که به گفته الظواهری، در نامهای به القاعده «تاسیس دولت را توجیه میکرد.»
ماهیت واقعی روابط میان القاعده و «دولت اسلامی» برای مردم چندان فاش نشده است. در سال 2014، ظواهری اعلام کرد که ابوحمزه المهاجر در خفا بیعت «دولت اسلامی» را به رهبری القاعده اعلام کرد. ظاهرا به نظر میرسد این گروه با رهبر القاعده بیعت نکرده باشد؛ اقدامی که معیاری عملی برای زیرشاخههای القاعده به حساب میآید. در هر صورت، بیعت سرّی «دولت اسلامی» با القاعده ظاهرا در حال انکار و تایید باقی ماند. در سال 2011، رهبران القاعده همچنان شکایت میکردند که «دولت اسلامی» توجه اندکی به آنها کرده است. «آدم غدن»، سخنگوی آمریکایی القاعده که به بنلادن مشاوره میداد خواستار «قطع روابط سازمانی» با «دولت اسلامی عراق» شد زیرا به «دولتی خیالی» تبدیل شده که اقدامات متضادش و خشونت بی حد و اندازه اش باعث خدشه به چهره القاعده شده است. القاعده نه دستور و نه توصیهای به رفتارهای «دولت اسلامی» کرده بود. در هر صورت، «روابط» میان دو گروه «تا چند سالی به شدت از هم گسست.»
در زمانی که ابو عمر البغدادی و ابوحمزه المهاجر در حمله مشترک نیروهای عراقی و آمریکایی نزدیک تکریت در 18 آوریل 2010 کشته شدند، «دولت اسلامی» ظاهر دولت بودن را از دست داد. ابوحمزه سال پیش از مرگش، در حال نبرد با اتهاماتی بود دال بر اینکه دولتش «یک دولت کاغذی است.» براساس شواهد ارائه شده در برابر پلیس عراق، همسرش چنین پرسید: «آن دولت اسلامی عراق که از آن صحبت میکنید کجاست؟ ما در صحرا و بیابان زندگی میکنیم.» پنتاگون در ترسیم کاهش ارزش سیاسی این گروه، در فوریه 2008 جایزه تعیین شده برای ابوحمزه را از 5 میلیون دلار به 100 هزار دلار کاهش داد. سخنگوی پنتاگون در آن زمان گفت: «ارزیابیهای اخیر، براساس مولفههای بسیار، نشان میدهد که او به اندازه سال گذشته دیگر یک رهبر موثر القاعده در عراق نیست.» در عین حال، نفوذ ابو عمر البغدادی چنان حاشیهای شد که مقامهای آمریکایی در سال 2007 به این باور رسیدند که او بازیگری است که ویژگی افسانهای دارد و دیگر برای آنها اهمیت گذشته را ندارد. با تمام این توصیفات، برخی گفتند که این سخنان درست نیست اما با این حال، غیبت البغدادی تا سال 2009 به طول انجامید.
انتخاب رهبر جدید
ظرف یک ماه پس از مرگ آنها، شورای شریعت «دولت اسلامی» امیر جدید را انتخاب کرد. او ابوبکر البغدادی بود که همچنان رهبر این گروه است. رهبر جدید هم مانند سلفش ادعا کرد که از قبیله قریش و از تبار پیامبر است و خود را «امیرالمومنین» نامید. هیچ بیانیه رسمی تا نیمه سال 2011 از سوی رهبر جدید صادر نشد تا اینکه سخنگوی جدید داعش در آن زمان یعنی ابومحمد العدنانی بیانیهای را از طرف رهبر جدید قرائت کرد. چیزی نگذشت که العدنانی و البغدادی به دو تن از رهبران برجسته و جدید داعش تبدیل شدند که پیوسته پیامهای صوتی منتشر میکردند. رهبران جدید که به عربی فصیح سخن میگفتند به مراتب سخنوران با استعدادتری نسبت به گذشتگان خود بودند. اطلاعات قابل اعتماد در مورد سوابق و هویت این دو نفر طی دو سال گذشته به دست آمده است.
به گفته العدنانی، نام واقعی ابوبکر البغدادی این بود: «ابراهیم بن عواد بن ابراهیم بن علی بن محمد البدری السامرایی.» البغدادی در سامرا متولد و بزرگ شد و در بغداد تحصیل کرد. به گفته اینترپل، او در سال 1971 زاده شد. تنها زندگینامهای که از البغدادی وجود دارد از سوی ترکی بنعلی نوشته شده که در اوت 2013 منتشر شد. او علاوه بر اینکه نسب البغدادی را به پیامبر رساند اعلام کرد که وی در زمینه فقه اسلامی از دانشگاه دولتی بغداد دکترا گرفته است و کتابی در مورد ترتیل در قرآن نگاشته است و در مساجد عراق بهعنوان واعظ حضور داشته است. در سال 2003، او یک گروه جهادی تشکیل داد و در سال 2006 بهعنوان قاضی به «دولت اسلامی عراق» پیوست و عضو شورای شریعت آن شد. بغدادی از سوی نیروهای آمریکایی در فوریه و دسامبر 2004 دستگیر شد. به گفته وزارت خارجه آمریکا،نام واقعی عدنانی نیز «طاها صبحی فلاحه» بود که در سال 1977 نزدیک حلب در شمال سوریه متولد شد. بیوگرافی بنعلی از العدنانی چنین میآورد که «عدنانی و گروه جهادیون سوری با زرقاوی پیش از اشغال عراق از سوی آمریکا بیعت کرده بودند. عدنانی به عراق رفت تا از شورش جهادیون حمایت کند اما با زندانی شدن 6 ساله او در فعالیتهایش وقفه افتاد. عدنانی هم تمایلات علمی داشت و در اردوگاههای جهادیون کلام و فقه تدریس میکرد.
دوره بازگشت
در اواخر ژانویه 2012، «دولت اسلامی» در مرحله بازگشت بود. این گروه با انتشار سخنرانیها و بیانیههایی «بازگشت قریبالوقوع» خود را اعلام کرد و افزود که روزانه حامیان جدیدی را بهدست خواهد آورد. عدنانی در فوریه 2012 اعلام کرد: «دولت اسلامی به زودی و به اذن خدا به تمام مناطقی باز میگردد که از او گرفته شده است.» البغدادی هم در جولای 2012 پا فراتر گذاشت و اعلام کرد که دولت اسلامی «در حال بازگشت است و سرزمینهایی که از قبل داشت را در کنار سرزمینهای جدید تسخیر خواهد کرد... دولت اسلامی مرزهای فعلی را به رسمیت نمیشناسد و قائل به هیچگونه مفهومی از شهروندی نیست.
بخش سی و سوم
در بخش قبل به نحوه انتخاب ابوبکر البغدادی بهعنوان رهبر جدید داعش اشاره کردیم. اما پیش از آن داعش اهمیت خود را از دست داده بود.
در زمانی که ابوعمر البغدادی و ابوحمزه المهاجر در حمله مشترک نیروهای عراقی و آمریکایی نزدیک تکریت در 18 آوریل 2010 کشته شدند، «دولت اسلامی» به یک دولت کاغذی تبدیل شده بود بهگونهای که پنتاگون در ترسیم کاهش ارزش سیاسی این گروه، در فوریه 2008 جایزه تعیین شده برای ابوحمزه را از 5 میلیون دلار به 100 هزار دلار کاهش داد. انتخاب ابوبکر البغدادی خون تازهای در کالبد گروهی بود که در انتظار مرگ خویش نشسته بود.
ابوبکر البغدادی با استفاده از اختلاف شیعه و سنی پایگاه خود را محکمتر کرد. خشونت در سال 2012 و احیای دولت اسلامی در عراق به شدت افزایش یافت. با این حال، در اواخر 2011، البغدادی گروهی از مبارزان را به سوریه فرستاده بود تا گروهی جهادی را که «جبهه النصره» نامیده میشد، تاسیس کنند. نقش این گروه در جنگ داخلی سوریه قابل چشمپوشی نیست و در نهایت با داعش وارد درگیری مسلحانه شد.
3- دولت تفرقه (2013 تا 2014)
در فاصله زمانی 9 آوریل 2013 و 29 جولای 2014 «دولت به اصطلاح اسلامی» - که اندک اعتباری در میان معدودی از افراد داشت- بهدنبال طرح ریزی برای حاکمیت خود در سوریه بود. مبارزان در مورد اخبار مربوط به توسعه «دولت اسلامی» حالتی سرمستانه داشتند؛ جهادگرایی با نزاعهای درونی در عرصه میدان جنگ و در عرصه ایدئولوژیک دچار بحران شد. شکافهای ایدئولوژیک که ادامه یافت، موجب جدایی حامیان القاعده و داعش در این دوره شد.
