rezas
ورژن هایی جدید از دوران جوانی
فاکتورهایی برای ساخت یک نظام جاهلی
این ها را به خودش هم گفتم که به این روحش غبطه می خورم . همین طور که با هم حرف می زدیم نگاهم به شلوارش نظرم را جلب کرد، شلواری که تکه تکه های آن پاره و ریش شده بود ...

جوان بود و سرشار از انرژی و نشاط ... وقتی با او صحبت می کردم آن روح لطیف و تمیز و خالی از کینه و نفاقش را به خوبی حس می کردی ... یک طرافت و ظرافت در روح و روانش جاری بود.
این ها را به خودش هم گفتم ... گفتم که به این روحش غبطه می خورم ... همین طور که با هم حرف می زدیم نگاهم به شلوارش نظرم را جلب کرد ... شلواری که تکه تکه های آن پاره و ریش شده بود .
برق تعجب نگاه من را سریع متوجه شد. خودش را کمی جمع و جور کرد و گفت: خواهشاً شما یکی دیگه به من گیر ندهید! و شروع کرد خودش پشت سر هم بدون اینکه من سؤالی بپرسم، سؤالات ذهن من را پاسخ داد(گویا تا به حالا افرادی سؤالات مشترک را از او کرده بودند و او هم سؤالات را می دانست.)
بعد که صحبت هایش تمام شد گفتم: آیا تا به حال شده که به رفتارهای جاهلی در قدیم نگاهی بکنی و در این زمینه مطالعه ای داشته باشی؟
با حالت تعجب بهم گفت: تا حالا کسی این طور سؤال را از من نپرسیده بود! من همیشه دنبال متمدن بودن و به روز بودن راه های این گونه شدن بوده ام و کاری هم نداشتم که این راه ها را از چه کسی و از کجا می گیرم. کتاب و مطالعه در زمینه های مختلف زیاد داشته ام، رمان، داستان های عاشقانه، کتاب های فلسفی که خوراک روزانه ام است ولی با این نوع نگاه نه!
گویا از سؤالم بدش نیامده بود، از من خواست که اگر در این رابطه اطلاعاتی دارم بگویم .
گفتم: ببین نظام جاهلیتی که خیلی اسمش را شنیده ایم از نظر اندیشه و فکر بر پايه وهم و خيال بود و از نظر انگیزه بر پایه شهوت. درست همینی که در خیلی از مسائل به خورد افکار و اعمال ما داده می شود. شلوار و لباس ها و مدهای اینگونه ای که نه تنها بر اساس عقل و منطق نیستند، تنها هدفشان هم در راستای شعله ور کردن آتش شهوت است.
این دقیقا همان پایه های نظام جاهلیت در قدیم است اما به شکل مدرن و امروزی اش . جاهلیتی که اعمالی چون زنده به گور کردن دختران و مسائل این چنینی داشتند.
نظام جاهلیتی که خیلی اسمش را شنیده ایم از نظر اندیشه و فکر بر پايه وهم و خيال بود و از نظر انگیزه بر پایه شهوت ... درست همینی که در خیلی از مسائل به خورد افکار و اعمال ما داده می شود ... شلوار و لباس ها و مدهای اینگونه ای که نه تنها بر اساس عقل و منطق نیستند، تنها هدفشان هم در راستای شعله ور کردن اتش شهوت است.
فاکتورهایی برای ساخت یک نظام جاهلی
این جوری بگم هر نظامي که بر اساس علم و در مسير عقل حرکت نداشته باشد، اين نظام، نظام جاهلي است.
بر عکس این نظام، نظام اسلامی خودمان است. اسلام آمده اين نظام جاهلي را دگرگون کرده، علم را به جاي وهم و خيال گذاشت و عقل و عدل را به جاي هويٰ و شهوت گذاشت.
در سوره مبارکه «نجم» می فرماید که این جاهلان 2 مشکل عمده داشته و دارند؛ ﴿إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَي الْأَنْفُسُ﴾؛(آیه 23)
دو مشکل و دو غدّه که الآن در غرب وجود دارد و در حال تزریق به جامعه و جوانان و خانواده های ما هستند، در جاهليت صدر اسلام هم بود: يکي اينکه طبق وهم و خيال کار ميکنند؛ ديگری طبق شهوت و غضب؛ به طوری که بر اساس گمان فکر ميکنند و بر اساس ميل و غرایز خود عمل ميکنند که همان نظام جاهلی است.
بنابر این دوست من؛ مسیر متمدن بودن را به ما اشتباهی نشان می دهند؛ شلوار پاره پوشیدن و سر و وضع آن چنانی خود را شبیه این خواننده و بازیگر کردن و امثال این ها واقعا نشانه متمدن بودن نیست؛ تمدن واقعی در عاقل بودن و عاقلانه عمل کردن است ...
و این را من از خودم نمی گویم؛ از کتابی می گویم که بر اساس فطرت و ساختار و آفرینش ما سخن می گوید؛ کتابی که کاتالوگ شخصیت ما است. کتاب قرآن کریم و سخن مهربان ترین انسان ها؛ رسول اکرم صلی الله و علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام ...
به این جا که رسیدیم، هم تلفن او زنگ زد و هم تلفن من ... قبل از جواب دادن به تلفن هایمان از اینکه توانستیم با هم صحبت عاقلانه ای داشته باشیم تشکر کردیم و اون عزیز قبل از رفتن گفت: من حتما به این حرف ها فکر می کنم . برایم این نوع نگاه کردن به موضوعات مخصوصا این موضوع خاص، جالب و جدید بود.
بیشتر بخوانید
جاهلیت در اوج تکنولوژی و تمدن بشری!
نمودهای جاهلیت در عصر مدرنیته
خلخال ها و جاهلیت مدرن!
خودنمایی نشانه تمدن یا جاهلیت؟!
زیر ذره بین همسر
شکاکیت بین همسران
زندگی با شک و تردید به اندازه یک مو باریک می شود، آنقدر باریک که با هر اتفاقی ممکن است رشته بین همسران را پاره کند.

در زندگی همیشه احساس می کنید یک نفر سایه به سایه دنبال شماست و همه رفتارهای شما را زیر نظر دارد. وقتی در خانه خود نیز دو چشمی را می بینید که به دنبال کارهاو رفتارهای شماست. وقتی از اتاق خارج می شوید می بینید که موبایل شما چک شده است و یا اگر بیرون می روید لحظه به لحظه با تماس از سوی همسر و پاسخ به این سوال که کجا هستی ؟ کی بر می گردی، دیر شده است؟ کلافه می شوید. در اویل زندگی، این سوال و پرسش های هر روزه و چک کردن های مداوم را به پای عشق و دوست داشتن زیاد همسر خود می دانید. اما بعد از چند سال از گذشت عمر زندگی تان احساس می کنید این عشق و علاقه نیست بلکه شکی است که همسرتان به شما داشته است و کم کم دارد عین خوره به جان شما و زندگی تان می افتد. همه تصوراتتان اینگونه است که علت این ذهن خراب و شکاک همسرم است که نسبت به من دارد و هیچ گاه علت آن را رفتارها و کارهای خودمان نمی دانیم. گرچه این حس شکاکیت بین همسران علل مختلفی دارد که در اینجا به چند مورد آن اشاره می شود.
1- رفتارهای خود انسان
گاهی رفتارهای خود انسان شکّاک ریشه شکّاکیّت نیست به رفتار دیگران را فراهم میکند؛ مثلاً فرد شکّاک خودش برای ایمنی یافتن از برخی مشکلات دروغ می گوید، فکر می کند که باقی هم این طور هستند. یعنی مصداق آن ضرب المثل شده که: «کافر همه را به کیش خود پندارد». این رفتارها گاه در گذشته بوده و گاهی هم در حال حاضر. امیر مومنان علی (علیه السلام) فرمود: «آدم بد به کسی گمان خوب نمی برد؛ چرا که همه را مانند خود می بیند».
2- رفتارهای دیگران
گاهی دیگران هستند که زمینه شکّالیّت را فراهم می کنند؛ مثلاً می بیند برخی از مردم برای فرار از تبعات کار خود دروغ می گویند. او این تجربیات را عمومیت داده و شامل همه مردم می کند. این فکر را می کند اگر فلان زن دوست و آشنا یا مرد فامیل یک عملی را نسبت به همسر و خانواده خود انجام داده است پس همسر او هم ممکن است این کار را انجام دهد.
3- رفتارهای متقابل
برخی از اوقات هم انسان نسبت به فرد خاصی بدبین می شود؛ چرا که از او رفتارهایی دیده که اجازه نمیدهد نسبت به او خوشبین باشد؛ مثلاً برخی از کسانی که پیش از ازدواج با همسر خود ارتباط دوستی داشتهاند، در طول زندگی دچار تردید در رفتارهای او می شوند. او به خاطر می آورد در زمان مجردی، این زن با من به طور مخفیانه ارتباط داشت، حال پیش خود می گوید از کجا معلوم که حالا هم او با کسی به صورت مخفیانه ارتباط نداشته باشد؟ و یا زنی که با همسر خود قبل از ازدواج رابطه داشته است همیشه این نگرانی را دارد که همسر من ممکن است بعد از ادواج هم با زنان دیگر نیز به دلایل مختلف وارد رابطه شود.
4- برداشت های اشتباه
برخی عادت دارند که از رفتارها بدترین برداشت ممکن را بکنند. این جا بحث یک عادت ذهنی پیش میآید. در بسیاری از موارد؛ به ویژه در مواردی که عادت ذهنی دلیل شکّاکیّت است، فرد شکّاک باید با یک مشاور صحبت کند تا درمان شود.
در این پاسخ روی سخن ما با فرد شکاک نیست ما با کسی سخن می گوییم که همسری شکاک دارد؛ اما همین اندازه به کسانی که دچار شکاکیت و سوءظن هستند می گوییم که بدانید چنین صفتی می تواند زندگی شما را از بنیان نابود کرده و شما را از خودتان خسته کند پس در اولین فرصت به یک مشاور متعهّد مراجعه کنید تا هر چه زودتر درمان شوید.
یکی از زمینه هایی که در زندگی، پایه های آن را محکم می کند اینکه زن و شوهر نسبت به هم اعتماد داشته باشند و اگر این زمینه اعتماد بین آنها وجود نداشته باشد هر روزه باید شاهد فور ریختن یکی از ستون های زندگی شان باشند. زنی که همیشه با این ترس زندگی می کند که شوهرش در بیرون خانه با چه کسانی رفت و آمد می کند و مردی که این دلهره را دارد که همسر او از صبح تا غروب در خانه با چه کسی حرف می زد. هم مرد و هم زن باید در زندگی مشترک خود بتوانند همه سوءتفام ها و مسائلی که باعث از بین رفتن اعتماد و ایجاد شک در درون فرد می شود را مدیریت و کنترل کنند.
پرهیز از ایجاد زمینه بدبینی برای فرد شکّاک
همان طور که در آیات و روایات به ما توصیه شده که از سوء ظن بپرهیزیم، به شدّت سفارش شده که از انجام کارهایی که تولید سوءظن می کند، دوری کنیم. بهترین رفتار ما در مقابل فرد شکاک آن است که زمینه شکاکیت را تولید نکنیم.
امیر مومنان علی علیه السلام فرمود: «کسی که خود را در معرض تهمت قرار دهد، نباید کسی را که نسبت به او بدبین شده ملامت کند».
اگر همسرتان به دیر آمدن و زود رفتن حسّاس است، سر موقع بیرون بروید و به موقع به خانه برگردید. اگر به تلفنهای مخفیانه حسّاس است، در مقابل او تلفن کنید و پاسخ دهید. اگر به رفت و آمدها حسّاس است، رفت و آمدها را با هماهنگی او انجام دهید و...
برخی بدون این که بخواهند خودشان گامی برای اصلاح بدگمانی همسرشان بردارند، فقط اصرار دارند همسرشان بدبین نباشد.
پرهیز شدید از مخفی کاری
مخفی کاری از اصلی ترین عوامل ایجاد بدگمانی است. شاید برخی بگویند هر کسی برای خود سرّ و رازی دارد که مخصوص به خود او است، چه دلیلی دارد که دیگران از اسرار خصوصی ما با خبر باشند؟ بنده می خواهم این حق را انکار کنم؛ اما می خواهم بگویم در مواجهه با یک همسر بدبین باید از برخی از حقوق گذشت. حسّاس بودن روی کمد، اتاق، کیف، تلفن همراه و ...، خود زمینه سازهای بزرگی برای ایجاد بدبینی است.
در جریان گذاشتن همسر
توضیح و تعریف کارهایی که در غیاب همسر انجام گرفته ، نیز در کم کردن حساسیت های همسر موثر است. اصرار داشتن بر این که نباید آنچه را در بیرون گذشته برای شما تعریف کنم، باز هم حسّ بدبینی همسر را تقویت می کند.
حفظ رابطه های محبت آمیز
به هیچ وجه شکاکیت همسر را دلیلی برای بر هم زدن رابطه خود با او قرار ندهید. چرا که هر اندازه رابطه ها به هم بریزید زمینه بیش تری برای شکاکیت تولید می شود با برقراری رابطه ای صمیمی و محبت آمیز تلاش کنید تا همسرتان را در گفتگوهای دوستانه به این باور برسانید که اشتباه می کند و یا این که حداقل می توانید او را برای مراجعه به یک مشاور توجیه کنید.
برگرفته از کتاب تا ساحل آرامش نوشته محسن عباسی ولدی
سونامی مهاجرت از تهران
با افزایش روزافزون مهاجرت به شهرستانها
هوای تهران نفسگیر شده، تورم و گرانی بار دوش خانوادهها را سنگینتر کرده، طلاق رو به افزایش است و به خاطر مسائل اینچنینی، بسیاری از مردم، تهران را به مقصد شهرهای کوچکتر ترک میکنند.

تاکنون بارها و بارها با مسئلهی "مهاجرت" (Migration)، "فرار از ایران" و ... مواجه شدهایم اما شاید کمی دور از نظر باشد که بگوییم پدیده نوظهوری تحت عنوان " مهاجرت از تهران" آغاز و خیل کثیری از اقشار مختلف جامعه یا با خانواده و یا به تنهایی تهران را ترک کردهاند. اینان کسانی هستند که بخاطر احساس خطر و از ترس زلزله و آلودگی هوا، شهر را به مقصد یکی از شهرستانها و در برخی موارد خارج از ایران ترک کردهاند.
طبق آخرین آمار بیشترین مهاجرتها از تهران به سمت استان البرز و گیلان بوده است. البته این روند تنها به چند ماه اخیر، آغاز زلزلههای پیدرپی و آلودگی هوا نیست، بلکه این رویه از حدود دو سال پیش آغاز و با بروز مشکلات اقلیمی و معیشتی رو به افزایش گذاشته است.
فرار از تهران
هوای تهران نفسگیر شده، تورم و گرانی بارِ بر دوش خانوادهها را سنگینتر کرده، طلاق رو به افزایش است و ... ، اینها تنها برخی از علل فرار مردم از شهر تهران بشمار میآیند. فراری که زعم برخی تحلیلگران و جامعه شناسان شهری از جمله "حسين ايمانی"، ابعاد مثبت فراوانی دارد زیرا مهاجرت از شهرهای مختلف ایران به تهران، معضلی بود که به سمت بحرانی شدن میرفت و این رویه -مهاجرت معکوس- کمک شایانی به کاهش جمعیت تهران و کاهش پارهای از معضلات اجتماعی میکند.
باید توجه داشت که تاکنون اکثر مهاجرتها به تهران با هدف اشتغال و اصلیترین مهاجرتها از تهران به دیگر شهرها، به خاطر مشکلات آب و هوایی صورت میگیرد.
بنا به اطلاعات سرشماری سال ١٣٩٥ در فاصله زمانی سالهای ١٣٩٠ تا ١٣٩٥ تعداد ٣٥٠هزار و ٦٣٢ نفر از استان تهران به استانهای دیگر مهاجرت کردهاند. استان البرز بالاترین جذب مهاجر از تهران را داشته و استانهای گیلان و مازندران به ترتیب در رتبههای دوم و سوم جذب مهاجر از استان تهران قرار دارند. آمار به تفکیک اینطور توضیح میدهد که استان البرز با ۸۹هزار و ۱۹۷ نفر بیشترین مهاجر را از استان تهران داشته است. استانهای گیلان، مازندران و خراسان رضوی به ترتیب با ۲۸۵۳۱، ۲۳۶۴۳ و ۲۱۲۴۱ نفر از این نظر در رتبههای بعدی قرار دارند.
اگرچه خالص مهاجرت استان تهران نشان میدهد طی فاصله زمانی سالهای ۱۳۹۰ تا ۱۳۹۵، تعداد افرادی که وارد استان تهران شدهاند بیشتر از افرادی است که از تهران خارج شدهاند، اما آمار میگوید که مهاجرت معکوس درحال رخ دادن است؛ هرچند ناچیز.(1)
|
بیشتر بخوانید: |
مهاجرت معکوس
باید توجه داشت که تاکنون اکثر مهاجرتها به تهران با هدف اشتغال، و اصلیترین مهاجرتها از تهران به دیگر شهرها، به خاطر مشکلات آب و هوایی صورت میگیرد. اما مدتی است که شاهد پدیدهی "مهاجرت معکوس" از کلانشهرها به روستاها و حاشیهی شهرها هستیم. اگر کمی تامل کنیم، درمییابیم که شهر تهران یکی از شهرهایی است که طی دههی گذشته علاوه بر مشکلات اقلیمی و ترافیکهای سرسامآور، با مشکل جدی اقتصادی از جمله: "بیکاری"، "اشتغال کاذب"، "تورم" و ... روبرو بوده و همین مهم باعث مهاجرت برخی شهرهای کوچک با قصد دستیابی به زندگی کمهزینهتر و تامین آرامش نسبی شده است.
در این راستا دولت نیز که همواره در تلاش بوده تا از افزایش جمعیت کلانشهرهایی همچون تهران کاسته و پراکندگی جمعیت را در سراسر کشور به تعادل برساند طرحهایی همچون وام مهاجرت به شهرهای کوچک، وام اشتغال در روستاها و ... را در دستور کار خود قرار داده تا مردم را به مهاجرت از شهرها ترغیب کند.
در کنار فواید فراوان مهاجرت معکوس، باید به مشکلات حاصل از آن نیز اشارهای داشته باشیم. شاید در نگاه اول مهاجرت معکوس مطلوب به نظر برسد اما با نگاهی به افق این روند در مییابیم که این مهم باید با برنامه و تحت کنترل انجام گیرد زیرا احتمال افزایش بیش از حد آمار آن و همچنین دور شدن افراد تحصیلکرده و متخصص از شهرها وجود دارد که به نوبهی خود آسیبهای فراوانی به همراه دارد.
سخن آخر
در آخر باید متذکر شویم که ایجاد فضای مناسب تحصیلی و معیشتی بالاخص اشتغال، یکی از مهمترین اموری است که دولتها به صورت الویت اول کاری باید به آن اهتمام ورزیده و زمینهی "تحصیل بومی" و "اشتغال بومی" افراد را ایجاد کنند تا از هرگونه مهاجرت غیرضروری جلوگیری شود. با در پیش گرفتن این روند از افزایش بیش از اندازه جمعیت برخی شهرهای خاص جلوگیری شده و تاثیرات خاصی بر اقتصاد میگذارد زیرا افزایش دور از کنترل جمعیت یک شهر در معادلات اقتصادی موجب افزایش قیمتها و تورم خواهد شد که نتیجهی آن شکاف طبقاتی و ظهور و بروز مشکلات اقلیمی حاصل از سوخت بیش از اندازهی اتومبیلها در نهایت افزایش آلایندههای هوا میشود.
بیتردید با کنترل و اِعمال نظارت بر جریان مهاجرتها، میتوان بر آلودگی هوا، تورم روزافزون و دیگر مشکلات زندگی شهری تا حد زیادی غلبه کرده و سطح آنها را کاهش داد.
پینوشت:
1. موج مهاجرت از تهران آغاز شد، پایگاه خبری تابناک، 1396
زمینه های اعتقادی برهنگی در دنیای معاصر
بخش اول: تاثیر لیبرالیسم بر مساله پوشش بانوان
برخی از نظریهپردازان غربی، با مشاهدهی چنین دستاوردهایی، شعار «آزادی زن» را به چالش کشیدند و جنبش زنان را بدترین دشمن زنان نامیدند. سوزان فالودی در این باره میگوید: «زنان توسط آزادی خویش به بردگی گرفته شدهاند. آنها حلقه طلایی استقلال را به چنگ آوردهاند، اما به قیمت از دست دادن حلقههایی که با اهمیت هستند. همان گونه که بارها گفته و ثابت شده است، جنبش زنان بدترین دشمن خود زنان است.»

در قسمت پیشین گفته شد که اگرچه تحولات نوپدید پیرامون مساله حجاب در نگاه اول یک مساله اجتماعی و فرهنگی است اما دقت نظر در این مساله نشان می دهد که تغییر یافتن دیدگاه ها، تمایلات و اعتقادات مردم در جوامع گوناگون بشری نقشی چشم گیر در نحوه پوشش آنها داشته است. بنابراین این تحولات را از یک منظر می توان تحولاتی فرهنگی و اجتماعی و از منظری عمیق تر و دقیق تر تحولاتی فکری و اعتقادی دانست.
از این رو باید گفت که میان لباس و ظاهر هر انسانی با اعتقادات و تمایلات او ارتباطی عمیق و ناگسستنی وجود دارد و باور، اعتقاد و ایمان هر انسانی، او را به اعمال و رفتار خاصی وا میدارد که چگونگی و میزان پوشش نیز یکی از آنها است.
«تحولات اعتقادی» دنیای غرب ریشه اصلی برهنگی دنیای معاصر
جستار در حقیقت دنیای معاصر تداعی کننده این سوال است که چرا جامعه بشری با پیشینه قابل قبولی که در مورد پوشش بانوان داشته است، به یک باره به سوی فرهنگ برهنگی تنزل یافته و از فرهنگ پوشش مناسب که در گستره شرق و غرب عالم و در میان اقوام و مذاهب مختلف امری پسندیده به حساب می آمده، دست برداشته است؟
نگاهی گذرا به تحولات قرون اخیر گویای آن است که هیچ تغییر و تحولی در ظاهر مردم بدون پیش زمینه های فکری و اعتقادی نبوده و قبل از هر دگرگونی ظاهری در فرهنگ لباس و پوشش مردم، جنبش ها و یا تحولات فکری و اعتقادی رخ داده است.
به همین جهت باید گفت که اساسا تحولات اجتماعی در مساله حجاب در دنیای معاصر، ریشه در تحولات فکری و اعتقادی دنیای غرب داشته است. تفکراتی که پس از رنسانس نحوه نگرش عموم مردم به «خداوند» و «انسان» و دیگر مخلوقات را تغییر داده و باز تعریفی تازه از یکایک این موضوعات داشته است. بنابراین ریشه یابی این تفکرات اساسی در روشن شدن موضوع بحث موثر خواهد بود.
شعار «آزادی زن» عمدتاً از اواخر سال 1700 میلادی توسط سردمداران جنبش احقاق حقوق زن در غرب مطرح شد و به طور گسترده، اما نه با سرعتی چشمگیر، به تمامی جهان تسری یافت. برهنگی و به مسلخ بردن پوشش آبرومندانه و شرافت مندانه زنان تنها یکی از هزاران پیامد منفی و نامیمونی بود که به بهانه رهائی زنان از ظلم و استبداد و با شعار آزادی بانوان به بار نشست.
باید دانست که در این میان ریشه دواندن سه اعتقاد اساسی یعنی «لیبرالیسم» (آزادی بی قید و بند)، «اومانیسم» (انسان محوری) و «سکولاریزم» (دین زدائی) تاثیر شگرفی در عرصه های مختلف فرهنگی و اجتماعی گذاشته است که مساله پوشش بانوان و نوع تعاملات اجتماعی آنان یکی از مهمترین آنها به حساب می آید.
1ـ تاثیر لیبرالیسم بر موضوع حجاب بانوان در دنیای معاصر
مساله حجاب و پوشش بانوان از زمانی به یک بحث چالشی در دنیای کنونی تبدیل شد که دنیای غرب به سوی آزادی همه جانبه انسان، گرایش پیدا کرد و در همین راستا آزادی زن را در برهنگی و رها شدن از تمامی قید و بندهای فردی و اجتماعی بانوان معرفی نمود. باید توجه داشت که آزادی انسان همانند دیگر موهبت ها و نعمت های الهی یک شمشیر دو لبه است که از یک سو می تواند سعادت و خوشبختی بشر را به ارمغان آورد و از سوی دیگر می تواند انسان را به ورطه نابودی مادی و معنوی بکشاند و خوشبختی فرد و جامعه را به صورت توأمان به مخاطره بیاندازد.
به تعبیر قرآن، خداوند انسان را آزاد آفریده است: «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا.» «ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد (و پذيرا گردد) يا ناسپاس!» (سوره انسان، آیه 3). بنابراین اگر آزادی انسان، در مسیر رشد و تکامل او قرار گیرد، او را به قله های خوشبختی منتهی خواهد کرد و اگر در مسیر تباهی و پستی قرار گیرد، او را به دره های حیوانیت و رذالت خواهد کشاند.
به بیان دیگر آزادی یکی از نعمت های فراوانی است که خداوند به انسان ارزانی داشته است. اما در کنار آن، انسان دارائی های دیگری نظیر عقل، همزیستی اجتماعی و کمالات معنوی دارد که باید همه این مسائل را در کنار یکدیگر ببیند و مفهوم آزادی را در سایه آنها معنا بخشد. بنابراین آزادی مطلق و نامعقولی که عقل انسانی و روابط اجتماعی و همچنین کمالات معنوی او را در نظر نگرفته باشد، در حقیقت بند و زندانی برای پیشرفت او خواهد بود.
آزادی در مساله پوشش بانوان نیز نمونه بارزی از این مساله است که پس از رنسانس با چالشی جدی مواجه شده است. گویا دنیای غرب واژه آزادی را با هرزگی، افسار گسیختگی و هرج و مرج برابر دانسته و هنگام بحث از آزادی، خود را پیش از هر چیز، متوجه آزادی جنسی و بیبندوباری دانسته است.
ریشه این نگاه پرخطا به آزادی را باید در گذشته اروپا بررسی کرد. چراکه پس از خفقان قرون وسطی در دنیای غرب و حاکمیت مطلق و اقتدارگرایانه کلیسا و اشراف، یک نهضت اجتماعی وسیع به وجود آمد که طرفدار آزادیهای فردی و رهایی از بند هر گونه تشکیلات اجتماعی و سیاسی بود. در حقیقت مکتب لیبرالیسم که قرائت خاصی از آزادی است به دلیل آنکه در اثر خفقان کلیسا و سیاست های اقتدارگرایانه اشراف به وجود آمده بود، آزادی خود را در سکولاریسم (جدائی دین از سیاست) و اومانیسم (انسان گرائی محض) جستجو کرد و با شتابی فزاینده به سوی دستیابی به آنها حرکت کرد.
ریشه دواندن سه اعتقاد اساسی یعنی «لیبرالیسم» (آزادی بی قید و بند)، «اومانیسم» (انسان محوری) و «سکولاریزم» (دین زدائی) تاثیر شگرفی در عرصه های مختلف فرهنگی و اجتماعی گذاشته است که مساله پوشش بانوان و نوع تعاملات اجتماعی آنان یکی از مهمترین آنها به حساب می آید.