طرد القاعده
در 9 آوریل 2013، ابوبکر البغدادی پیامی صوتی منتشر کرد و در آن توسعه دولت اسلامی در شام را اعلام کرد. او اعلام کرد که «جبهه النصره» امتداد این گروه در سوریه است. ابومحمد الجولانی، امیر جبههالنصره، یکی از «سربازان دولت اسلامی» بود که با تنی چند از همراهان برای رسالتی به سوریه اعزام شد. بر همین اساس نام دولت اسلامی به «دولت اسلامی در عراق و شام» تغییر یافت. «بیرق» این گروه تازه تاسیس هم «همان بیرق خلافت خواهد بود.» پس از 6 سال و نیم، «دولت اسلامی» بار دیگر در مسیر توسعهطلبی قرار گرفته بود. با این حال، رقابتهایی میان این دو گروه درگرفت. جولانی از بیعت با البغدادی سر باز زد و در عوض با رهبران القاعده بیعت کرد و بیرق خود را نیز متفاوت از بیرق «دولت اسلامی» اعلام کرد. جولانی اعلام کرد که «رهبر ما ظواهری است نه البغدادی.» با وجود مخالفت النصره، اما داعش به سوریه حمله کرد و بسیاری از اعضای النصره را وارد صفوف خود کرد. الظواهری، رهبر القاعده، در سال 2013 در فرمانی برای حلوفصل موضوع اعلام کرد که دولت اسلامی به عراق محدود شود و کاری به سوریه نداشته باشد. در نگاه البغدادی، ظواهری رئیس او نبود. در اینجا نزاع البغدادی با ظواهری و جولانی شروع شد. نتیجه، آغاز درگیری مسلحانه میان داعش و النصره در سوریه و بریدن تمامعیار داعش از القاعده و تمام زیرشاخههای آن بود.
بیعت با البغدادی
ایدئولوگهای جهادی دچار اختلاف شده و نمیدانستند از کدام جناح حمایت کنند. برخی به دفاع از البغدادی و داعش برخاستند و برخی دیگر به حمایت از القاعده و ظواهری روی آوردند. مساله در میان علمای جهادی به «بیعت» مربوط بود. در سال 2013، تعدادی از علمای جهادی این مساله را در رسالههایی که در فضای آنلاین قرار میدادند، مطرح کردند. اولین رساله در ماه ژوئن همان سال از سوی یک تونسی به نام «شیخ ابو جعفر الحطاب» بیرون آمد که پیشتر عضو شورای شریعت گروه جهادی «انصار الشام» در تونس بود و در این زمان یکی از اعضای ارشد «دولت اسلامی» بود. الحطاب دو نوع بیعت را در قوانین اسلامی معرفی کرد: «بیعت محدود» و «بیعت نامحدود.»
«بیعت محدود» با رهبر یک گروه شبهنظامی مانند ابومصعب الزرقاوی به مثابه رهبر «القاعده در عراق» صورت میگیرد؛ مدت آن محدود است و مخاطبان فقط در مساله جهاد اجبار دارند. «بیعت نامحدود» با رهبر یک جامعه سیاسی صورت میگیرد که مدتش نامحدود است و مخاطبان در تمام قضایا ملزم به اطاعت هستند. به گفته الحطاب، بیعت با «دولت اسلامی» نامحدود است. از دریافتکننده بیعت نامحدود هم بهطور سنتی انتظار میرود تا ویژگیهای خاصی داشته باشد – که الزامی است برای خلیفه- مانند مسلمان بودن، مرد بودن، آزاد بودن، قریشی بودن، عادل بودن، به لحاظ عقلی سالم بودن و با سواد بودن. الحطاب اعلام کرد که البغدادی واجد تمام این ویژگیها است. بیوگرافی ترکی البنعلی در مورد البغدادی که روی وبسایت ابو محمد المقدیسی در اوت 2013 منتشر شد، استدلالهای مشابهی مطرح کرد. این بیوگرافی با عنوان «با البغدادی دست بیعت دهید» خواستار بیعت همگان با البغدادی شده بود. او اعلام کرده بود: «از خدا میخواهیم که روزی را ببینیم که شیخ بر کرسی خلافت تکیه زده باشد.»
مخالفان بیعت با البغدادی
در نوامبر 2013، دو روحانی و ایدئولوگ ارشدِ جهادی – المقدیسی و ابو قتاده الفلسطینی- بیانیهای صادر و نسبت به بیعت با البغدادی در سوریه انتقاد کردند. ابو قتاده در نامهای سرگشاده به مجاهدین در سوریه از آنها خواست تا از «اشتباهات گذشته درس بگیرند» و نسبت به «تفرق و اختلاف» در میان صفوف مجاهدین هشدار داد. او با به چالش کشیدن عنوان «امیرالمومنین» برای البغدادی گفت: «هیچ امیر مستقری وجود ندارد که بتوان چنین عبارتی را برای او بهکار برد.» او گفت داعش یک «دولت» واقعی نیست بلکه «فرمانده میدان جنگ» است همچون سایر گروههای جهادی. به دیگر سخن، بیعت با «دولت اسلامی» یک «بیعت محدود» بود. ابوقتاده از علمای جهادی برای حمایت از بیعت با البغدادی انتقاد کرد و گفت فتاوای آنها بازتاب «ساده لوحی و بچگی» است و نویسندگان این فتاوا هم «بچههای دبستانی» یا «متظاهران به علوم مذهبی» هستند. المقدیسی هم ادعای دولت بودن داعش یا جایگاه خلافت برای این گروه را رد کرد و گفت: «تفاوت روشنی میان فرماندهان میدان جنگ... و دولتی با ظرفیت سیاسی وجود دارد.» او گفت مسیر حرکت به سوی دولت باید «مراحل» خاصی داشته باشد که منجر به «ظرفیت سیاسی» شود. او افزود حذف هر یک از این مراحل – مثل اعلام زودهنگام دولت- خطرناک است زیرا موجب جنگ داخلی میشود. مقدیسی به «برادران مان در النصره و برادرانمان در دولت اسلامی در عراق و شام» توصیه کرد تا «زیر یک بیرق و یک امیر» بجنگند. بی تردید آن امیر، البغدادی نخواهد بود. او تاکید کرد که این رهبر باید سوری باشد تا بتواند خواسته مردم سوریه را برآورده سازد.
بخش سی و چهارم
در بخش قبل به سومین دولت داعش با عنوان «دولت تفرقه (2013 تا 2014)» اشاره و گفته شد که در این بازه زمانی داعش اعتبار اندکی داشت. این گروه با دو بحران مواجه بود: یکی نبرد در میادین جنگ با مخالفان و دیگر هجمه ایدئولوژیک از سوی گروههای رقیب. در این دوره رقابت با النصره و القاعده شروع میشود که نتیجه آن طرد داعش از سوی القاعده بود. در این دوره بود که بحث «بیعت محدود» و «بیعت نامحدود» از سوی ایدئولوگهای داعش مطرح شد. موافقان و مخالفان البغدادی رخ نمودند و صفوف موافق و مخالف روشن شد.
شکاف میان علما
علمای حامی داعش به سرعت پاسخ المقدیسی و قتاده را دادند. «عمر مهدی زیدان» که اردنی بود و مانند الحطاب تونسی و البنعلی بحرینی در قلمرو داعش زندگی میکرد، اتهام ابو قتاده را مبنی بر اینکه جهادیون حامی دولت اسلامی به خاطر ترویج البغدادی «سادهلوحی و بچگی» به خرج میدهند، رد کرد. زیدان پس از نام بردن از 12 ایدئولوگ جهادی که از داعش حمایت کردهاند، پرسید: «آیا تمام اینها ساده لوح و بچه هستند؟» پاسخ دیگر از سوی یکی از اعضای شورای شریعت داعش روی وبسایت المقدیسی داده شد. او یک عالم موریتانیایی گمنام به نام «ابوالمجیر الشنقیطی» بود. او در مجموعه مقالاتی به استدلال المقدیسی و ابو قتاده دال بر اینکه دولت اسلامی، یک دولت نیست، بلکه فرماندهی میدان جنگ را دارد تاخت. او بیعت با «دولت اسلامی» را «بیعت نامحدود» نامید. الشنقیطی پرسید چگونه میتوان آن را دولت ننامید؛ در حالی که آنها که بیعت میکنند آن را «دولت» مینامند؟
«طرحهای» مصالحه
این بحثها تاثیراتی عملی بر سوریه بر جای گذاشت. «دولت اسلامی» نه تنها خود را «امامتی نامحدود» تلقی میکرد، بلکه بهدنبال «بیعت نامحدود» نیز بود. آنها بهدنبال تاسیس دادگاههایی برآمدند که موجب خشم گروههای شبهنظامی اهل سنت شد. در اوایل ژانویه 2014، این خشم به یک تهاجم نظامی گسترده علیه داعش تبدیل شد. بحران در شهر «مسکنه» در شرق حومه حلب شدت گرفت زمانی که اعضای «جبهه اسلامی»، به نبرد با «دولت اسلامی» برخاستند که موجب تلفات و اسیر شدن نفراتی از هر دو گروه شد. «جبهه اسلامی» خواستار یک «دادگاه مستقل شریعت» برای میانجیگری در مورد این نزاع شد؛ اما «دولت اسلامی» هیچ میانجیگریای را نپذیرفت. «جبهه اسلامی» مدعی بود که یکی از فرماندهان ارشدش به دست نیروهای «دولت اسلامی» در مسکنه کشته شده است. علمای حامی داعش هرگونه میانجیگری در دادگاهی بیطرف را رد کردند. بنعلی در مقالهای آنلاین نوشت که میانجیگری طرف سوم «تخطی از حق حاکمیت اسلام و دولت اسلام است.» او معتقد بود که دادگاههای «دولت اسلامی» تنها دادگاههایی هستند که میتوان به آنها مراجعه کرد. این مساله که آیا «دولت اسلامی» باید میانجیگری در مسکنه و جاهای دیگر را بپذیرد یا خیر به تنش و بحثهای زیادی در میان جهادیون دامن زد. علمای حامی القاعده حامی این میانجیگری بودند. در ماه ژانویه، تنی چند از رهبران و علمای برجسته جهادی پیشنهاد «طرحهای» آشتی و مصالحه را براساس ایده دادگاه مستقل ارائه دادند. از جمله کسانی که مدافع این طرح بودند میتوان به جولانی (رهبر النصره)،هانی محمد يوسف السباعی مصری تبار و طارق عبدالحلیم، ظواهری (رهبر القاعده) و عبدالله المهیسنی سعودی تبار اشاره کرد. این طرح خواستار یک دادگاه مستقل بود؛ ایدهای که «دولت اسلامی» باز هم آن را نپذیرفت. در واکنش به این درخواستها، البغدادی در 19 ژانویه در بیانیهای صوتی پیشنهادی دیگر داد: «یک آتشبس بدون قید و شرط.» او توضیح داد که «دولت» فقط در راستای دفاع از خود میجنگد و هرکس که از این جنگ کنار بکشد، آسیبی نخواهد دید. با این حال، المقدیسی که یک روحانی حامی القاعده بود روی طرحی دقیقتر کار میکرد تا شکاف میان داعش و النصره را پر کند. او گفت هر گروه قاضی خود را معرفی کند و قاضی سوم نیز از سوی او (المقدیسی) انتخاب خواهد شد (اگر لازم باشد). این طرح هم به بایگانی تاریخ سپرده شد. بنعلی که روزگاری شاگرد مقدیسی بود در نامهای به او نوشت: «دولت، دولت است. آیا تا به حال شنیدهاید که دولت پیامبر، دولت خلفای راستین، دولت اموی یا دولت عباسی به قضاوت فرد سومی بنشیند و سخن او را فرا راه خود قرار دهد؟... ما دولت هستیم. چرا میخواهید ما را وادار کنید تا به قضاوت یک دادگاه مستقل تن در دهیم؟... آیا نمیدانید که یک دادگاه مستقل یعنی دولتی متفاوت؟»
گسست از القاعده
در دوم فوریه 2014 القاعده بیانیهای رسمی صادر و ارتباط خود از «دولت اسلامی» را گسست. این بیانیه اظهار میکرد که القاعده «مسوول اقدامات دولت اسلامی نیست» و هیچ پیوند سازمانی میان آنها وجود ندارد. این بیانیه نام داعش را ذکر نکرده بود و فقط به نام «این گروه» بسنده کرده بود. تنشها میان القاعده و داعش در نیمه 2014 شدت گرفت؛ آنگاه که ظواهری آشکارا روابط تاریخی میان این دو گروه را از هم برید. او گفت «دولت اسلامی» زیرشاخه القاعده نیست. ظواهری اشاره کرده بود که اعضای این گروه پیشتر نامههایشان خطاب به «ما» را با عنوان «فرماندهان ما» یا «رهبران ما» مینوشتند. داعش در یکی از بیانیههایش در سال 2010 از القاعده خواستار بیعت با این گروه شده بود. جدال لفظی میان رهبران دو طرف شروع شد. العدنانی، سخنگوی وقت داعش اعلام کرد که «دولت اسلامی نه مطیع و زیرمجموعه القاعده است و نه پیش از آن مطیع و زیرمجموعه آن بوده است.» پس از آن اعضای داعش دستورات رهبری القاعده در تحولات عراق را نادیده و به هیچ گرفت و اعلام کرد که هرگز دستورات القاعده را دنبال نخواهد کرد. العدنانی خطاب به رهبران القاعده اعلام کرد: «ما هدف قرار دادن تودههای شیعی را متوقف نخواهیم کرد.»
شکاف در جهادگرایی
مشاجره بر سر «بیعت دولت اسلامی» با القاعده به بحثی ایدئولوژیک در دنیای جهادیون تبدیل شد. جهادیون حامی القاعده مدافع ادعای ظواهری بودند و جهادیون حامی داعش سخنان العدنانی را پذیرفتند. بدون بیعت هیچ تعهد یا وظیفهای بر دوش داعش نبود که از دستورات القاعده تبعیت کند. با تشدید این مناقشات در اوایل 2014، جهادیون حامی القاعده بر گرایش داعش به خشونت فراوان و تکفیر تاکید کردند. برخی آنها را به خوارج تشبیه کردند. این مناقشات پس از آن بدتر شد که آن طرح مصالحه راه به جایی نبرد. بیطرفی در نزاع ایدئولوژیک میان داعش و القاعده غیرممکن بود. مقدیسی و دیگران تلاش کردند تا به نوعی مصالحه برسند؛ اما نشد. این مناقشه تا مرحله بعد که اعلام خلافت بود ادامه یافت.
بخش سی و پنجم
در بخش قبل اشاره شد که میان علمای حامی داعش و القاعده اختلافاتی بروز کرد. طرحهای مصالحه راه بهجایی نبرد و باعث شد میان افراطیون شکافهایی پدید آید. در این بخش به آغاز خلافت داعش و بحثهای مربوط به بیعت پرداخته شده و چشمانداز اتحاد یا رقابت القاعده- داعش مورد بررسی قرار میگیرد.
4- آغاز خلافت (2014 تاکنون)
در ژوئن 2014 «دولت به اصطلاح اسلامی» بار دیگر اقدامی شگفتآور انجام داد اما این بار در عراق. این گروه به غرب عراق خزید، بدون هیچ مانعی و بخشهای زیادی از قلمرو اهل سنت – بهویژه موصل- را فتح کرد. در 29 ژوئن، این گروه در نهایت در پیامی صوتی از سوی ابومحمد العدنانی خلافت رسمی خود را اعلام کرد. 5 روز بعد، البغدادی برای اولین بار در میان هواداران در مسجد موصل حضور یافت و سخنرانی کرد. او سخنانی را از زبان ابوبکر، اولین خلیفه مسلمانان، بر زبان آورد. اعلام خلافت با آغاز ماه رمضان در پایان ژوئن همزمان شده بود. العدنانی در سخنانش اعلام کرد که «دولت اسلامی از تمام عناصر لازم خلافت برخوردار است» و البغدادی – که اکنون خلیفه ابراهیم نامیده میشد- دارای تمام ویژگیهای لازم برای خلافت است. علمای حامی داعش از این خلافت استقبال کردند.