در این میان شعار «آزادی زن» عمدتاً از اواخر سال 1700 میلادی توسط سردمداران جنبش احقاق حقوق زن در غرب مطرح شد و به طور گسترده، اما نه با سرعتی چشمگیر، به تمامی جهان تسری یافت. برهنگی و به مسلخ بردن پوشش آبرومندانه و شرافت مندانه زنان تنها یکی از هزاران پیامد منفی و نامیمونی بود که به بهانه رهائی زنان از ظلم و استبداد و با شعار آزادی بانوان به بار نشست.
رها سازی بانوان از حلقه پرافتخار خانواده، عدم تقید زنان به نظام خانواده، آسان سازی طلاق و جدائی برای بانوان، حق سقط جنین یا قتل کودکان بی گناه متولد نشده در دنیای مدرن، همجنس گرائی، شرکای جنسی متعدد و به طور کلی روابط جنسی آزاد و بدون قید و بند، تنها بخشی از این اقدامات است که به صورت کاملاً قانونی و نظاممند در دنیای غرب به وجود آمد که از جمله دستاوردهای مطالبه بدون حد و مرز آزادی زنان در غرب به شمار میرود؛ دستاوردهایی که افزایش انواع بیماریهای روحی و روانی و به ویژه تنهایی و افسردگی را برای بسیاری از جوامعِ به اصطلاح توسعهیافته همراه با پیشرفتهای روزافزون تکنولوژی و رفاه مادی به ارمغان آورد.
برخی از نظریهپردازان غربی، با مشاهدهی چنین دستاوردهایی، شعار «آزادی زن» را به چالش کشیدند و جنبش زنان را بدترین دشمن زنان نامیدند. سوزان فالودی در این باره میگوید: «زنان توسط آزادی خویش به بردگی گرفته شدهاند. آنها حلقه طلایی استقلال را به چنگ آوردهاند، اما به قیمت از دست دادن حلقههایی که با اهمیت هستند. همان گونه که بارها گفته و ثابت شده است، جنبش زنان بدترین دشمن خود زنان است.» (راحله کاردوانی، «رهآورد آزادی زنان در غرب چیست؟، پایگاه تحلیلی تبیینی برهان، ۸ آذر ۱۳۹۱).
ادامه دارد ...
همکاران زن، کابوسی برای زنان
دوست داری همکارهای همسرت چطوری باشند؟
همه زن ها در حرف هایشان می گویند به شوهرمان آنقدر اعتماد داریم که برایمان مهم نیست اگر در جمع هزاران زن دیگر قرار بگیرند. اما در دلشان حتی می خواهند بدانند همان یک همکار زنی که در اداره آنها کار می کند چه شکلی دارد. و این به دلیل بی اعتمادی به همسرشان نیست بلکه از سر کنجکاوی های زنانه است.

همه زن ها به علت دوست داستن زیاد همسران خود، روی آنها بسیار حساس هستند. حساس از اینکه همسرش برای او باشد و هیچ کسی او را تصاحب نکند. حساس از اینکه مبادا روزی زن دیگری به بهانه های مختلف وارد زندگی شوهرش شود. حساس از اینکه شوهرش با زنان دیگر چگونه حرف می زند و نوع ارتباط آنها باهمدیگر چگونه است. حساسیت هایی از این دست که در همه زنان به اشکال مختلفی وجود دارد.
این نوع از حسادت زنانه و کنجکاوی برای برخورد همسر خود در محیط کاری اش با همکاران جنس مخالف، موجب می شود تا شما با توسل به هر ترفند و هزاران راه نرفته، بخواهید متوجه بشوید که آن زنی که همکار همسرتان است چه قیافه ای دارد؟ در محل کارشان چه گفت و گویی هایی بین آنها صورت می گیرد؟ حتی گاهی آنقدر این کنجکاوی شما را اذیت می کند که دوست دارید بدانید حتی نوع نگاه کردن آنها به همدیگر چگونه است.
اگر نگران این هستید که در محیط کاری همسرتان زنانی پیدا شوند که با عشوه های زنانه خود روابط را از حد همکار بودن خارج کنند، شما نیز به عنوان یک زن شاغل باید بدانید که نباید با همان رفتارهایی که می ترسید همسرتان جلب کسی دیگر شود، نظر جنس مخالف دیگری را به خودتان جلب کنید.
سکانس اول
این حساسیت زیاد که میزان کنجکاوی را در شما به بالاترین میزان رسانده است، موجب می شود تا بالاخره یک راه برای رفتن به محیط کاری همسر خود پیدا کنید. از یک روز قبل برای آنکه وانمود کنید سرزده به محل کار همسر خود رفته اید، تمرین می کنید. به ساختمان محل کار که می رسید بعد از یک وارسی از محیط اطراف وارد مجتمع می شوید. سالن بزرگی را در زیر چشم می گذرانید که در آن چند میز و چند اتاقی که درهای آن باز است. خانم منشی، اولین کسی است که به شما سلام می دهد و از شما می خواهد که کارتان را بگویید. وقتی در ذهن تان کاملا تصویر زن منشی را با موهای یخی و لاک قرمزی که با رنگ لب هایش ست شده، ثبت می کنید، پاسخ سلام او را می دهید و با بردن نام فامیلی همسرتان به او می فهمانید که به ملاقات او آمده اید. شما را به یکی از اتاق ها راهنمایی می کند. در اتاق سه میز قرار دارد که در انتهای اتاق چشمتان به همسر خود می افتد. او که شما را می بیند از جا بلند می شود و بعد از سلام و احوال پرسی، شمار را برای نشستن روی صندلی کنار میز خود راهنمایی می کند. نگاهی به همه اتاق می اندازید سری به نشانه سلام به دیگر افراد حاضر در اتاق تکان می دهید. وقتی همسرتان برای آوردن یک فنجان چای از اتاق خارج می شود بهترین فرصت است تا در کمترین زمان، بیشترین اطلاعات بصری را از همکاران همسرتان ثبت و ضیط کنید. در سمت چپ پشت میز مردی است که وقتی نگاه شما به نگاهش گره می خورد لبخند ملیحی به شما تحویل می دهد. اما میز سمت راست چرا خالی است و کسی پشت آن نیست؟ اول خیلی خوشحال می شوید که در اتاق کاری همسرتان اثری از یک زن دیگر وجود ندارد اما دیری نمی گذرد که با آمدن یک زن مو بلوند که دست ههایش از آرنج و یقه اش بیش از حد باز است وارد اتاق می شود. کوه خوش خیالی های شما فرو می ریزد. با چند تق تقی که در اثر پاشنه های ده سانتی کفشش بر زمین کوبیده شده به سوی شما می آید. به نشانه دست دادن، دست دراز می کند و می گوید: "شما همسر رامین هستید؟" شما میخکوب به صندلی می شوید اما برای اینکه اقتدار خود را حفظ کنید یک بله قاطع می گوید. زن پشت میز خود می رود و با لبخندی که همه دندانهایش بیرون زده به رامین که با فنجان چای وارد اتاق می شود می گوید نگفته بودی زنت اینقدر خانمه رامین؟ ناهار گرم کردم حالا که خانمت هم هست سه نفری می تونیم بخوریم. چشم در چشم همسر خود می شوید و با سنگینی فضای اتاق که آوار بر سرتان شده چای را می خورید و به بهانه اینکه فقط از اینجا رد می شد با یک خداحافظی اتاق را ترک می کنید. به سرعت از درب ساختمان بیرون می زنید، هجوم فکرهای مختلف رهایتان نمی کند. . رامین؟ زنت؟ زن مو طلایی؟ ناهار؟ .... همه اینها را بارها از ذهن خود می گذرانید و آنها را استدلال هایی برای رفتارهای نامناسب همسرتان نسبت به خودتان می دانید و شاید همین آغازی برای یک مشاجره بزرگ زناشویی باشد.
| بیشتر بخوانید: حسی که زندگی مشترک را تهدید می کند |
سکانس دوم
از خانه به قصد خرید بیرون می رود، اما ترجیح می دهید برای ارضای کنجکاوی خود و اینکه همکاران شوهرتان چه قیافه و شکلی دارند، مرکز خریدی را که به محل کار او نزدیک تر است انتخاب کنید. خریدتان را سریع انجام می دهید تا به استدلال اینکه در این حوالی خریدی داشتم و گفتم برای چند لحظه به دیدنت بیایم، به محل کار همسر خود بروید. وارد که می شوید از صندلی ها تا میز و مجله و کاغذهایی هم که روی آنها است غافل نمی شوید. همه حرف ها و قیافه ها را خوب در حافظه نگه می دارید تا در موقع لازم بتوانید از آن استفاده کنید. خانمی را می بینید که با یونیفرم سرمه ای پشت میز خود مشغول کار است و بعد از عرض سلام از شما می خواهد اگر کمکی از دستش برمی آید برایتان انجام دهد. با بردن نام فامیلی همسر خود او شما را راهنمایی می کند. وارد اتاق که می شوید همسرتان با نگاه به شما می فهماند که بیرون اتاق منتظرش بمانید. شوهرتان بیرون می آید و بعد از احوال پرسی از شما می خواهد که روی صندلی هایی که در کنار سالن به عنوان صندلی انتظار است بنشیند تا برای شما لیوان چایی بیاورد. درهای اتاق ها باز است و شما می توانید به راحتی کارمندان را با یک نگاه گذرا رصد کنید. برایتان جالب است که اتاق کاری مردان از زنان جدا است و وقتی زنی از اتاق بیرون می آید تا کاری به منشی بسپارد، شما را کنار همسرتان می بیند و به نشان احترام پیش می آید و با این کلمه که خوش آمدید خانم مرادی، به اتاق خود می رود. زنگ های پشت سر هم تلفن منشی، اجازه تمرکز را از شما می گیرد اما صداهایش در گوشتان ثبت شده که: بله آقای عباسی، آقای احمدی تشریف می آورند. یک لحظه فکر می کنید چقدر آقا آقا پشت هم ردیف کرده است به جای این همه می توانست بگوید عباسی و احمدی میان.
ازهمسر خود جدا می شوید و راه منزل را در پیش می گیرید.دست خودتان نیست اما در دل یک آرامش قلبی دارید که همه ذهنیت های منفی که در ارتباط با همکاران جنس مخالف همسر خود داشته اید اشتباه بوده است و حالا دیگر هر روزه که او به قصد محل کار خانه را ترک می کند نگران این نیستید که چه اتفاقی قرار است در اداره برای او بیفتد.
سکانس آخر
شاید خیلی ها از خود ما هم به عنوان یک زن در محیط کاری با همکارهای جنس مخالف راحت باشیم. موقع صرف ناهار یا چای به این بهانه که فقط همکار هستیم کنار هم بنشینیم و در حین غذاخوردن شوخی هایی باهم داشته باشیم. اما در همان اداره ممکن است همکار جدیدی داشته باشید که زمان ناهار، روی میز خود تنها غذایش را بخورد و ترجیح دهد به جای شوخی ها، فقط در مواقع کاری با همکاران مرد خود صحبت کند. اگر نگران این هستید که در محیط کاری همسرتان زنانی پیدا شوند که با اشوه های زنانه خود روابط را از حد همکار بودن خارج کنند، شما نیز به عنوان یک زن شاغل باید بدانید که نباید با همان رفتارهایی که می ترسید همسرتان جلب کسی دیگر شود، نظر جنس مخالف دیگری را به خودتان جلب کنید.
بیشتر بخوانید:
زن و مرد، همکاری یا مؤانست؟
بزرگ قمیان!!
بزرگ قمیان!!
احمدبن اسحاق اشعري، بزرگ قميان در قرن دوم و سوم هجري و از اصحاب خاصّ امام حسن عسکري (عليهالسلام) بوده است. او وکيل چند تن از ائمه متأخر (عليهمالسلام) بوده و شخصيّت اجتماعي و علمي بزرگي داشته است.

چکيده:
احمدبن اسحاق اشعري، بزرگ قميان در قرن دوم و سوم هجري و از اصحاب خاصّ امام حسن عسکري (عليهالسلام) بوده است. او وکيل چند تن از ائمه متأخر (عليهمالسلام) بوده و شخصيّت اجتماعي و علمي بزرگي داشته است.
اين مقاله، با بهرهگيري از دو دانش رجال و تاريخ، سيمايي را با فاصله بيش از هزار سال از اين محدّث جليلالقدر ترسيم کرده است. شخصيّت علمي او را با بررسي استادان، شاگردان و آثار و احاديثش و مکانت اجتماعي او را از طريق ارتباطات متعددش با امامان (عليهمالسلام) به کاوش و نمايش نهادهايم.
هويت و تبار
ابوعلي، احمدبن اسحاق بن عبدالله بن سعدبن مالک بن أحوص اشعري قمي، از شخصيّتهاي بزرگ شيعي مذهب در اواخر سدهي دوم و اوايل سدهي سوم هجري است. (1) او، از معدود افرادي است که در روزگار چهار امام متأخر شيعه زيست و با همهي آنان ارتباط داشت و مورد وثوق و تأييد همهي آنها قرار گرفت.
احمد، از طايفهي بزرگ اشعريان قم است. طايفهاي که از بانيان قم در دورهي تمدن اسلامي هستند و حوزهي علمي قم را در قرنهاي دوم، سوم و چهارم، پديد آورده و رونق بخشيدند.
پدر احمد بن اسحاق و برادرش، ابوالحسن عليبن اسحاق، هر دو از زمرهي راويان موثق هستند. (2) پدر، از راويان و اصحاب امام صادق و امام کاظم (عليهالسلام) است و برادر، در دورهي امام رضا (عليهالسلام) و امام جواد (عليهالسلام) است. برادر، تأليفي نيز داشته که احمدبن خالد برقي، آن را روايت کرده است. (3)
احمدبن اسحاق، پسري نيز به نام علي داشته که در اسناد برخي روايات، نام او آمده و ميتوان او را در شمار راويان شيعي به حساب آورد. (4)
برخي عموزادگان و ديگر خويشان احمدبن اسحاق نيز، در زمرهي راويان و محدثان بزرگ شيعه هستند که نام و شرح حال آنان، در کتابهاي رجال و تراجم آمده است. (5)
شخصيت اجتماعي
احمدبن اسحاق، چنان مشهور بوده است که نجّاشي در ضمن شرح حال پدرش مينويسد:
«و ابنه احمدبن اسحاق، مشهور» (6). يعني به جاي آن که در تعريف پسر، از سابقهي پدر کمک گيرد، در معرفي پدر، به شهرت پسر ارجاع ميدهد و اين، جاي استبعاد و انکار ندارد؛ زيرا احمد بن اسحاق به تصريح رجالشناسان متقدّم شيعه، وکيل چند تن از ائمه (عليهمالسلام) و واسطهي ارتباطي ايشان با شيعيان بوده است.