بیعت یا عدم بیعت
با تشکیل داعش، مشروعیت القاعده زیر سوال رفته بود و برای زیرشاخههای این گروه و حتی رهبری القاعده دشوار بود که در نزاعی که میان داعش- القاعده جریان داشت، بیطرف بمانند. القاعده در مغرب اسلامی (AQIM) و زیرشاخه القاعده در الجزایر در بیانیهای که نیمه ماه جولای بیرون دادند به سرعت اعلام خلافت را تقبیح کردند. با این حال، برخی اعضا و گروههای مرتبط با القاعده از این گروه جدا شده و به «دولت اسلامی» پیوستند. این جداشدگان گروهی به نام «سربازان خلافت در ارض الجزایر» تشکیل دادند. به گفته یکی از تحلیلگرانی که با حوادث منطقه آشنا است «در نوامبر 2014 اشتیاق زیادی میان گروههای شورشی در یمن برای پیوستن به داعش وجود داشت.» «دولت اسلامی» در ابتدا از میزان بیعتها سرخورده شده بود. در اوایل نوامبر 2014، این گروه سریال بیعتها را در پیامهای صوتی و آنلاین به راه انداخت. این گروه با تبلیغات فراوان در فضای آنلاین اعلام کرد که بسیاری از عربستان، یمن، شبهجزیره سینا در مصر، لیبی و الجزایر دست بیعت با «خلیفه» دادهاند. یک هفته بعد، البغدادی پیامی صوتی منتشر کرد و بیعتها را «پذیرفت». او در این پیام با استقبال از نیروهای جدید اعلام کرد که «دولت اسلامی» به این سرزمینها رسیده است. این «حقه» موثر افتاد. گروههای جهادی با مشاهده این روند، یکی پس از دیگری به بیعت روی آوردند و آن بیعت چند نفره که با آب و تاب نقل شد به بیعتی گسترده در میان مردم، گروهها و علمای حامی آنها تبدیل شد.
پاتک القاعده
رهبری مرکزی القاعده در 29 ژوئن به شکلی غیرقابل پیشبینی به اعلام خلافت واکنش نشان داد. این گروه به جای رد و تقبیح فوری خلافت جدید، خلیفه مدنظر خود را اعلام کرد: «ملا محمد عمر»، رهبر طالبان، بهعنوان رهبر امارت اسلامی افغانستان. ملا عمر همچون البغدادی عنوان «امیرالمومنین» را مختص خود میدانست. در 13 جولای، القاعده ویدئویی قدیمی از بنلادن را منتشر کرد که در آن ملا عمر را با عبارات شایسته خلیفه نام برده بود. در بخش پرسش و پاسخی که پس از این سخنرانی مطرح شد، از بنلادن پرسیده شد که ماهیت بیعت با رهبر طالبان «ملا عمر» را بهصورت شفاف بیان کند. سوالکننده از بنلادن پرسید: «شما گفتهاید که با امیرالمومنین ملا عمر بیعت کردهاید. آیا این بیعت، بیعت عظمی است یا بیعتی موقت که به بیعتی عظمی ختم میشود؟» بنلادن مدعی شد: «بیعت ما با امیرالمومنین ملا عمر یک بیعت عظمی است. این بیعت براساس احادیث و استدلالات قرآنی صورت گرفته است... بر هر مسلمانی واجب است که در قلب خود بپذیرد که با امیرالمومنین ملا عمر بیعت کرده است. این بیعتی عظمی است.» القاعده این رویکرد را تا ماه سپتامبر ادامه داد؛ زمانی که تشکیل زیرشاخه القاعده در شبه قاره هند (AQIS) را اعلام کرد. این بار، ظواهری بر رهبری ارشد ملا عمر تاکید کرد. «ابوالمجیر الشنقیطی»، ایدئولوگ سابق و حامی دولت اسلامی، نیز به مدافعان القاعده پیوست و از اینکه این گروه ملاعمر را بهعنوان خلیفه انتخاب کرده استقبال کرد. این عالم افراطی موریتانیایی در ماه جولای با فتوای خود مبنی بر زیر سوال بردن اعلام خلافت، غوغایی به پا و اعلام کرد که ملاعمر از پیش خلیفه بوده و دیگر نیازی به خلیفه جدید نیست. حامیان «دولت اسلامی» از به چالش کشیدن البغدادی سخت خشمگین شدند. دستکم 6 جهادی حامی داعش «ردیه»هایی بر القاعده و الشنقیطی نوشتند. آنها دلایلی برشمردند در مورد اینکه چرا ملاعمر نمیتواند خلیفه باشد. از جمله دلایل آنها این بود: او تبار از قریش ندارد؛ در سازمان ملل شرکت کرد؛خلیفه نمیتواند فقط در تئوری باشد بلکه باید از قدرت سیاسی واقعی و عملی هم برخوردار باشد مانند البغدادی؛ باید تمام جوانب عبارت بیعت بررسی شود (چگونه ملا عمر خلیفه باشد اما هیچ کس دیگری تا امروز بهعنوان خلیفه مطرح نبوده است؟) و خلیفه باید از فقه و کلام و الهیات سلفی برخوردار باشد نه ماتریدیگرایی طالبان.
نتیجهگیری
ظهور داعش در سال 2014- 2013 انرژی تازهای به حرکت افراطیون بخشید و باعث شد دهها هزار نفر از سراسر جهان جذب این گروه شوند. اگرچه این گروه تلاش خود را از سال 2006 شروع کرد اما در اولین گام شکست خورد. تشدید فرقهگرایی در عراق و سوریه روح تازهای به کالبد این گروه بخشید و باعث شد بار دیگر تجدید خلافت از سر گرفته شود. ایدئولوژی سلفی- جهادی «دولت اسلامی» این روزها بیش از گذشته محبوبیت دارد. اگرچه عملیاتهای آمریکا علیه این گروه از سال 2014 شروع شد اما معلوم نیست که چنین عملیاتهایی بتواند سرعت پیشروی داعش را کاهش دهد. با این حال، شرایط بحرانی در خاورمیانه- لیبی، یمن، عراق، سوریه و ...- شرایط مساعدی برای فعالیت داعش فراهم کرده است. فارغ از موفقیت بلندمدت نیروهای ائتلاف اما حقیقت این است که عملیات نظامی موجب تقویت ایدئولوژی داعش میشود، زیرا آنها به این باور دامن میزنند که شیعیان منطقه با آمریکاییها و حاکمان سکولار عرب تبانی کردهاند تا قدرت اهل سنت را در خاورمیانه کاهش دهند. توافق هستهای با ایران این تصور را تقویت کرده است. همچنین بعید است اتحادی میان داعش و القاعده صورت گیرد. هرچه این گروه ادعای بیشتری در مورد «دولت شدن» داشته باشد وحدت سازمانیاش هم بیشتر میشود. اما اگر ادعایش از خلافت به یک «خلافت کاغذی» تقلیل یابد احتمال حذف شدنش بیشتر میشود، چرا که مبنای اعتبار خود را از دست داده است.
بخش سی و ششم
فصل 4
مبانی تئوریک اندیشه داعش
در این فصل به مبانی تئوریک اندیشه داعش اشاره میشود. یکی از ایدئولوگهای سرشناس جریان سلفی تکفیری به نام ابوبکر ناجی کتابی به نام «إدارة التوحش أخطر مرحلة ستمر بها الأمة» نوشت و چارچوبی برای فعالیت گروههای جهادی در سراسر جهان به دست داد. در واقع، این کتاب آبشخور فکری گروههای جهادی بهویژه داعش است. به تعبیر دیگر، استراتژی، رویکردها و خشونت گروهی مانند داعش ریشه در این کتاب دارد. نویسنده با استناد به احادیث همه نوع اعمال خشونت علیه متمردین، کفار، مرتدین و جاسوسها را موجه میداند. روح حاکم بر کتاب، نفی هرگونه مدارا با ساکنان مناطق مفتوحه است. این کتاب برای اولین بار در ایران و در این ستون ترجمه میشود. متن عربی از سوی ویلیام مک کانتس به انگلیسی ترجمه شده و آنچه در زیر خواهد آمد ترجمه انگلیسی کتاب مذکور است. پس از این فصل، به ترتیب فصلهای بعدی که قول آن داده شده ترجمه خواهد شد.