همچنين نجاشي و شرح حال نگاران ديگر، مانند شيخ طوسي و محمّدبن عمرکشّي، اوصاف بلندي را در بيان جايگاه او آوردهاند که هر يک به تنهايي، ميتواند او را از بزرگان قوم قلمداد کند، مانند «شيخ القميين» (7)، «وافد القميين» (8)، «کبير القدر» (9)، «خاصّهي أبي محمّد» (10) و... که توصيف نخست بر آن دلالت دارد که او بزرگ حوزهي قم است و تعبير دوم، به معناي داشتن سمت نمايندگي از سوي قميان، در درگاه ائمه معصومين (عليهمالسلام) است.
احمدبن اسحاق، جايگاه و منزلتي بزرگ داشته و از خواصّ اصحاب امام حسن عسکري (أبو محمّد) (عليهالسلام) بوده است. مقامي که تنها، تعداد اندکي از راويان بزرگ بدان نائل آمدهاند. در کنار همهي اين منزلتها، او وکيل امام حسن عسکري (عليهالسلام) هم بوده است و امام مهدي (عجلالله تعالي فرجه الشريف) نيز اين وکالت را ابقاء و استمرار بخشيده و تا آخر عمر پربرکتش، او را در اين جايگاه نگاه داشته است. متون تاريخي متعددي حکايت از اين وکالت دارد. (11)
در متون کهن و از رهگذر تأييد ائمه از وکلا و ثقات خويش، با متنهايي روبه رو ميشويم که اطمينان ائمه (عليهمالسلام) را به احمدبن اسحاق به روشني نشان ميدهد. کشّي، در اختيار معرفة الرجال و نيز شيخ طوسي در «الغيبه»، از أبومحمّد رازي آوردهاند که وي و احمدبن أبي عبدالله برقي، در محلّه عسکر [سامرا] با هم بودهاند که پيکي از سوي امام (عليهالسلام) (12) ميرسد و ميگويد: احمدبن اسحاق أشعري و ابراهيم بن محمّد همداني و احمد بن حمزة بن يسع، همگي ثقه هستند. (13)
همچنين امامان (عليهمالسلام)، مراقب اوضاع و احوال احمدبن اسحاق بوده و نيازهاي او را با کمترين درخواست و به بهترين شکل برطرف ميکردهاند. کشّي در «اختيار معرفة الرجال» و ابنشهرآشوب در «المناقب»، گزارشهاي جداگانهاي آوردهاند که هر چند به دو موضوع جدا از هم اشاره دارد، اما در اين نکته مشترکند که امام حسن عسکري (عليهالسلام)، به نمايندگان ديگر خود فرمان و يا اجازه داده است که نيازهاي مالي احمدبن اسحاق را برطرف سازند و يا مالي در اختيارشان نهند تا بدهيهاي خود را بپردازد، و حتي در گزارش کشّي، جملهاي از امام وجود دارد که با وجود آن که احمدبن اسحاق تقاضاي وام کرده و قصد داشته که آن را پس از بازگشت از حج بپردازد، اما امام اين مال را نوعي صله براي او دانسته و حتي افزوده است که پس از بازگشت، باز هم هديهاي ديگر به او خواهد داد. (14)
با يک نگرش تحليلي به اين گزارش، امانتداري و رعايت احتياط در اموال مردم را نيز از سوي احمدبن اسحاق درمييابيم. او به مقتضاي وکالت و ارتباط با امام، به طور مسلم توان بهرهگيري از اموال عمومي، همچون وقف و حتي داراييهاي خصوصي امام را داشته و حتي برايش ممکن بوده است که با يک درخواست ساده از مردم قم، هزينهي سفر حج را که چندان هم زياد نيست، به دست آورد، اما چشم بر همهي اينها ميبندد و درخواست خود را تنها براي امام ميفرستد، و طبعاً با جواب مثبت اين نمونههاي جود و سخاوت روبرو ميشود. (15)
گفتني است، نبايد تصور کرد که ائمه (عليهمالسلام) فقط نيازهاي مالي او را برطرف کردهاند. يک گزارش تاريخي از کليني، نشان ميدهد که ائمه (عليهمالسلام) حتي براي رفع ديگر نيازهاي احمدبن اسحاق و حتي خويشان او، با کرامت تمام و به کار بردن ولايت تکويني خويش، او را از مشکل بد خوابيدن و پسر عمويش را از بيماري برص رهانيدهاند. (16)
احمدبن اسحاق، اين جايگاه و منزلت و به ويژه مقام وکالت را، با شايستگي تمام در دوران امامت امام مهدي (عجلالله تعالي فرجهالشريف) نيز حفظ نموده و حتي آن هنگام که به دليل سالمندي و کهولت، تقاضاي بازنشستگي ميکند، امام زمان (عليهالسلام) به گونهاي بسيار محترمانه به او ميفهماند که نيازي به اين درخواست نيست و چند صباحي بيشتر تا پايان عمر پربرکتش نمانده است. گزارش تفصيلي اين موضوع را در کتاب دلائلالامامة، نوشتهي محمّدبن جرير طبري شيعي، يافتهايم، و گزارشهاي مشابه و يا مختصر را ميتوانيم در کتابهاي ديگر بخوانيم. (17) ابنجرير طبري چنين آورده است:
و کان أحمدبن إسحاق القمّي الأشعري شيخالصدوق، وکيل أبي محمّد (عليهالسلام)، فلمّا مضي أبومحمّد (عليهالسلام) إلي کرامة الله (عزوجل)، أقام علي وکالته مع مولانا صاحب الزمان صلوات الله عليه، تخرج إليه توقيعاته، و يحمل إليه الأموال من سائر النواحي التي فيها موالي مولانا، فتسلمها، إلي أن استأذن في المصير إلي قمّ، فخرج الإذن بالمضيّ و ذکر أنّه لا يبلغ إلي قمّ، و أنّه يمرض و يموت في الطريق، فمرض بحلوان و مات و دُفن بها رحمة الله؛ (18)
و احمدبن اسحاق اشعري قمي، بزرگ، راستين و وکيل امام حسن عسکري (عليهالسلام) بود و چون امام عسکري (عليهالسلام) به سوي کرامت الهي رفت، بر وکالت امام زمان (عجلالله تعالي فرجهالشريف) ماند، و توقيعهاي امام به سوي او بيرون ميآمد و اموال را از نواحي گوناگوني که دوستداران امام در آن جاها بودند، براي احمدبن اسحاق ميآوردند و او، آنها را به امام تسليم ميکرد، تا آن که اجازه خواست به قم بازگردد و اجازه صادر شد، امّا امام فرمود که به قم نميرسد و در ميانهي راه بيمار ميشود و جان ميسپرد. احمد در حلوان بيمار گشت و همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد.
اگرچه در اين گزارش، درخواست احمدبن اسحاق براي بازگشت به قم به صورت اجمالي مطرح شده است، امّا گزارش خطيبي در کتابش، الهداية الکبري که مربوط به شخص ديگري به نام أبوالحسن عليبن الحسن يماني، پيک جعفربن ابراهيم است، در ذيل خود، مطلبي دارد که علت درخواست احمدبن اسحاق را توضيح ميدهد. أبوالحسن عليبن حسن، پس از توقف سه روزه، به زيارت امام زمان نائل ميشود و شاهد ورود نامهي احمدبن اسحاق است. او ميگويد: احمد، در اين نامه دو درخواست داشته است که يکي اجابت ميشود، اما دربارهي درخواست دوم، امام به او چنين پاسخ ميدهد:
إذا وافيت قمّ کتبنا إليک فيما سألت.
و کانت الحاجة أنّه کتب يستعفي من العمل، فإنّه قد شاخ و لا يتهيّأ له القيام به، فمات بحلوان؛ (19)
چون به قم رسيدي، آنچه را خواستهاي، برايت مينويسم.
و احمد در نوشتهاش چنين خواسته بود که چون پير شده و توانايي انجام وظيفه ندارد، استعفايش را بپذيرد، اما در حلوان درگذشت. (20)
گفتني است احمدبن اسحاق، در عرصهي خدمات اجتماعي، اثر مهم و ماندگاري نيز داردو آن، بناي مسجد مشهور امام حسن عسکري (عليهالسلام) در قم است. اين مسجد که به امر امام حسن عسکري (عليهالسلام) بنا شده است، هماکنون آبادتر از گذشته برپاست و اخيراً در حال تجديد بناي کلي آن هستند. اين مسجد، در چند صد متري حرم حضرت معصومه (عليها السلام) و در کنارهي رودخانه قم قرار دارد، و محل نماز جمعه و اعتکاف بوده است.
شخصيت علمي
بررسي جايگاه علمي فردي مانند احمدبن اسحاق که از راويان و محدثان نسبتاً پر روايت (با بيش از 130 حديث) به شمار ميآيد، نيازمند توجه به استادان و مشايخ او، شاگردان و ناقلان حديث از وي، و نيز کتابها و تأليفات اوست. همچنين کاوش در مضمون روايات پردامنه و احاديث منقول در موضوعات متنوع فقهي، کلامي، تفسيري و اخلاقي او، ميتواند سيماي عالمانهي او را دقيقتر نشان دهد، تا ابعاد کوششهاي علمي وي را دريابيم. خوشبختانه جناب آقاي عبدي، بسياري از اين روايتها را در کتاب خود درباره احمدبن اسحاق آورده است. (21)
احمدبن اسحاق، در حوزهي قم باليده و در حوزهي عراق نيز حضور پيدا کرده است. او نزد استادان متعددي حديث خوانده و سپس آنچه را فراگرفته، به شاگردان خود منتقل کرده است. ما ابتدا نگاهي به استادان احمدبن اسحاق ميکنيم و سپس به بررسي مختصر شاگردان و کتابهاي وي ميپردازيم.
استادان
يک نگاه ساده به اسناد دهها روايت بر جاي مانده از احمدبن اسحاق، به سهولت نشان ميدهد که او نزد سه امام بزرگ شيعه، يعني امام جواد (عليهالسلام)، امام هادي (عليهالسلام) و امام حسن عسکري (عليهالسلام) شاگردي کرده و پاسخ سؤالهاي خود را از ايشان دريافت مينموده است. اين مسئله، به وسيلهي علم طبقات و رجال نيز تأييد ميشود و برقي و شيخطوسي در کتابهاي رجال خود، وي را از اصحاب اين سه امام برشمردهاند.
گفتني است شيخ طوسي، احمدبن اسحاق را در ميان کساني که از امام هادي (عليهالسلام) روايت کردهاند، نياورده، امّا در فهرست خود، نام کتاب او، يعني مسائل الرجال از امام هادي را ذکر کرده است و در کتابهاي روايي خود مانند تهذيب الأحکام (22) روايت او را از امام هادي (عليهالسلام) گزارش کرده است و گزارشهاي ديگر محدثان، مانند کليني در کافي (23) و صدوق در التوحيد (24)، جاي ترديد نمينهد که او از آغاز امامت امام هادي (عليه السلام) و حتي بيش از آن، در درگاه پدر بزرگوارش، امام جواد (عليهالسلام) جاي ترديد نمينهد که او از آغاز امامت امام هادي (عليهالسلام) و حتي پيش از آن، در درگاه پدر بزرگوارش، امام جواد (عليهالسلام)، حضور داشته است و حتي واسطهي حل مشکلات قميان و طرح آنها به پيشگاه امام هادي بوده است. (25)
به جز امامان بزرگوار (عليهمالسلام)، احمدبن اسحاق، از بزرگاني مانند أبوهاشم جعفري (26)، هاشمالحناط (27)، عبداللهبن ميمون (28)، زکريا بن محمّد (29) و نيز زکريابن آدم (30) و حسن بن عباس بن حريش، (31) از الفهرست طوسي (32) حديث نقل کرده است. اين همه، از راويان شناخته شده و برخي از آنها از بزرگان شيعه به شمار ميآيند، اما نقل روايت احمدبن اسحاق از آنان چندان پرشمار نيست. دو استاد اصلي او را ميتوان بکربن محمّدبن عبدالرحمان ازدي و سعدان بن مسلم دانست.
تعداد روايتهايي که احمدبن اسحاق از هر يک از اين دو استاد بزرگ دارد، به تنهايي بيش از تعداد رواياتي است که از مشايخ ديگر خود نقل کرده است. اين دو راوي شيعي، در قرن دوم هجري ميزيسته و هر دو، صاحب تأليف و کتاب حديثي بودهاند. نجّاشي، فهرست نگار متقدم شيعي، اين دو تن را از معمّرين راويان و از اصحاب امام صادق و امام کاظم (عليه السلام) دانسته است. به تصريح همو، بکربن محمّد، از ثقات و وجوه طائفه شيعه بوده و سعدان بن مسلم هم، بنا به تصريح مؤلف کامل الزيارات، قائد [عصاکش] أبوبصير، راوي بزرگ و صحابي نابيناي امام صادق (عليهالسلام) بوده است. کثرت روايات احمدبن اسحاق از اين دو تن، چنان است که ميتوان گفت، احمد، کتابهاي حديثي هر يک از آنان را نقل کرده است. دليل اين ادّعا، سخني است که نجّاشي در شرح حال «بکربن محمّد» آورده است. نجّاشي به روش معمول در کتابش، طريق خود را به آثار شخصيت مورد معرفي خود، ذکر ميکند و در اين مورد نيز، يکي از طريقهاي خود را به بکربن محمّد چنين آورده است:
أخبرناه محمّدبن علي، قال: حدّثنا أحمدبن محمّدبن يحيي، قال: حدّثنا عبدالله بن جعفر الحِمَيري، قال: حدّثنا أحمدبن إسحاق، عن بکربن محمّد بکتابه؛
اين طريق به روشني نشان ميدهد که احمدبن اسحاق، کتاب استادش، بکربن محمّد، را براي عبدالله بن جعفر حميري، مؤلّف کتاب پرارزش قرب الاسناد روايت کرده است. امري که دربارهي سعدان بن مسلم نيز بسي محتمل است، هر چند دربارهي او تصريحي اين چنين نداريم.
اين نگاه گذرا به استادان احمدبن اسحاق و به ويژه نقل و قرائت کتابهاي حديثي، نشان ميدهد که احمدبن اسحاق، حداقل در يک برههي زماني از عمر خود، زندگي علمي داشته است و اگر حاصل اين تلاشها بيشتر به صورت نقل حديث نمود کرده و کمتر کتابهايي مانند ديگر راويان از خود بر جاي نهاده، معلول دو امر است: کمي صدور روايت در عهد ائمه متأخر (عليهمالسلام) و مسئوليتهاي اجتماعي احمدبن اسحاق؛ زيرا در عصر ائمه متأخر (عليهمالسلام) که بيشتر دوران آن به محاصره و حبس و غيبت سپري شد، تعداد روايتهاي صادر شده از امامان معصوم شيعه، در مقايسه با راويان امام باقر (عليهالسلام) و امام صادق (عليه السلام) که عصر آزادي ائمه و شکوفايي و رونق حديث است اندک بوده و بيشترينهي کار اين بزرگان، به تصحيح و پالايش احاديث و جداسازي سره از ناسره آنچه از پدران و اجداد بزرگوارشان به جاي مانده، سپري شده است. فعاليتي که پيشتر، آن را در مقالهي عرضهي حديث نمايانده و نمونههايش را برشمرديم.
از سوي ديگر، شخصيت اجتماعي احمدبن اسحاق و وکالت او، وظايفي را بر عهدهي او مينهاده است که برطبق عرف جامعه، بخشي از اوقات او را از کارهاي علمي منصرف و به کارهاي اجتماعي معطوف ميداشته است که به گوشهاي از آن، در بخش مربوط به شخصيت اجتماعي وي اشاره شد.
شاگردان
محور و عرصهي ديگري که ميتواند فعاليت علمي يک دانشمند را برنمايد، تربيت شاگردان و تداومبخشي به حلقهي نقل و انتقال دانش است. احمدبن اسحاق در اين زمينه نيز کوشيده است. او بيش از ده شاگرد اصلي و شناخته شده دارد که به تنهايي نشان دهندهي عظمت علمي اوست.
شاگردي کساني مانند أبوعلي، احمدبن ادريس أشعري، مؤلف عالي مقام کتاب بزرگ النوادر، عبدالله بن جعفر حميري، مؤلف مشهور کتاب گرانسنگ قربالاسناد سعدبن عبدالله اشعري، صاحب کتابهاي متعدد و پربرگ به تنهايي ميتواند بزرگي احمدبن اسحاق را نشان دهد. هر کدام از اين سه تن محدّث و مؤلف کتابهاي بزرگ حديثياند و از زمرهي استادان مشهور حوزهي پررونق قم به شمار ميروند و اين، به آساني ثابت ميکند که احمدبن اسحاق در يکي از بهترين و ژرفترين حوزههاي حديثي شيعه، يعني قم، حلقهي درسي فعال و بارور داشته و صاحب کرسي استادي بوده است. افزون بر اين سه شاگرد بزرگ، ما ميتوانيم نام شاگردان ديگر احمدبن اسحاق را از طريق مراجعه به اسناد و طرق روايات چنين فهرست کنيم:
-ابوسعيد مراغي.
-ابوعلي احمدبن إدريس أشعري.
- احمدبن محمّدبن عيسي أشعري.
- احمدبن علي بن ابراهيم.
- حسينبن محمّدبن عامر.
- حسينبن محمّد أشعري.
- سعدبن عبدالله أشعري با بيش از 36 تأليف (33).
- عبدالله بن عامر أشعري.
- ابراهيمبن هاشم.
- عليبن ابراهيم بن هاشم.
- عليبن احمد زراري.
- عليبن سليمان زراري.
- عليبن الحسن.
-محمّدبن جعفر بن بطّه، فرد اخير، بيشترين روات را از احمدبن اسحاق نقل کرده و از اساتيد کليني نيز هست.
-محمّدبن حسن بن فروخ صفّار، مؤلّف بصائر الدرجات.
-محمّدبن يحيي که از بزرگان قم و استاد کليني است.
کتابها و احاديث
فهرست نگاران متقدم شيعه، مانند نجاشي و شيخ طوسي، چند کتاب را به احمدبن اسحاق نسبت دادهاند که برخي از آنها، چنين نام دارد: علل الصلاة، علل الصوم، مسائل الرجال لأبي الحسن الثالث.
امّا با توجه به برخي قرينهها، ميتوان دو کتاب علل الصلاة و علل الصوم را يک کتاب دانست و يک عنوان را تصحيف عنوان ديگر دانست؛ زيرا هر يک از دو فهرست نگار مشهور شيعه، يعني شيخ طوسي و نجّاشي، در فهرستهاي خود فقط يکي از اين دو را نام برده، ولي به يک شکل، آن را توصيف کرده و گفتهاند: «کتاب بزرگي است».
همچنين طريق وصول هر دو کتاب از يک نفر، يعني سعدبن عبدالله آغاز ميشود. به احتمالي نه چندان دور از واقع، گزارش شيخ طوسي، يعني علل الصلاة، درستتر از گزارش نجاشي مينمايد؛ زيرا تعداد روايات منقول از احمدبن اسحاق در فصل سوم از کتابهاي کافي و تهذيبالاحکام بسيار اندک است، اما همين دو کتاب، بيش از ده حديث از احمدبن اسحاق در ابواب مربوط به صلاة نقل کردهاند.
دربارهي کتاب مسائل الرجال هم بايد اشارهاي کوتاه به اين گونه کتابها داشته باشيم.
کتابهايي با اين نام، گردآورندهي پرسشهاي راويان و عالمان پراکنده در شهرها، از امام معصوم (عليه السلام) زمان خويش بوده است. به طور معمول، گردآورندهي اين سؤالها، خود، از زمرهي عالمان و راويان و رسانندهي سؤالها به امام و ارتباط دهندهي شيعيان با ايشان بوده، و اين مسئله دربارهي شخصيت مورد بحث ما نيز صدق ميکند. او، هم به صورت شفاهي پرسشهايي را از امام (عليهالسلام) ميپرسيده و پاسخ ميگرفته، و هم مسئول ايصال نامههاي مشتمل بر استفتائات شرعي به امام و دريافت پاسخ کتبي و ارجاع آنها به پيروان و شيعيان بوده است.
يک سند تاريخي در اين ميان، گزارشي است که صدوق به نقل از محمّدبن عبدالجبار ميآورد. او ميگويد که يکي از اصحاب ما نامهاي نوشت و به وسيلهي احمدبن اسحاق به امام هادي (عليهالسلام) رساند. او در اين نامه دربارهي پرداخت زکات به برادران [دينياش] سؤال کرده، امام پاسخ او را داده است.
گزارش ديگر، نشان از آن دارد که احمدبن اسحاق، خود، به طور مستقيم به نامهنگاري پرداخته و سؤالي را که از وي پرسيدهاند و يا خود داشته، در نامه نوشته و براي امام (عليهالسلام) فرستاده است.
کليني در کافي، روايتي را از احمدبن ادريس نقل ميکند که مکاتبهي احمدبن اسحاق و پرسش او را از امام هادي (عليهالسلام)، دربارهي امکان ديدن خدا نقل ميکند. از پرسش احمدبن اسحاق چنين فهميده ميشود که او خود معتقد به امکان ديدن نيست، بلکه اين سؤال را براي حلّ اختلاف و دو دستگي مردم در اين زمينه و اتمام حجّت فرستاده است.
کليني، گزارش ديگري نيز در اين زمينه آورده است. اين گزارش که در کتاب الحجّة است، مکاتبهي احمدبن اسحاق را با امام حسن عسکري (عليهالسلام) نشان ميدهد. ما چند سطر آغازين اين گزارش را ميآوريم، تا دقت و احتياطکاري راويان پيشين و به ويژه محدّثان قم را در مکاتبات، به صورت محسوستري درک ميکنيم.
محمّدبن يحيي، عن أحمدبن إسحاق، قال: دخلت علي أبي محمّد (عليهالسلام) فسألته أن يکتب لأنظر إلي خطّه فأعرفه إذا ورد، فقال: نعم، ثمّ قال: يا أحمد، إن الخطّ سيختلف عليک من بين القلم الغليظ إلي القلم الدقيق، فلا تشکّنّ؛
احمدبن اسحاق ميگويد: بر امام حسن عسکري (عليهالسلام) درآمدم و از او خواستم که بنويسد و من به خطّ او بنگرم تا چون نوشتهاي رسيد، آن را بشناسم. امام هم پذيرفت و سپس گفت: اي احمد، خط، به دليل نازک و کلفت بودن قلم، تفاوتهايي مييابد که نبايد تو را به ترديد بيفکند.
بقيهي گزارش نشان ميدهد که امام، متني را به دقت و به دست مبارک خويش، با قلم نگاشته و سپس قلم را به نشانهي تبرک و به درخواست باطني و ابراز نشدهي احمدبن اسحاق، به او هديه کرده است.
در همين گزارش، وجههي ديگري از فعاليت احمدبن اسحاق رخ نموده است و آن، عرضهي حديث بر امام است. احمدبن اسحاق، با تسلّط به احاديث متعدد نقل شده از ائمهي پيشين، دربارهي چگونگي قرار گرفتن بدن هنگام خواب، آنها را بر امام حسن عسکري (عليهالسلام) عرضه ميکند و جوياي صحّت و درستي آنها ميگردد، تا وضعيت خود را با آنها بسنجد.
در پايان اين بخش، تذکر اين نکته لازم است که احاديث احمدبن اسحاق به هيچروي منحصر به يک موضوع و يک رشتهي خاصّ علمي نيست و او، در بسياري از علوم مختلف، مانند کلام، فقه و اخلاق، سؤال پرسيده و يا حديث نقل کرده است و اين، نشان از گستردگي دانش او دارد.
تنوع معنايي احاديث احمد بن اسحاق، حتي به موضوع دعا و زيارات نيز دامن ميکشد و يک مراجعهي ابتدايي و ساده به احاديث منقول او در کتابهاي اصلي حديث شيعه، مانند کافي، اين ادعا را ثابت ميکند؛ هر چند فزوني نسبي احاديث فقهي وي را نميتوان انکار نمود.
تاريخگذاري احمدبن اسحاق اشعري
هر چند در گذشته، تاريخ تولّد و وفات به صورت دقيق امروزين مورد توجه نبوده است و همهي شرححالنويسان، خود را موظّف نميديدهاند که اين تاريخها را به صورت خاص در شرح حال بزرگان درج کنند، اما در علم رجال و فنّ طبقات، راههايي وجود دارد که ميتوان با به کارگيري آنها، دورهي زندگي يک راوي و محدّث را به صورت تقريبي معيّن کرد. اين طريقه، براساس طبقهبندي راويان و در نظر گرفتن حلقههايي از سلسلهي استادان و شاگردان که هر کدام، يک بازهي زماني حدود سي تا سي و پنج سال را پوشش ميدهد، به صورت اجمالي به ما امکان اين ادعا را ميدهد که بگوييم احمدبن اسحاق، از دهههاي آخر قرن دوم تا ربع سوم قرن سوم هجري ميزيسته است؛ زيرا استادان مشهور او، از بزرگان نيمهي دوم قرن دوم هجري و شاگردان او، از راويان نيمهي دوم قرن سوم هجري هستند. گفتني است اين طريقه، براساس عمر متعارف گذشتهي انسانها، يعني يک دورهي هشتاد ساله که حدود نيمي از آن به بازدهي و تدريس و آموزش ديگران سپري ميشود، طراحي گشته و اشخاصي که عمري بسيار کوتاه داشته و يا جزو معمّرين بوده، از اين قاعده استثناء ميشوند. از اين رو، کتابهاي انساب و رجال، به صورت معمول به اين استثناها اشارهاي دارند و چون هيچ کتابي، احمدبن اسحاق را جزو معمّرين نشمرده است، ميتوان با سود جستن از همين قاعده، دوره او را تخمين زد.
تطبيق اين قاعده، بر احمدبن اسحاق نيز امکانپذير است؛ زيرا سه شاگرد مشهور او را ميشناسيم که سالهاي وفات آنها در کتابهاي رجالشناسي، مکتوب است. نخستين آنها، محمّدبن صفار فروخ قمي است که محدّثي مشهور و مؤلّف کتاب بصائر الدرجات است. او به تصريح نجاشي، در سال 290 هجري درگذشته است.
شاگرد دوم، سعدبن عبدالله اشعري است که او نيز محدثي مشهور و صاحب دهها کتاب بوده و براساس آنچه نجاشي گزارش ميدهد، سال 299 يا 301 هجري قمري درگذشته است.
شاگرد سوم، أبوعلي احمدبن ادريس اشعري است که وي نيز از بزرگان و محدثان قم بوده و سال فوت او نيز، مضبوط است. او، در سال 306 هجري قمري از دنيا رفته است. حال اگر بر اساس اين تاريخها، يک حلقهي 35 ساله به عقب بازگرديم، به همان دهههاي آغازين نيمهي دوم قرن سوم هجري ميرسيم.