مقدمه
الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله وعلى آله وصحبه ومن والاه... و اما بعد
در مقاله قبلی در مورد آماده سازیهای اساسی از سوی گروهی از اسلامگرایان نوشتم که به گمان من در این عصر به دنبال اجرای فرمان الهی هستند؛ گروهی که به اذن خدا به پیروزی خواهد رسید. این مقاله به برنامهای اشاره میکرد که بر اساس آن، این گروه بنا دارد تا امت را از تحقیری که شامل حالش شده برهاند تا بار دیگر امت بتواند بشریت را به راه هدایت الهی و نجات و رستگاری رهنمون شود. این مقاله، این برنامه را با برنامههایی مورد مقایسه قرار میداد که مورد حمایت جناحها و گروههای اسلامی دیگر است و باعث سردرگمی و گمراهی جوانان شده است. بله... بسیاری از جوانان این یا آن راه را بر اساس سازگاری با کار، امیال یا فعالیتهای رفاهیشان انتخاب میکنند، اما برخی از این جوانان بهدلیل تعدد روشها برای حل مسالهای که متون مرجع اسلامی و نصوص شرعی در برابر انظار عموم در مورد آن تصمیمگیری کرده دچار سردرگمی شدهاند. از میان تمام جریانات معاصر اسلامی، تنها 5 جریان دارای برنامه بودهاند. غیر از جریان «التبلیغ و الدعوه»، جریان سلفی «تصفیه و تربیت» (سلفیهای صوفی) و جریان سلفیهای حاکم (سلفیه ولاة الامر) و دیگران، درخواهیم یافت که 5 جریان وجود دارند که دارای برنامههای مکتوب هستند و به خاطر واقعیت عملی شان برای بحث و بررسی مناسب هستند. این 5 جریان عبارت است از:
1- جریان سلفیهای جهادی، 2- جریان سلفیهای صحوه که شیخ سلمان العوده و شیخ سفر الحوالی نماینده آن هستند، 3- جریان اخوان (جریان اصلی... سازمان بینالمللی)، 4- جریان اخوانیهای ترابی، 5- جریان جهاد مردمی (مانند حماس، جبهه آزادیبخش مورو و دیگران)
اما در مورد برنامه سلفیهای صحوه بهویژه شکل جدید آن (تاسیس نهادها) باید گفت که برنامه آنها تا حد زیادی شبیه است به برنامه جنبش اخوان (سازمان بینالمللی)؛ شاید در بخشهایی از برنامهاش با این گروه قابل مقایسه باشد. با این حال، به اذن خدا روشن خواهم کرد که این گروه نمیتواند از مراحل اول خود گام فراتر بگذارد مگر پس از گذشت هزاران سال زیرا تا حد زیادی از قوانین کیهانی که قوانین شریعت هم هستند تخطی کرده است. این موجب دور باطلی میشود که نتیجهاش تقویت کفار، طواغیت و اهل نفاق است. اینها کلماتی هستند که جهادیون برای حاکمان معاصر عرب که قانون شریعت را به اجرا در نمیآورند بهکار میبرند و اهل نفاق این قوانین را به بازی میگیرند. بر خلاف اخوان، سلفیهای صحوه تلاش دارند تا به برنامههای خود آنگونه که روی کاغذ آمده دست یابند.
در مورد جریان اخوان، آنها قوانین را به لحاظ نظری روی کاغذ شرح میدهند تا برنامه بدعت آمیز خود یا بخشی از برنامه سکولار خود را بر آن مبنا به اجرا در آورند و پشتیبانیِ اساسیِ جوانان را از برنامه فاسد خود با استفاده از الگوی مکتوب نظری و شعارهای درخشان به دست آورند تا چیزی مانع آنها از طرح شعار «جهاد راه ما، مرگ در راه خدا بزرگترین اشتیاق ما» یا «یک جنبش سلفی» یا «واقعیت صوفی» نشود چرا که به صراحت آن را بیان میکنند. [گفته شده حسن البناء فعالیت تبلیغی خود را به سه جزء تقسیم کرده بود: تبلیغ سلفی، راه سُنی، واقعیت صوفی. منظور او از واقعیت صوفی همانا رقابت این سازمان و اخوان با طریقت صوفی بود].
اما جریان سلفیِ جهادی جریانی است که من آن را «روش» و «طرحی جامع» از سوی شریعت و قوانین کیهانی در نظر میگیرم. اگرچه این روش، آسمانی است اما کسانی که آن را به اجرا درمیآورند انسانهایی هستند که مبتلا به همان کمبودها و نقائصی هستند که دیگر انسانها. اگر میخواهید رستگار شوید، به مقاله ایدهآلیسم و رئالیسم شیخ محمود ابو عمر – حفظ الله- رجوع کنید. میگویم اگرچه برخی از مشکلات و ناکامیهایی که برنامهشان به آن دچار شد برای آنها مقدر بوده و نمیتوان متوقفش کرد، اما مراحل برنامهشان به پیش رفت زیرا آنها با قوانین شریعت و قوانین استوار کیهانی همراه بودند. غیر از توجه و مراقبت الهی (به لطف خدا) آنچه که از آنها در برخی مراحل پنهان شد به آنها اعطا میشود. آنها و دشمنانشان گرفتار در نبردی هستند که همچون نبرد پیامبر با کفار است. شاید برخی این را باور نداشته باشند، اما تداوم واقعی همان نبرد است. جریان ترابی، جریانی است که آنچه برای تاسیس دولت لازم است را از قوانین کیهانی به دست آورد (دولت عمر البشیر و الترابی، فارغ از اختلافی که میان شان به وجود آمد). اما جهل این جریان نسبت به فرامین شریعت و فسادهای دیگر این دولت را به دولتی سکولار تبدیل کرد؛ هیچ اسلامی در آن به چشم نمیخورد.
در مورد جریان جهاد مردمی (مانند حماس و جنبش جهاد در فلسطین)، در مقایسه با 4 جریان قبلی و آنچه شما از این جریانها آموختید، میتوانید ماهیت برنامههایش را درک کنید. بهطور خلاصه، برنامهاش شبیه به برنامه جریان «سلفی جهادی» است به جز اینکه، این گروه در اندیشه سیاسی از اخوانِ مادر و اخوانِ ترابی فراتر میرود. این جریان از دو سرنوشت میهراسد: یا فقدان میوه (نیرو) در پایان و سقوط به دست مرتدین سکولار و ملی گرایان یا تاسیس دولتی شبیه به دولت البشیر و الترابی در سودان.
بخش سی و هفتم
در بخش قبل به مقدمه کتاب ابوبکر ناجی اشاره و گفته شد که او تنها 5 جریان معاصر اسلامی را دارای برنامه و روش میدانسته است. او هر یک از این جریانها را توضیح میدهد. در این بخش به «نظم» و «نظام» سایکس- پیکو و تاثیرات آن همچنین به انواع دولتهایی که اداره سرزمینهای «دولت خلافت» را بر عهده گرفتند، اشاره میکند.
در مقاله قبلی نشان دادم که من به دنبال اتمام مطالعهای هستم که در آن گیر و گرفتاریهای تمام بخشهای قبلی این برنامه را نشان دهم. در آن مقاله، رئوس کلی برنامه «جماعت توحید و الجهاد» را که در تمام نشریات و نوشتههای آنها در یک بازه طولانی پراکنده شده بود ارائه دادم؛ هر که به آنها وصل باشد از آن با خبر است. به همین ترتیب، ما این برنامهها را که بازماندگان این جریانها مطرح کردهاند به بحث گذاشتیم و از خدا میخواهم که به من صداقت و انصاف بدهد و اشتباهاتم را عفو کند.
این مطالعه «مدیریت توحش: خطرناکترین مرحلهای که امت باید از آن عبور کند» متشکل از یک طرح گسترده است که جزئیات آن فقط برای دو گروه روشن است: گروهی که در هنرهایی متخصص هستند که این مطالعه آن را به بحث میگذارد و گروهی از رهبران که در مناطق مربوط به «مدیریت توحش» قرار دارند. وقتی در این مطالعه جزئیاتی ارائه میشود فقط براساس اهمیت آنها یا بهعنوان نمونهای برای آماده کردن و تیز کردن ذهن است. «مدیریت توحش» مرحله بعدی است که امت باید از آن عبور کند و بهعنوان خطرناکترین و مهمترین مرحله تلقی میشود. اگر در مدیریت این توحش موفق شدیم به اذن خدا این مرحله پلی خواهد بود برای «دولت اسلامی» که از زمان سقوط خلافت، انتظار تشکیل دوباره آن را میکشد. اگر شکست خوردیم به این معنا نیست که مساله پایان یافته است. این شکست به افزایش توحش منجر خواهد شد. این افزایش توحش که در نتیجه آن شکست صورت میگیرد، بدترین چیزی نیست که اکنون یا در دهههای قبل رخ داده باشد. بدترین مراحل توحش، بهتر از ثباتی است که یک نظام کفر توانسته میزانی از آن را اعمال کند.