مؤيد اين سخن، شاگردي کساني نزد احمدبن اسحاق است که از زمرهي استادان کليني هستند، مانند محمّدبن يحيي العطار و عليبن ابراهيم بن هاشم؛ زيرا ميدانيم که کليني در سال 329 يا 328 درگذشته است و چون کليني با احمدبن اسحاق دو حلقه فاصله دارد، حدود هفتاد سال به عقب بازگشته و به حدود سالهاي 260 ميرسيم و اين، نتيجهي قبلي را استوارتر ميسازد.
دنبالهي اين قاعده، در به دست آوردن دورهي استادان و مشايخ احمدبن اسحاق، پي گرفته ميشود. در بخش استادان، به اين موضوع اشاره شده که احمدبن اسحاق، دو استاد اصلي و بزرگ داشته است، يعني بکربن محمّد ازدي و سعدان بن مسلم که هر دو، در روزگار امام صادق (عليهالسلام) و امام کاظم (عليهالسلام) ميزيستهاند و چون امام کاظم (عليهالسلام) در سال 183 رحلت کرده است، پس اين دو، بايد در دهههاي مياني قرن دوم به بعد صاحب کرسي استادي بوده باشند. از سوي ديگر، احمدبن اسحاق براي تحمل و قرائت حديث نزد اين دو، بايد حدود دو دهه از عمرش را پشت سرگذاشته و اين بدان معناست که وي بايد در ربع سوم از نيمهي دوم قرن دوم هجري به دنيا آمده باشد؛ زيرا براساس علم طبقات، احمدبن اسحاق بايد از راويان امام رضا (عليهالسلام) حديث نقل کند و به اصطلاح از امام صادق (عليهالسلام) و امام کاظم (عليهالسلام) و راويان بزرگي که اين دو امام را درک کردهاند، دو طبقه متأخر است اما تصريح نجاشي به معمّر بودن اين دو استاد بزرگ را داريم و گذشت که معمرين استثناي قاعده هستند و ميتوانند دو طبقه را پوشش دهند، ميتوانيم احمدبن اسحاق را از شاگردان آخر عمر اين دو تن بدانيم، يعني همان ربع آخر قرن دوم هجري، و چون بايد احمدبن اسحاق در اين دوره، حدود بيست ساله باشد، پس تولدش در ربع سوم قرار ميگيرد.
براين اساس، استاد ديگر احمد بن اسحاق، يعني عبدالله بن ميمون که او نيز از اصحاب امام صادق (عليهالسلام) است، بايد معمر بوده باشد و يا ميان او احمدبن اسحاق در تنها سند به دست آمده، واسطهاي بوده که حذف شده است. اين مسئله، با اندکي تفاوت، دربارهي زکريابن محمّد نيز صادق است.
بقيهي اساتيد احمدبن اسحاق، مانند زکريا بن آدم و حسنبنعلي بن حريش و داوود بن قاسم جعفري، همگي از اصحاب امام رضا (عليهالسلام) و يا حتي امام جواد (عليهالسلام) به شمار ميروند و همان يک طبقه را فاصله دارند و از اينرو، تأييد کنندهي نتيجهي قبلي هستند؛ زيرا وفات امام رضا (عليهالسلام) سال 203 هجري است و امام جواد (عليهالسلام) نيز در سال 220 هجري رحلت کرده و بر اين اساس، راويان و اصحاب اين دو امام بزرگ، در دهههاي آغازين قرن سوم ميزيسته و شاگردان آنان مانند احمدبن اسحاق اشعري، تا دهههاي مياني قرن سوم و پس از آن زنده بودهاند.
ميتوان قرينههاي ديگري نيز براي اثبات اين ادّعا ارائه داد که در پي ميآيد.
قرينهي نخست
رجالشناسان شيعه، همگي اتفاق دارند که احمدبن اسحاق از اصحاب امام جواد (عليهالسلام) بوده است. تاريخ نيز ميگويد که امام جواد (عليهالسلام) پس از شهادت پدرش امام رضا (عليهالسلام) در سال 203 و مرگ مأمون، از خراسان، به مدينه بازگشت. اما معتصم، جانشين مأمون، پس از آن که به بغداد آمد، امام را به آنجا احضار کرد و در همانجا هم به شهادت رساند.
مجموعه دو نکته، نشان ميدهد که احمدبن اسحاق در دهههاي آغازين قرن سوم، سالهاي خردسالي را پشت سرنهاده و توانسته است از معهد و محلّ تولد خود، قم، مهاجرت کند و در طلب حديث و علم صحيح، فرسنگها راه بپيمايد و در عراق و در جوار درگاه امام جواد (عليهالسلام) که در سالهاي 203 تا 220 هجري قمري سکّان امامت شيعه را عهدهدار بوده، بزيد و از خرمن علم او توشه برگيرد، و چون اين امر به طور معمول براي اشخاصي اتفاق ميافتد که حداقل چند دهه از عمر خود را پشت سر نهاده، ميتوانيم به سادگي نتيجه بگيريم که وي دردهههاي آغازين قرن سوم در سنّ تحمّل و شنيدن روايت بوده است و اين امر به صورت متعارف، تولد او را در دهههاي پاياني قرن دوم محتمل مينمايد.
گزارش رجالشناسان شيعه از زاويهاي ديگر، دههي آخر عمر احمدبن اسحاق را مينماياند،
احمدبن اسحاق، به تصريح سه رجالشناس بزرگ پيشين، از اصحاب امام حسن عسکري و بلکه از اصحاب و ياران ويژهي حضرتش است و از سوي ديگر، ميدانيم که امام حسن عسگري (عليهالسلام) از سال 253 تا 260 هجري قمري، عهدهدار امر خطير امامت بوده است. اين دو آگاهي، در کنار هم، به ما نشان ميدهد احمدبن اسحاق در سالهاي 250 تا 260، يعني دههي آغازين نيمهي دوم قرن سوم هجري، در سنين کمال به سر ميبرد و تا بدانجا پيش رفته است که جزو خواصّ اصحاب امام زمان خويش، به شمار ميآيد. امري که با اسنادي تاريخي و مکرّر تأييد و تأکيد ميشود و به بخشي از آنها در ضمن مقاله، اشارههايي شده است. مطلب قابل ارائه در اينجا، چگونگي توصيف رجال شناسان از اوست.
نجاشي و طوسي، هر دو، او را «وافد القميين» ، يعني نمايندهي قميان ميدانند و گزارشهاي تاريخي نشان ميدهد که هديهها، وجوهات، نامهها و سؤالهاي اهل قم، از طريق او به امام حسن عسکري (عليهالسلام) ميرسيده است و افزون بر اين ها، وي، وکالت امام را عهدهدار بوده است، همهي اينها، نشان از آن دارد که احمدبن اسحاق در روزگار امامت امام حسن عسکري، جزو بزرگان حوزهي قم بوده است، به ويژه اگر تعبير ديگر شيخ طوسي را در نظر آوريم و آن را ناظر به همين دوره بدانيم. شيخ طوسي، احمدبن اسحاق را «شيخ القميين» نيز خوانده است، تعبيري که در زبان و فرهنگ عرب، براي اشخاص مسنّ به کار ميرود و در زبان محدّثان نيز، به استادي باتجربه اطلاق ميشود که شاگرداني متعدد و گاه بزرگ دارد.
قرينهي دوم
شيخ طوسي، بيرون آمدن توقيعي را به سوي أبومحمّدرازي و احمدبن أبي عبدالله گزارش ميدهد که در مدح و توثيق صريح احمدبن اسحاق، به همراه ابراهيم بن محمّد همداني و احمدبن حمزهي بن يسع است. در متن گزارش، به صراحت از امام زمان نام برده نشده است و توقيع را به «الرجل» نسبت ميدهد که نام تقيهاي و پوششي است و بنا به آنچه در گزارشهاي مشابه آن آمده، ميتواند عنواني براي امام حسن عسکري (عليهالسلام) [م 260] باشد که در پادگان نظامي سامرا تحتنظر بوده است، اما اگر هم امام حسن (عليهالسلام) منظور نباشد، اين گزارش، به دليل حضور احمدبن أبي عبدالله در آن که همان برقي، مؤلف کتاب محاسن است، ميتواند ادعاي ما را تأييد کند؛ زيرا برقي به تصريح نجاشي، در سال 274 يا 280 هجري قمري درگذشته است و چنين واقعهاي، بايد قبل از اين سالها اتفاق افتاده باشد که به معناي حضور احمدبن اسحاق در دهههاي آغازين نيمهي دوم قرن سوم هجري است.
قرينهي سوم
اين قرينه، هر چند که به قوّت دو قرينهي قبلي نيست، اما فايدهي مهم آن، آشنايي با گوشهاي از ابعاد شخصيتي اين راوي بزرگ است و آن مسئله، ارتباط ويژه با امام مهدي (عجلاللهتعالي فرجهالشريف) ميباشد. مسئلهاي که اصل آن، اختلافي است و نياز به اثبات دارد، اما اگر توانستيم آن را اثبات کنيم، آنگاه به سهولت نشان ميدهد که احمدبن اسحاق، در سالهاي آغازين غيبت صغرا، يعني سالهاي 260 به بعد حضور داشته و مدعاي ما دربارهي دورهي عمر او را تأييد و اثبات ميکند که او از اواخر قرن دوم تا دهههاي آغازين نيمهي دوم قرن سوم ميزيسته است.
ما حداقل سه گزارش تاريخي داريم که اين حضور را نشان ميدهد. گزارش نخست از کتاب کافي و مربوط به نائب اول امام زمان (عليهالسلام)، يعني عثمانبن سعيد عمري است. در اين گزارش، کليني به واسطهي دو تن از اساتيد خود، از عبداللهبن جعفر حميري نقل ميکند که وي و عمري و احمدبن اسحاق در مجلسي گرد ميآيند و او به اشارهي احمدبن اسحاق از عمري ميپرسد که آيا او جانشين ابومحمّد، امام حسن عسکري (عليهالسلام) را ديده است يا نه؟ و عمري سوگند ياد ميکند و پاسخ ميدهد که او را ديده است و سپس براي آن که نشان دهد که اين جانشين چندان هم کودک و خردسال نيست، دستش را به حالت خاصي در ميآورد و ميگويد، گردن مبارک امام اين گونه است که شارحان کافي، آن را کنايه از بزرگي نسبي امام زمان (عليهالسلام) دانستهاند و چون عبدالله حميري از نام مبارک حضرتش ميپرسد، عمري از پاسخ استنکاف مينمايد و دليل آن را اين ميداند که چون امام حسن (عليهالسلام) درگذشته و فرزندي [به حسب ظاهر] بر جاي ننهاده و ميراثش به ناحق به کسان ديگر رسيده، اگر نام امام زمان گفته و مشهور شود، در طلبش بر آيند و اين، مسئلهساز است.
گزارش دوم کليني نيز به همين دوره و مسئله رساندن مال وصيت شده براي ناحيهي [امام معصوم (عليهالسلام)] است. در اين گزارش ميخوانيم که حسنبن نضر و أبوصدام و گروهي از وکيلان امام حسن عسکري (عليهالسلام)، پس از درگذشت ايشان، در پي جستجو از جانشين امام روان ميشوند و حسنبن نضر به بغداد ميآيد و برخي از وکيلان، اموال در دست خود را براي او ميآورند. از جملهي اين وکيلان، احمدبن اسحاق است که همهي آنچه را با خود داشته، ميآورد و چون حسن بن نضر شگفتزده و در انديشه ميشود، رقعهاي از سوي امام زمان (عليهالسلام) ميرسد و به او فرمان ميدهد که چگونه و از چه طريقي و چه هنگام اموال را به او برساند.
گزارش سوم، به ماجراي بازگشت احمدبن اسحاق از عراق به ايران گره خورده است که در بخش ديگر از مقاله، بدان اشاره شده و جاي تکرار ندارد. در اين گزارش، آمده است احمدبن اسحاق در نامهاي به امام زمان (عليهالسلام) خواسته تا به دليل شيخوخيت و عدم آمادگي، استعفاي او را از شغل سنگين وکالت بپذيرد. اين درخواست و علت آن به راحتي، مدعاي ما را ثابت ميکند که احمدبن اسحاق در سالهاي آغازين غيبت صغرا، در سالهاي پايان عمر خويش بوده است.
گفتني است اين سه گزارش، به وسيلهي دو تصريح از رجالشناسان متقدم، تأييد ميشود. کشّي و شيخ طوسي، هر دو تصريح نمودهاند که احمدبن اسحاق پس از وفات امام حسن عسکري (عليهالسلام) نيز حيات داشته، و حتي شيخ طوسي در الفهرست بيان کرده که احمدبن اسحاق، تشرّف حضوري به خدمت امام نيز داشته و توفيق ملاقات حضرتش را يافته است. شيخ صدوق نيز در کتاب کمالالدين، نام وي را در شمار کساني که امام زمان (عليهالسلام) را رؤيت کردهاند، آورده است.
اشکال محتمل در اين جا، متوجه استدلال به تصريحهاي مربوط به رؤيت و تشرّف آن است. بدينگونه که رؤيت احمدبن اسحاق را در دورهي کودکي امام زمان (عليهالسلام) و براساس گزارشي بدانيم که خود، آن را براي سعدبن عبدالله اشعري بيان داشته است و سپس او، آن را براي عليبن عبدالله وراق بازگو کرده و سپس به شيخ صدوق رسيده است.
پاسخ ما اين است که اولاً اين اشکال به گزارش کشّي وارد نيست و او صريحاً گفته است:
أحمدبن إسحاق بن سعد القمّي، عاش بعد و فاة أبي محمّد (عليهالسلام)؛
احمدبن اسحاق، پس از درگذشت امام حسن عسکري (عليهالسلام) نيز زيست.
و ثانياً چون امام عصر (عجلاللهتعالي فرجهالشريف) در سال 256 به دنيا آمده است، کودکي حضرتش، در دو دهه آغازين نيمهي دوم قرن سوم هجري قرار ميگيرد و به مدعاي ما خللي وارد نميآيد.