بررسی مقدماتی
نظمی که از دوران سایکس - پیکو بر جهان حاکم بوده است
با تامل در قرون گذشته، حتی تا میانه قرن بیستم، درمییابیم که وقتی دولتها یا امپراتوریهای بزرگ – و حتی دولتهای کوچک، خواه اسلامی باشند یا غیراسلامی- فرو میپاشیدند دولتی که قدرت آن قابل قیاس با دولت فروپاشیده باشد و بتواند بر سرزمینها یا مناطق دولت مضمحل شده کنترل یابد، به وجود نمیآمد. مناطق و بخشهایی از این دولت به واسطه ماهیت بشری و براساس تسلیم به آنچه دولتهای متوحش نامیده میشد دچار تغییر میشدند. وقتی دولت خلافت فرو پاشید، برخی از این وحشیگریها در برخی مناطق رخ نمود. با این حال، اندکی بعد به دلیل برقراری معاهده سایکس- پیکو وضعیت به ثبات رسید.
بخش سی و هشتم
در بخش قبل به مقدمات «توحش» اشاره و گریزی به نظم سایکس – پیکو زده شد. به گفته ناجی، با تامل در قرون گذشته حتی تا میانه قرن بیستم، درمییابیم که وقتی دولتها یا امپراتوریهای بزرگ – و حتی دولتهای کوچک، خواه اسلامی باشند یا غیراسلامی- فرومیپاشیدند دولتی که قدرت آن قابل قیاس با دولت فروپاشیده باشد و بتواند بر سرزمینها یا مناطق دولت مضمحل شده کنترل یابد، بهوجود نمیآمد. مناطق و بخشهایی از این دولت به واسطه ماهیت بشری و براساس تسلیم به آنچه دولتهای متوحش نامیده میشد، دچار تغییر میشدند اما به دلیل برقراری معاهده سایکس- پیکو وضعیت به ثبات رسید.
پس از آن، تقسیم دولت خلافت و خروج دولتهای استعماری بهگونهای بود که دولت خلافت به دولتهای بزرگ و کوچک تقسیم شد که حکومتهای نظامی و غیرنظامی مورد حمایت نظامیان بر آنها حکومت یافتند. توانایی این حکومتها برای اداره این سرزمینها (دولتها) با میزان ارتباط آنها با این نیروهای نظامی و توانایی این نیروها برای حمایت از آن دولت به دو چیز ارتباط داشت: یا از طریق قدرتی که این نیروها از پلیس یا ارتش بهدست میآوردند یا از طریق فلان قدرت خارجی که مدافعشان بود.
در اینجا ما به این مساله نمیپردازیم که چگونه این دولتها حفظ میشدند یا چگونه این حکومتها اعمال قدرت میکردند. فارغ از اینکه باور داشته باشیم که آیا آنها با ایمان به پیروزیشان بر دولتهای استعماری اعمال قدرت میکردند یا با همکاری پنهانی با دولت استعماری و جانشین شدن بهجای آن هنگام عقبنشینیاش یا ترکیبی از هر دو، اما این دولتها، بهطور خلاصه، به دلیل یکی از این دلایل بالا به دست این حکومتها افتادند. خواه این کشورها کاملا مستقل باشند یا هر یک بهطور پنهانی جانشین دولت استعماری قبلی شده باشند اما آنها پس از مدتی شروع به گردش در مدار نظمی جهانی کردند که پس از پایان جنگ دوم جهانی شکل گرفته بود. شکل بیرونی این نظم جهانی همانا نهاد سازمان ملل بود که واقعیت درونیاش دو ابرقدرت بودند که اردوگاههای رقیبی از دولتهای قدرتمند متحد به آنها پیوسته بودند. هر ابرقدرت چندین دولت اقماری را در حمایت خود داشت.
آن دولت اقماری که در مدار یکی از این دو ابرقدرت میچرخید از مزایای اقتصادی و نظامی برخوردار میشد و الطاف گوناگون آن دولت ابرقدرت شامل حال او میشد. به دلیل ماهیت ساکنان کشورهایی که این رژیمهای اقماری بر آنها حکومت داشتند (به تعبیر دیگر، مانند کشورهایی که ساکنانش مسلمان هستند) این حمایت محدود بود. به عبارت دیگر، بیشتر این حمایت یا از «افرادی» که بر این رژیمها حاکم بودند یا کسانی که در زمره «فرماندهان نظامی» بودند یا «مقامهای تاثیرگذار» ارتشهایشان صورت میگرفت. بهدنبال این دوران، برخی از رژیمها فروپاشیدند و برخی دیگر تاسیس شدند خواه به این دلیل که آن ابرقدرت، آن کشور را رها کرده بود یا توان حمایت از او در برابر فروپاشی را نداشت یا به این دلیل که ابرقدرت دیگر به گروه دیگر کمک کرده بود تا در آن رژیم رسوخ کند، آن را سرنگون سازد و با تصاحب آن جایش را – براساس قوانین محض کیهانی - بگیرد.
آن رژیمهایی که به ثبات دست یافتند توانستند ارزشهای خود را بر جامعه آن دولتی که بر آن کنترل یافتند، تحمیل کنند. اگر آنها در مدار یک ابرقدرت جدید قرار میگرفتند یا همچنان در آغوش آن ابرقدرتی میماندند که از رژیم قبلی پشتیبانی میکرد، آنها ارزشهای اقتصادی و اجتماعیشان را با ارزشهای آن ابرقدرتی که در مدارش حرکت میکردند، ترکیب میکردند و یک ملغمهای را بر آن جامعه تحمیل میکردند و یکهاله مقدسی گرد این ارزشها میتنیدند حتی اگر این ارزشها، ارزشهایی باشند که هر عقل سلیمی آن را رد کند.
این رژیمها با نظام عقیدتی آن جوامعی که بر آنها حکومت میکردند، مخالف بودند و با مرور زمان و زوال تدریجی، آنها منابع این دولتها را حیف و میل و غارت میکردند و نابرابری را میان مردم میگستراندند. براساس این قوانین محض کیهانی، درمییابیم قدرتهایی که یکبار دیگر میتوانند نظام ارزشی و عقیدتی آن جامعه را برای اداره آن دولت توانمند سازند – نه بهخاطر نظام و حقیقت عقیدتی بلکه به خاطر نفی نابرابریها و بیعدالتیهایی که اکثریت معتقد آن را میپذیرند- بر دو نوع هستند:
اول: قدرت تودهها (قوهالشعوب). اینقدرت «رام» شد و بهواسطه هزاران انحراف - خواه از طریق شکم و اندامهای جنسی باشد خواه «له له زدن» برای امرار معاش و جمعکردن مال و ثروت - حواسش پرت شد تا چیزی از هاله فریبنده رسانهای به شیوههای مختلف و اشاعه افکار جبری، صوفی و مرجئهای در تمام بخشهای جامعه نفهمد. گاهی برخی از این تودهها که به واسطه ارتش یا پلیسهای چنین دولتهایی از خواب غفلت بیدار میشوند، بیحس و بیتفاوت میشوند و تصور میکنند که وظیفه اساسیشان جمع کردن مال و ثروت (الاموال و العطا) است. این نگاه مدافع این رژیمهاست یا مدافع چرخش رژیم حاکم در مدار یکی از این دو ابرقدرت است.
دوم: قدرت ارتش. دومین قدرتی که میتواند جامعه را به عدالت و نظام عقیدتی و ارزشهایش بازگرداند – حتی اگر تا حدودی براساس سنت باشد- قدرت ارتش است. این دولتها پولهای غارت شده را خرج آنها [ارتش] میکنند و آنها را میخرند تا نتوانند کارویژه خود را انجام دهند. با وجود بیدادگری شیطانی اما گروه کوچکی از عقلا، خردمندان و افراد صادق باقی میمانند که با ستمگری مخالفت و به دنبال عدالت بر میآیند. این گروه براساس نظام باور و عقیدتی خود میخواهند از قدرتی که دارند برای تغییر این واقعیت به سوی وضعیتی بهتر استفاده کنند.
با این حال، دومین ملاحظهای که پیشروی آنها قرار میگیرد همانا وجود یک «نیروی گستاخ» (القوه المجرمه) در این ارتشهاست که اعتنایی به این ارزشها نمیکند. حتی اگر در بهترین شرایط برنامه روشنی برای متحد کردن (بخوانید محاصره) این عناصر ناهماهنگ در ارتش وجود داشته باشد، یک یا هر دوی این ابرقدرتها تحتپوشش سازمان ملل این رژیمهای جدید را- از طریق حقه، زور، فشار یا تمام اینها- واخواهند داشت تا همچنان در مدار یکی از این ابرقدرتها بچرخند و آنها [ابرقدرتها] ذینفعان جدیدی در این رژیمها خواهند بود. این فرد شریفی که به قدرت میرسد شبیه به کسی میشود که قبل از خودش بوده مانند البشیر در سودان.