ــــــــــــــــــ
پينوشتها:
1.ر.ک: فهرست أسماء مصنّفي، نجاشي، ص 91، ش 225، الفهرست، طوسي، ص 70، ص 78، قاموس الرجال، تستري، ج 1، ص 393، ش 291؛ تستري احتمالات ديگري در نسب اجداد احمدبن اسحاق ابراز کرده است.
2.ر.ک: فهرست نجاشي، ص 72، ش 174 و ص 279، الفهرست، ص 55، ش 55 و ص 158، ش 397.
3.فهرست نجاشي، ص 280، ش 739.
4.کافي، ج 5، ص 152، ح 17.
5.ر.ک: فهرست نجاشي و ديگر کتب رجال ذيل عنوانهاي اسحاق بن آدم، احمدبن ادريس و احمدبن محمّد بن عيسي، احمدبن عبدالله بن عيسي بن الحسن و ...
6.فهرست نجاشي، ص 73، ش 174.
7.ر.ک: الفهرست، ص 70، ش 78؛ فهرست نجاشي، ص 91، ش 225.
8. همان.
9. همان.
10. همان.
11.ر.ک: کتاب سازمان وکالت، ؟؟؟.
12.در متن گزارش کلمه «الرجل» است که به احتمال فراوان منظور از او، امام حسن عسکري (عليهالسلام) ميباشد، زيرا همين تعبيراز سوي ابو محمّد رازي دربارهي امام حسن عسکري (عليهالسلام) در گزارشهاي مشابه به کار رفته است. کشي، ش 1008 تا 1010.
13. غيبت، طوسي، ص 417، ح 395، اختيار معرفة الرجال، ص 600، ش 1053.
14.اختيار معرفة الرجال، ص 599، ش 1051.
15.براي آگاهي از اختيار و تسلط او بر اموال، ر.ک: کافي، ج 7، ص 10، ح 7 و 1، 4، 517.
16.کافي، ج 1، ص 514، ح 27؛ دلائل الإمامة، طبري، ص 420، ش 383.
17. ر.ک: الهداية الکبري، خصيبي، ص 372.
18.دلائل الإمامة، ص 503 و ر.ک: مدينة المعاجز، ج 8، ص 97.
19.الهداية الکبري، حسين بن حمدان خصيبي، ص 372.
20.حلوان نام مشترک چندين شهر و روستا در ايران و عراق است. مقصود در اينجا شهر سرپل ذهاب در ميانه راه کرمانشاه به قصر شيرين است. مرقد احمدبن اسحاق در مجاورت اين شهر، زيارتگاه بسياري از راهيان کربلا است.
21.ر.ک: ستاره سرپل ذهاب، انتشارات فقه، 1385، بيجا.
22. تهذيبالأحکام، ج 9، ص 192، ح 772.
23.الکافي، ج 1، ص 97.
24.التوحيد، صدوق، ص 109.
25.ر.ک: دلائل الامامه، طبري، ص 419، ح 383؛ معجم رجال الحديث، خويي، ج 2، ص 47، شمارهي 433.
26.الکافي، ج 1، ص 328، ح 2.
27.کتاب من لا يحضره الفقيه، مشيخه، ج 4، ص 1، ح 944.
28.همان، ج 2، ص 4، ح 214.
29.تهذيب الاحکام، ج 9، ص 3، ح 221.
30.کتاب من لايحضره الفقيه، مشيخه، ج 4، ص 4، ح 74.
31.بصائر الدرجات، ص 152، ح 6، و ص 300، ح 15.
32.الفهرست، طوسي، ص 105، شمارهي 891.
33. ر.ک: کمالالدين و تمام النعمه، ج 2، ص 454.
منبع: پایگاه اینترنتی راسخون
چگونه عادت زشت «فحش» را از خود دور کنیم؟
چگونه عادت زشت «فحش» را از خود دور کنیم؟
فحش، اغلب از شعله ور شدن خشم سرچشمه مى گيرد. فرد خشمگين به دليل ناتوانى در مهار كردن خشم خود، به رفتار زشتى چون فحش دچار مى شود و با تكرار و استمرار آن ، اين رفتار به شكل عادت در مى آيد.

از جمله عادات رایج در میان برخی از افراد جامعه، بر زبان آوردن الفاظ نادرست و رکیک است که از آن تعبیر به «فحش» می شود. در این نوشتار که برگرفته از یکی از کتاب های آیت الله مجتبی تهرانی است، به صورت مختصر به مباحثی همچون «تعريف فحش»، «اقسام فحش»، «نكوهش فحش از ديد شرع و عقل»، «ريشه هاى درونى فحش»، «پيامدهاى زشت فحش» و «راه هاى درمان فحش» اشاره خواهد شد.
ناسزا گفتن و دشنام دادن از رفتارهاى بسيار زشت و زننده اى است كه آدميان كم و بيش به آن مبتلايند. اين بيمارى، مايه نابودى پيوندهاى عاطفى انسان شده، دشمنى و كينه را پديد مى آورد.
اين فصل به بيان و توضيح ابعاد گوناگون ناسزا و دشنام پرداخته تا راه هاى درمان مناسب را براى ريشه كن كردن آن ارائه كند. موضوع هاى مورد بحث در اين فصل عبارتند از:
1 -تعريف فحش
2 - اقسام فحش
3 - نكوهش فحش از ديد شرع و عقل
4 - ريشه هاى درونى فحش
5 - پيامدهاى زشت فحش
6 - راه هاى درمان فحش
* تعريف فحش
فحش ، بذاء، سلاطه ، تفحش و سب ، كلماتى گوناگون با معانى بسيار نزديك به هم ، بلكه مترادف و هم معنايند. فحش در لغت به معناى افزايش بدى از حد مجاز است؛ يعنى وقتى بدى از حد خود فراتر رود، شخص به ناسزاگويى روى مى آورد. ((تفحش)) به معناى بيهوده گفتن يا هرزه گويى، ((سب)) به معناى گفتار زشت يا دشنام ، ((بذاء)) به معناى بد زبانى و ((سلاطه)) نيز به معناى زبان درازى است .
دانشمندان اخلاق ، به كار بردن سخنان زشت براى اشخاص را فحش و ناسزا مى گويند.
* اقسام فحش
فحش را از جهت انگيزه گوينده به دو قسم مى توان تقسيم كرد:
1 - فحش با انگيزه آزار (قصد جدى )
گاه ناسزا براى رنجاندن و آزردن خاطر ديگرى گفته مى شود. دشنام دهنده در اين حالت با جديت ناسزا گفته ، حرمت شكنى مى كند.
2 - فحش با انگيزه شوخى
هرزه گويى و فحش چه بسا براى شوخى باشد. ناسزا گويى در چنين حالى ، بدون انگيزه رنجاندن است .
گاهى هم اين صفت ناپسند، عادت شده، بدون انگيزه خاصى انجام مى گيرد. فرد بيمار در اين حال براى رساندن مقاصد معمول خويش، سخنان زشت را به مى گيرد. فحش از جهت زشتى كلمات به كار رفته نيز به مرتبه هاى گوناگون تقسيم مى شود. برخى بسيار زشت است و برخى زشتى كمترى دارد.
البته ميزان زشتى و ناپسندى سخنان فرد نزد اقوام و ملت هاى گوناگون مختلف است به اين معنا كه گاه سخنى در شهرى بسيار ناپسند شمرده مى شود و در شهر يا كشور ديگر به آن اندازه ناپسند نيست .
* نكوهش فحش از ديد شرع و عقل
فحش و ناسزا در سخنان بسيارى از پيشوايان معصوم (عليه السلام ) به شدت نكوهش شده است تا آن جا كه فرموده اند:
در اسلام فحش نيست و مسلمان ناسزا نمى گويد. رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
الفحش و التفحش ليسا من الاسلام فى شى ء/ ناسزا گفتن و هرزه گويى در هيچ موردى از اسلام نيست .
حضرت صادق (عليه السلام) نيز به برخى از ياران خود فرمود كه فحش دادن، كردار ما نيست و پيروان خود را به آن فرا نمى خوانيم.
سماعه كه از ياران امام صادق (عليه السلام) است، مى گويد: دخلت على ابى عبدالله (عليه السلام) فقال لى مبتدئا يا سماعه ما هذا الذى كان بينك و بين جمالك ؟ اياك ان تكون فحاشا او سخابا او لعانا فقلت : والله لقد كان ذلك انه ظلمنى . فقال ان كان ظلمك لقد اربيت عليه ان هذا ليس من فعالى و لا امر به شيعتى ، استغفر ربك و لا تعد قلت استغفرالله و لااعود/ بر امام صادق (عليه السلام ) وارد شدم . در ابتدا فرمود: به من بگو كه قضيه بين تو با شتربانت [= ساربانت ] چه بوده است ؟ (سپس فرمود) بپرهيز از اين كه زشتگو و بدزبان يا فريادزن يا لعنت كننده باشى . من گفتم به خدا سوگند! او به من ستم كرده (من بى جهت به او ناسزا نگفته ام) حضرت فرمود: اگر او به تو ظلم كرده ، همانا تو بر او پيشى گرفتى [= به سبب ناسزا گفتن ، تو هم ستم كردى ]. همانا اين فحش از رفتار من نيست و پيروان خود را نيز به آن امر نمى كنم . از پروردگارت آمرزش بطلب و (به سوى بدى) باز نگرد.سماعه گفت : من از پروردگار آمرزش مى طلبم و هرگز باز نخواهم گشت .
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمايد:
الجنه حرام على كل فاحش ان يدخلها/ ورود در بهشت بر هر زشت گويى حرام است .
اياكم و الفحش فان الله لا يحب الفحش و التفحش؛ اياكم و الفحش فان الله لايحب الفاحش المتفحش/ از ناسزاگويى بپرهيزيد. همانا خداوند فحش و هرزه گويى را دوست نمى دارد. از فحش بپرهيزيد؛ چرا كه خداوند ناسزاگو و هرزه گو را دوست ندارد.
از حضرت باقر (عليه السلام ) روايت شده است :
ان الله يبغض الفاحش المتفحش/ همانا خداوند فحش دهنده هرزه گو را دشمن مى دارد.
ان الله يبغض الفاحش البذى/ به درستى كه خداوند فحش دهنده بد زبان را دشمن مى دارد.
در وصيت هاى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به حضرت على (عليه السلام ) آمده است :
يا على شر الناس من اكرمه الناس اتقاء فحشه/ اى على !بدترين شخص كسى است كه مردم از زبان بد او ترسيده ، از روى ترس او را گرامى بدارند.
از امام محمد باقر (عليه السلام ) نقل شده است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همسرش فرمود:
يا عائشه ان الفحش لو كان ممثلا لكان مثال سوء/ اى عايشه ! اگر فحش در اين عالم شكل مى گرفت (و تو آن را مى ديدى)، به شكل زشت و بدى تبديل مى شد.
از انديشه و درنگ در اين روايت ها، اين نتيجه به دست مى آيد كه فحش از ديد شرع، رفتارى بسيار ناپسند، بلكه ممنوع است. تعبيرهايى چون نبودن در اسلام ، وارد نشدن در بهشت ، دوست نداشتن خدا، دشمنى خدا، همه و همه شدت زشتى اين رفتار را نشان مى دهد تا آن جا كه امام صادق (عليه السلام ) به فحش دهنده وعيد آتش داده است؛ آن جا كه مى فرمايد:
البذاء من الجفاء و الجفاء فى النار/ بد زبانى از جفا كارى است و جفا كارى در آتش است .
* ريشه هاى درونى فحش
ناسزاگويى در يكى از عوامل ذيل ريشه دارد:
1 - خشم و عصبانيت
فحش، اغلب از شعله ور شدن خشم سرچشمه مى گيرد. فرد خشمگين به دليل ناتوانى در مهار كردن خشم خود، به رفتار زشتى چون فحش دچار مى شود و با تكرار و استمرار آن ، اين رفتار به شكل عادت در مى آيد.
2 - شوخى
گاه ناسزاگويى فقط براى مزاح و شوخى با فرد و خنداندن ديگران صورت مى گيرد كه اين خود نيروى شهوت ريشه دارد. هرزه گويى هاى دلقك هاى دربار پادشاهان ، از اين نوع به شمار مى آيد.
3 - عادت
تربيت نادرست در شيوه سخن گفتن ، سخنان ناهنجار و نازيبا را براى انسان عادى مى سازد. فرد مبتلا به فحش در چنين حالتى ، بدون سركشى دو نيروى خشم و شهوت، دشنام مى دهد؛ زيرا ناسزاگويى براى او، مانند سخنان ديگرش به شكل عادت در آمده است .
* پيامدهاى زشت فحش
ناسزاگويى و دشنام، پيامدهاى شومى را در دنيا و سراى آخرت براى انسان به بار خواهد آورد كه از آن ميان مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
- پيامدهاى فحش در دنيا
1. تحريك ديگران به ناسزاگويى: دشنام به ديگران، مايه خشم آن ها شده، ايشان را نيز به همين رفتار زشت وا مى دارد. ناسزا به آرمان و عقيده ديگران ، چه بسا آن ها را به فحش به آرمان انسان ناسزاگو وادارد.
خداوند متعالى در قرآن كريم مى فرمايد:
و لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا.../ خدايان آن ها را فحش ندهيد؛ چرا كه آن ها نيز (در مقابل) از روى دشمنى به خداوند ناسزا مى گويند.
2. ايجاد دشمنى: ناسزاگويى، بذر دشمنى را در دل ديگران مى پاشد و آن ها را از فحش دهنده متنفر مى كند؛ چنين فردى به جاى كسب دوستى ، بر تعداد دشمنان خود مى افزايد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
لا تسبوا الناس فتكسبوا العداوه لهم/ به مردم دشنام ندهيد تا دشمنى ايشان را به دست نياوريد.
3. ايجاد نفاق و دورويى: فحش، مردم را به دورويى سوق مى دهد؛ چرا كه آن ها مى كوشند براى ايمن ماندن از زبان دشنام دهنده ، بدون وجود كم ترين علاقه ، به او احترام گذارند؛ همان گونه كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در وصيت به امير مؤ منان على (عليه السلام ) فرمود: اى على بدترين مردم كسى است كه مردم از روى ترس به او احترام گذارند.