/ بخش سی و نهم
در بخش قبل اشاره شد که «دولت خلافت» به دست نیروهای استعمارگر تجزیه شد و دولتهای کوچک تری از دل آن زاده شدند. این دولتهای مستقل شروع به همکاری با دولتهای استعماری کردند. این دولتهای تازه تاسیس در مدار یکی از دو ابرقدرت قرار گرفتند. اینها نقش «دولت اقماری» را داشتند. آن دولت اقماری از مزایای اقتصادی و نظامی و مواهب آن دولت ابرقدرت برخوردار بود. ابوبکر ناجی همچنین به «قدرت تودهها» و «قدرت نظامی» هم اشاره کرد که در این بخش به اشارات او به تفصیل پرداخته میشود.
در اکثر موارد، کسانی که به این افراد شریف میاندیشند از ایده تغییر رژیم چشم میپوشند و وضع موجود را میپذیرند و به درون روی میآورند و در دل و قلب خود جز تلخی چیزی حمل نمیکنند. کسانی در میان آنها که روح ضعیف خود را میشناسند و صادق هستند از خدمت نظامی استعفا میدهند؛ در غیر این صورت، دور نخواهد بود که در باتلاق تاریکی و انحطاط زیر شعار «نه دین نه دنیا» [لا دین و لا دنیا] یا «نه خدا، نه عدالت و نه دنیا» [لا خیر و عدل و لا دنیا] فرو روند. از زمان فروپاشی خلافت، وضعیت همین گونه بوده است.
توهم قدرت: مرکزیت ابرقدرتها در میان قدرت نظامی و هاله رسانهای فریبندهشان
دو ابرقدرتی که سابق بر این بر نظم جهانی مسلط بودند، این تسلط را از طریق قدرت متمرکز خود کنترل میکردند. معنای «قدرت متمرکز» این است: قدرت نظامی فزاینده که از مرکز برای کنترل مناطق و سرزمینهایی که مطیع هر ابرقدرت است تعمیم مییابد؛ این از مرکز شروع شده و به منتها الیه این سرزمینها میرسد. تسلیم در سادهترین و ابتداییترین شکل آن یعنی این سرزمینها باید به مرکز وفادار باشند، تسلیم قضاوتش بوده و مسوول منافعش باشند. تردیدی نیست قدرتی که خداوند به این دو ابرقدرت داده (آمریکا و روسیه) در برآورد انسانی فراوان است. با این حال، در واقعیت و پس از تامل دقیق و استفاده از عقل ناب انسانی، فرد درک میکند که این قدرت نمیتواند اقتدار خود را از کشور مرکز- مثلا آمریکا یا روسیه- بر مصر یا یمن بگستراند مگر اینکه این کشورها در تمام امور خود مطیع آن قدرت مرکز شوند. درست است که این قدرت، فراوان است و بهدنبال طلب کمک از توانمندی رژیمهای محلی است که از سوی نایبانی (الوکلا) اداره میشوند که بر جهان اسلام حاکمند. با این حال، این همه (برای کنترل دولتهای اقماری) کافی نیست. بنابراین، دو ابرقدرت باید بههاله فریبنده رسانهای متوسل شوند که این قدرتها را به مثابه قدرتهای جهانی ترسیم میکند که اطاعت از آنها اجباری نیست و میتوانند به هر نقطهای از زمین و آسمان دسترسی داشته باشند گویی آنها از قدرت خالق یکتا برخوردارند.
اما اتفاق جالبی که افتاد این است که این دو ابرقدرت – برای مدتی- به فریب رسانهایشان باور داشتند: اینکه آنها به راستی از قدرت و ظرفیت کنترل کامل هر جایی از این جهان برخوردارند و اینکه اینقدرت حامل ویژگی «قدرت خالق» است. براساس فریب رسانهای، این یک قدرت فراگیر و گسترده است و مردم هم به واسطه ترس و هم علاقه مطیع آن هستند زیرا برابری، عدالت و آزادی را در میان بشریت میگستراند و برخی شعارهای دیگر. وقتی یک دولت – تواناییاش هر چقدر میخواهد باشد- مطیع توهم فریبنده قدرت باشد و بر این اساس رفتار کند، این زمانی است که زوال و سقوط آن دولت شروع میشود. این درست همان چیزی است که «پاول کندی»، نویسنده آمریکایی میگوید: «اگر آمریکا استفاده از قدرت نظامی خود را توسعه دهد و به لحاظ استراتژیک اینقدرت را بیش از حد لزوم توسعه دهد، این به سقوط و فروپاشی منجر میشود.»
آنچه به کمک اینقدرت فزاینده میآید انسجام جامعه در آن قدرت مرکزی و انسجام نهادها و بخشهای آن جامعه است. قدرت نظامی فزاینده (تسلیحات، فناوری و مبارزان) بدون انسجام جامعه و انسجام نهادها و بخشهای آن جامعه هیچ ارزشی ندارد. اما اگر «کیان» جامعه فرو بپاشد، اینقدرت نظامی فزاینده وبال این ابرقدرت خواهد شد. چند عنصری که موجب فروپاشی و مرگ [احتضار] این «کیان» میشود به اختصار عبارتند از: فساد اعتقادی، فروپاشی اخلاقی، ظلم و ستم اجتماعی، اشرافیگری، خودخواهی، اولویت دادن به لذات این دنیایی، عشق [حب] به دنیا و ارزشهایش و .... هرگاه ترکیبی از این عناصر در آن ابرقدرت جمع شود و آن عناصر به شیوهای ادغام یابند که یکدیگر را تقویت کنند، سرعت فروپاشی آن ابرقدرت افزایش مییابد. خواه این عناصر به شکلی فعالانه حاضر باشند یا غایب اما نیازمند عنصری کمک رسان هستند که فعالشان کند و موجب سقوط آن ابرقدرت و تمرکز قدرتش شود و مهم نیست که قدرت نظامیاش چقدر است. این بدان دلیل است که قدرت تمرکز آن ابرقدرت- که در قدرت نظامی فزایندهاش وهاله رسانهای فریبندهاش جلوه گر میشود- تنها میتواند در یک جامعه منسجم رخ نماید.
چه میشود اگر این عنصر کمک رسان حکم/ فرمان الهی باشد که به منظور فعال کردن این سه محور مقدر داشته است؟ این عنصر نه تنها به کار فعال کردن عناصر پنهان نابودی (هلاک) فرهنگی بلکه به کار تقابل فرسایشی با آن قدرت نظامی هم میآید. این تقابل و فرسایش بهطور مستقیم بر محور سوم که هاله رسانهای فریبنده است، تاثیر میگذارد. این موجب از میان رفتن هاله شکستناپذیری میشود که آن قدرت در صدد دامن زدن به آن است که هیچ چیزی در برابرش توان عرض اندام ندارد. این دقیقا همان چیزی است که برای ابرقدرت کمونیسم رخ داد آنگاه که در تقابل نظامی با قدرتی به مراتب ضعیف تر از خود قرار گرفت؛ اینقدرت حتی قابل قیاس نیز نبود. با این حال، (قدرت ضعیفتر) موفق به فرسایش و خسته کردن نظامی آن ابرقدرت میشود و مهمتر از آن، عناصر هلاک فرهنگی در سرزمین آن ابرقدرت را فعال کرده است:
* عقاید الحادی در برابر اعتقاد به زندگی پس از مرگ و خدا
* حب دنیا، لذات و علائق دنیوی در برابر افرادی که هیچ چیزی برای از دست دادن ندارند.
* فساد اخلاقی که حداقل بروز آن، این بود که وقتی سربازان روسی به خانه بازگشتند دیدند همسرانشان پس از ارتباط با فردی دیگر صاحب فرزند شدهاند.
* با بدتر شدن وضعیت اقتصادی به دلیل جنگ، نابرابریهای اجتماعی آشکارا از زیر به سطح میآیند. بنابراین، وقتی پول نایاب شود و بحران مالی شروع شود، دزدیهای بزرگ - به ویژه وقتی حسابرسی دقیق شروع شود-رخ مینماید.
بخش چهلم
در بخش قبل به مرکزیت ابرقدرتها اشاره شد. همچنین به نقش رسانهای فریبنده آنها نیز اشاره شد. ناجی معتقد است که جهان دو ابرقدرت دارد: شوروی و آمریکا. به باور او این دو قدرت نمیتوانند اقتدار خود را از مرکز- مثلا آمریکا یا روسیه- بر مصر یا یمن بگسترانند مگر اینکه خود آن کشور اقماری بخواهد. این دو قدرت دارای قدرت نظامی و رسانهای هستند که بهعنوان بازوی رسانهای آنها عمل میکند.
نکتهای مهم: توجه داشته باشید که ضعف اقتصادی ناشی از هزینههای جنگ یا وارد آوردن ضربات مستقیم به اقتصاد مهمترین عنصر هلاک فرهنگی است زیرا توانگری و لذات دنیوی را که آن جوامع تشنه آن هستند،تهدید میکند. سپس، رقابت برای این چیزها (توانگری و لذات دنیوی) پس از آن شروع میشود که به دلیل ضعف اقتصادی، این چیزها کمیاب میشوند. به همین ترتیب، بیعدالتیهای اجتماعی به دلیل بنبست اقتصادی به سطح میآیند. این مساله موجب مخالفت سیاسی و رویارویی در میان بخشهای مختلف جامعه در کشور مرکز میشود. به همین ترتیب، اینقدرت- با وجود ضعف آن- با زدودن احترام ارتش روسیه در قلوب مردمی که رژیم هایشان در اروپا و آسیا بر مدار شوروی میچرخد براساس محور سوم [هاله رسانهای فریبنده] عمل میکند. از این رو، یکی پس از دیگری، این رژیمها شروع به جدایی و ترک آن قدرت [شوروی] میکنند. با این حال، این نیروی ضعیف با محور چهارم و ویژهای در امت تاثیر میگذارد. این احیای جزماندیشی و جهاد در قلوب تودههای مسلمان - که تابع و مطیع هویت (اجتماعی) این ابرقدرت شدهاند- است که نمونه و الگوی این مردم فقیر افغانی در جهاد را مشاهده کردند. آنها توانستند در مواجهه با قویترین زرادخانه نظامی و شرورترین ارتش در جهان با توجه به ماهیت اعضایش در آن زمان، ثابت قدم بمانند. از اینرو، مشاهده کردیم که جهاد باعث جذب بسیاری از مسلمانان از سرزمینهای ناشناخته مانند چچن و تاجیکستان شد.
هر آنچه که ما در اینجا ثبت کردهایم حقیقت است، اما مهمترین نکته این است که درک آن برای اهل دانش و بصیرت در نتیجه فضل خدا ساده است (که چگونه این فرآیند کار میکند) که چه کسی شجاعانه در دریای نبرد فرو میرود. برای مثال، شهید سید قطب (که ما او- رحمت خدا بر او باد- را شهید میشناسیم) سقوط شوروی را مطرح کرد و قوانینی (سنتها) را توضیح داد که – تا حد زیادی- به آن منتج میشود؛ اما او نمیتوانست زمان وقوع آن را اعلام کند یا جزئیاتی از آن به دست دهد. در مقابل، «شیخ عبدالله عزام»- که پیش از سقوط شوروی شهید شد- تحلیلی داشت که سقوط این ابرقدرت و تقسیم آن به جمهوریها و ظهور جنبشهای اسلامی که با برخی از این جمهوریها مخالفت میورزند را پیشبینی کرده بود. حتی قابلتوجهتر از این، تحلیل او است که براساس عدد و رقم بنا گرفته بود که وی تعداد نیروهای ارتش روسیه – که بیشترین زرادخانه تسلیحاتی در جهان را داشت و به لحاظ تعداد، اندازه و ظرفیت تداوم فضای جنگ و وارد آوردن تلفات انسانی بزرگتر از ارتش آمریکا بود- را تخمین زده بود.
باز هم چشمگیرتر این است که تحلیل او بر عقبنشینی ارتش روسیه از افغانستان مبتنی نبود، اگرچه او امید آن را داشت. در عوض، تحلیل او مبتنی بر این ایده بود که فشار مجاهدین، روسیه را وادار به پمپاژ تعداد بیشتری نیرو به افغانستان میکرد که از ذخایر ارتش شوروی میکاست و این فشار و کاهش، جمهوریهای شوروی را تشویق به جدا شدن میکرد بهویژه آن جمهوریهای مسلماننشین که ساکنانش آن را الگویی کارآمد برای احتمال مقاومت میدیدند. تقریبا هر چه او گفت محقق شد گویی یک فیلم سینمایی است. از این مساله در مییابیم که درک تواناییهای دشمن و زمان این شکست فقط با ورود به جنگی فعالانه با او میسر است، صرفنظر از اینکه ما ذهنی منطقی یا تحقیقی تئوریک در دست داشته باشیم. در اینجا اشاره میکنیم که جمهوریهای آن ابرقدرت در زمان فروپاشی اش دچار هرج و مرج شدند، اما به این دلیل که عناصر ویژهای به سرعت رخ نمودند، اداره بیشتر این دولتها بدون عبور آنها از مرحله اداره توحش انجام گرفت؛ برخی از آنها موفق به حفظ ثبات شدند.
در چچن و افغانستان (افغانستان یکی از جمهوریهای شوروی نبود)، اداره توحش موفق به تاسیس آن چیزی شد که «دولت» نامیده میشود، اما آنها هم اکنون فروپاشیدهاند. آنها به مرحله ماقبل اداره توحش بازگشتند که مرحله «قدرت کینه و فرسایندگی» است. همچنین خاطر نشان میکنیم که مسیر حوادث در این دو کشور به دلیل حوادث داغستان یا 11 سپتامبر- حتا اگر اینها تسریعکننده باشد- نیست. تبیین دقیق این، زمان زیادی میبرد و قبلا به آن، که مربوط به افغانستان است، اشاره کردیم. بنابراین، آن دولت فروپاشید، اما تمدن شیطان به سرعت توانست اوضاع را اصلاح و کنترل در جهان را از طریق انسجام قدرت باقیمانده (آمریکا) تثبیت کند. به همین دلیل، حامل نقشی است که دو ابرقدرت - بهطور کلی- همراه با دولتهای جهان و بهطور اخص، دولتهای منطقه ما ایفا میکردند، اما تصویر در چشم برخی از نجبا– خواه مذهبی یا غیر آن – در دولتهای تابع این نظم جهانی تیره و تارتر شد. این نجبا، تردید دارند که ابرقدرت باقی مانده بتواند نابود شود زیرا مولفهها و اجزای قدرتش متفاوت از ابرقدرت فروپاشیده است بهویژه آنجا که هاله رسانهای اش قویتر از هاله رسانهای ابرقدرت فروپاشیده است.
برخی دیگر در میان «اهل صدق و جهاد» آن چیزی را مطرح کردند که خداوند به آنها نشان داده بود و این مفهوم در ذهن آنها شکل گرفته بود که دشمن ضعیف و قلیل است؛ اگر خدا چیزی را مقرر دارد، آن چیز انجام خواهد گرفت. این گروه به سایر اهل دین و مردم خواهد گفت: «ای مردم! شرارت سرباز روسی دو برابر سرباز آمریکایی است. اگر تعداد آمریکاییهای کشته شده یک دهم تعداد روسهای کشته شده در افغانستان و چچن باشد آنها، غافل از همهچیز، خواهند گریخت. به این دلیل است که ساختار فعلی ارتش آمریکا و غرب مانند ساختار ارتشهایشان در دوران استعمار نیست. آنها به مرحله زن صفتی رسیدهاند که باعث شده نتوانند در جنگها برای مدتی طولانی دوام آورند و با هاله رسانهای فریبندهشان آن را جبران میکنند.ای مردم! مرکز در شوروی، تا حدی، نزدیک به کشورهایی است که با او مخالفند. آنها حتی در مناطقی مرز مشترک دارند که با آن مخالفند. بنابراین، تجهیزات و ادوات، واحدهای موتوریزه و خودروهای زرهی با سهولت و بدون هزینه زیاد به آنجا سرازیر میشوند. مساله در مورد آمریکا متفاوت است. دوری مرکز از پیرامون باید به آمریکاییها کمک کرده باشد که دشواری تسلیم دائمی ما به آنها، کنترل آنها بر ما و غارت منابع ما را در صورتی که تصمیم به نفی آن بگیریم را بپذیرند؛ اما تنها در صورتی که ما آن را رد کنیم و مخالفت با مادیگراییاش را مشتعل سازیم.»