اين همان مصداق دوگانگى زبان و قلب و در نتيجه ، آشكار شدن نفاق در جامعه است . فحش ، افزون بر ايجاد نفاق در ديگران ، نفاق گوينده را نيز نشان مى دهد.
حضرت صادق (عليه السلام ) مى فرمايد:
ان الفحش و البذات ء و السلاطه من النفاق/ همانا فحش و بد زبانى و زبان درازى از دورويى است .
بر اساس اين روايت ، هر سخن زشتى كه به زبان آورده شود، ممكن است از روى دشمنى نبوده ، از روى عادت باشد؛ ولى چون آن چه بر زبان جارى مى شود، غير از آن است كه در دل وجود دارد دوگانگى ميان اين دو پديد مى آيد.
4. نابودى حركت: از ديگر پيامدهاى اين رفتار زشت، كاهش بركت رزق و روزى است . خداوند زندگى فرد ناسزاگو را فاسد مى كند. امام باقر(ع) مى فرمايد:
من فحش على اخيه المسلم نزع الله منه بركه رزقه و و كله الى نفسه و افسد عليه معيشته/ هر كس به برادر مسلمانش ناسزا بگويد، خداوند بركت روزى را از او مى گيرد و او را به خود واگذاشته و زندگى اش را فاسد مى كند.
اگر خداوند شخصى را به خود واگذارد، ديگر روى صلاح به خود نخواهد ديد. خداوند خير و بركت را از زندگى اش بر مى دارد و اين همان معناى ((فساد معيشت)) است . چنين شخصى گاه به چپ و گاه به راست مى دود، گاه شهوت او را به يك طرف و گاه غضب به طرفى ديگر مى كشد و در نتيجه نمى تواند خط مشى درستى براى خود برگزيند و بيچاره مى شود.
5. مايه فسق: ناسزاگويى فرد را از ((ملكه عدالت)) جدا مى سازد و در شمار فاسقان جاى مى دهد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد:
سباب المومن فسوق و .../ دشنام گويى به مؤمن فسق است .
6. اجابت نشدن دعا: دشنام و ناسزا عمل مهمى در اجابت نشدن دعاى فرد است . امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد:
كان فى بنى اسرائيل رجل فدعا الله ان يرزقه غلاما ثلاث سنين فلما راءى ان الله لا يجيبه قال يا رب ابعيد انا منك فلا تسمعنى ام قريب انت منى فلا تجيبنى قال فاتاه آت فى منامه فقال انك تدعو الله عزوجل منذ ثلاث سنين بلسان بذى ء و قلب عات غير تقى و ثيه غير صادقه فاقلع عن بذائك و ليتق الله قلبك و لتحسنبيتك قال ففعل الرجل ذلك ثم دعا الله فولد له غلام/ مردى در ميان بنى اسرائيل مدت سه سال از خداوند، فرزند مى خواست . زمانى كه ديد خداوند دعاى او را اجابت نمى كند، گفت : پروردگارا آيا من از تو دورم كه صداى مرا نمى شنوى يا ته به من نزديكى و دعايم را اجابت نمى كنى . پس ، كسى (را) در خواب (ديد كه نزد) او آمد و گفت : همانا تو سه سال است خدا را با زبانى آلوده به ناسزا و قلب بى هراس از خدا و انگيزه غير راستين مى خوانى. ناسزاگويى را از زبانت جدا، و قلب خود را اهل ترس و تقوا ساز و انگيزه خويش را نيكو كن . آن مرد چنين كرد: سپس خدا را خواند و براى او فرزندى به دنيا آمد.
- پيامدهاى فحش در آخرت
1. محروميت از بهشت: فرد گرفتار به ناسزاگويى و فحش ، راهى به بهشت نخواهد يافت . چنان كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ورود به بهشت بر هر دشنام دهنده اى حرام است.
2. ورود به دوزخ: سرانجام رفتار ناسزاگو آتش دوزخ خواهد بود، چنان كه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: بد زبانى از جفاكارى است و جفاكار در آتش است .
* راه هاى درمان فحش
انديشه و درنگ در پيامدهاى زشت فحش، راه عملى درمان اين بيمارى است با يادآورى مداوم آن، احساس نفرت از اين رفتار، شدت مى گيرد و در نهايت به ريشه كن شدنش مى انجامد.
همچنين بايد كوشيد تا ريشه هاى اين رفتار نابود و غضب و شهوت سركش رام و فرمانبردار شود، كه مهار كردن اين دو نيرت مايه رهايى انسان از همه آفت هاى زبان است. كوشش در به كار گرفتن سخنان نيكو و استفاده از گفتار خوش، راهى عملى براى درمان بيمارى فحش است. عادت كردن به گفتار نيكو، ملكه زشت و ناپسند ناسزاگويى را از روان آدمى خارج مى سازد.
منبع: اخلاق الاهی/ جلد چهارم، آفات زبان/ استاد آيت الله مجتبى تهرانى برگرفته از خبرگزاری رسمی حوزه علمیه
مصلح بزرگ جهانى آخرالزمان در آيات قرآن
مصلح بزرگ جهانى آخرالزمان در آيات قرآن
صالحینی که وارثان زمین قلمداد شدهاند و در آخرالزمان حکومت را در دست خواهند گرفت، صلاحيّتشان از تمام جهات است؛ هم شايستگى علمى، شايستگى اخلاقى و هم شايستگى از نظر ايمان و تقوى و آگاهى و مديريت.

قرآن يعنى مهمترين منبع اسلامى، در زمينه شناخت مصلح بزرگ جهانى مانند بسيارى زمينه هاى ديگر تنها يك بحث كلّى و اصولى دارد، بدون اين كه وارد جزئيات مسأله شود و آيات قرآن همان را تعقيب مىكند كه در استدلالات عقلى و الهام فطرت داشتيم؛ يعنى، خبر از تحقّق يك حكومت عدل جهانى در سايه ايمان مىدهد.
حکومت بین المللی امام زمان (عج) در قرآن کریم
1- در مى خوانيم: و لقد كتبنا فى الزّبور من بعد الذّكر انّ الارض يرثها عبادى الصّالحون انّ فى هذا لبلاغاً لقوم عابدين[1].
شرح مفاهیم آیه مبارکه
«ارض» به مجموع كره زمين گفته مىشود و سراسر جهان را فرا مىگيرد؛ مگر اينكه قرينه خاصّى در كار باشد.
«ارث» در لغت به معنى چيزى است كه بدون معامله و دادوستد به دست كسى مىافتد، ولى در بعضى موارد از قرآن كريم، ارث به تسلّط و پيروزى يك قوم صالح بر ناصالحان؛ و در اختيار گرفتن مواهب و امكانات آنها گفته شده است.
«زبور» در اصل به معنى هرگونه كتاب و نوشته است؛ ولى معمولًا به كتاب «داوود» كه در عهد قديم از آن تعبير به «مزامير داود» شده اطلاق مىگردد؛ و آن مجموعهاى از مناجاتها و نيايشها و اندرزهاى داوود پيامبر است؛ اين احتمال نيز وجود دارد كه زبور تمام كتب آسمانى پيشين (قبل از قرآن) بوده باشد.
«ذكر» در اصل به معنى هر چيزى است كه مايه تذكّر و يادآورى باشد ولى در آيه فوق به كتاب آسمانى موسى عليه السلام «تورات» تفسير گرديده به قرينه اين كه قبل از زبور معرّفى شده است، و طبق تفسير ديگرى «ذكر» اشاره به قرآن مجيد است زيرا كه در خود آيات قرآن اين عنوان به قرآن گفته شده (ان هو الّا ذكر للعالمين[2]).
بنابراين، عبارت «من بعد» به معنى «علاوه بر» خواهد بود (دقّت كنيد).
«صالح» به معنى شايسته و صلاحيتدار است و هنگامى كه بطورمطلق گفته شود صلاحيّت و شايستگى از تمام چيزها را فرا مىگيرد؛ شايستگى علمى؛ شايستگى اخلاقى؛ شايستگى از نظر ايمان و تقوى و آگاهى و مديريت.
چرائی ذکر حکومت جهانی انسان کامل آخراالزمان در کتاب زبور
((ما در كتاب زبور علاوه بر قرآن مجيد (يا پس از تورات) نوشتيم كه زمين را بندگان صالح و شايسته من در اختيار خواهند گرفت؛ و همين براى گروه عبادت كنندگان (و آنها كه در مسير بندگى خدا گام بر مىدارند) براى رسيدن به اهدافشان كافى است.))
ذكر اين موضوع در زبور (اگر به معنى همه كتب آسمانى پيشين باشد) دليل بر آن است كه اين موضوع در همه كتابهاى آسمانى به عنوان يك اصل ثابت وجود داشته.
و اگر هم منظور از آن كتاب داوود بوده باشد شايد به تناسب آن است كه داوود حكومت وسيع و پهناورى داشت كه در مسير حقّ و عدالت و منافع انسانها بود؛ اگر چه جنبه منطقهاى داشت و فراگير همه جهان نبود؛ ولى در زبور به او بشارت داده شد كه يك حكومت فراگير جهانى بر پايه آزادى و امنيّت و عدالت در انتظار جهانيان خواهد بود.
يعنى هنگامى كه شايستگى كافى پيدا كنند، و مصداق زنده «عبادى الصّالحون» و بندگان شايسته خدا گردند. وارث همه ميراثها و مواهب زمين خواهند شد. هم وارث حكومت مادّى و هم حكومت معنوى[3].
معنی این آیه از نگاه روایات معصومین علیهم السلام
در پارهاى از روايات كه در تفسير آيه فوق آمده تعبيرات روشنتر و صريحترى در اين زمينه ديده مىشود.
از جمله در تفسير معروف «مجمع البيان» در ذيل آيه فوق از امام باقر عليه السلام نقل است: «هم اصحاب المهدى فى آخر الزّمان»:
اينها همان ياران مهدى عليه السلام در آخر زمان خواهند بود؛ همان مردان و زنان خود ساختهاى كه وارث همه ميراثهاى زمين خواهند شد؛ و شايستگى اين رسالت بزرگ را خواهند داشت.
جالب توجّه اينكه، در كتاب «مزامير داوود» كه امروز جزء كتب عهد قديم (تورات) است عين اين موضوع به تعبيرات گوناگون ديده مى شود:
از جمله در مزمور 37 مىخوانيم:
زيرا كه شريران منقطع خواهند شد و اما متوكّلان به خداوند وارث زمين خواهند شد، هان بعد از اندك مدّتى شرير نخواهند بود، در مكانش تأمّل خواهى كرد و نخواهد بود امّا حكيمان وارث زمين خواهند شد.
در همان «مزمور 37» همين موضوع به تعبيرات ديگرى نيز آمده است:
«... زيرا متبرّكان خداوند وارث زمين خواهند شد، امّا ملعونان وى منقطع خواهند شد- صديقان وارث زمين شده ابداً در آن ساكن خواهند شد».[4]
همانگونه كه ملاحظه مىكنيد كلمه صالحون كه در قرآن آمده كلمه جامعى است كه هم «حكيمان» و هم «صدّيقان» و هم «متوكّلان» و هم «متبرّكان» را در بر مىگيرد.
[1] سوره انبياء آيات 105 و 106
[2] سوره تكوير، آيه 27.
[3] حكومت جهانى مهدى (عج)، ص: 111
[4] جملههاى فوق را از ترجمه تورات كه در سال 1878 ميلادى توسّط مجمع ترجمه كتب مقدّسه به زبانهاى خارجى در لندن به فارسى برگردانده شده، آورديم.
منبع: خبرگزاری رسمی حوزه علمیه
چرا بعضی افراد هرگز موفق نمیشوند؟
چرا بعضی افراد هرگز موفق نمیشوند؟
ریچارد برنسون میگوید: "افراد موفق میدانند که زمان، خود بهتنهایی ارزشمندتر از پول است". افراد ناموفق برای زمان خود ارزش قائل نمیشوند.

به گزارش تبیان به نقل از پایگاه خبری چطور، موفق بودن با واژهها و تعاریف گوناگونی توصیف میشود اما موفق نشدن و شکست همیشه به یک روش توصیف میشود: «شکست، ناتوانی فرد در دستیابی به اهداف زندگیاش است، حال این اهداف هرچه که باشد». در این مقاله، ۱۰ مورد از عوامل شکست افراد در دستیابی به اهدافشان و نرسیدن به موفقیت مطرح شده است.
۱. آنها ارزش زمان را درک نمیکنند
ریچارد برنسون میگوید: «افراد موفق میدانند که زمان، خود بهتنهایی ارزشمندتر از پول است». افراد ناموفق برای زمان خود ارزش قائل نمیشوند. آنها در هر جایی و هر زمانی دیده میشوند، زیرا توانایی اختصاص زمان برای اهداف خود را ندارند.
بهعبارتدیگر کارهای آنها مرتب روی هم تلنبار میشود، زیرا زمان کافی برای کارهای قبلی خود تخصیص ندادهاند. بنابراین تحقق اهدافشان همیشه بهتعویق میافتد. مهارتهای مدیریت زمان و قدرت نه گفتن، گامی برای دستیابی به موفقیت در زندگی شماست.
۲. آنها کارهایی انجام میدهند که در مسیر اهدافشان نیست
روی دیزنی میگوید: «تصمیمگیری، زمانیکه میدانید ارزشهایتان چه هستند سخت نخواهد بود». هرچه هدف مهمتر باشد، در سلسلهمراتب ارزشهایتان در مرتبهی بالاتری قرار خواهد داشت و وقت و انرژی بیشتری برای آن خواهید گذاشت. هرچه هدف کماهمیتتر باشد، در سلسلهمراتب ارزشهایتان مرتبهی پایینتری به خود اختصاص خواهد داد و زمان و انرژی کمتری نیاز خواهد داشت. افراد ناموفق کارهای زیادی انجام میدهند، اما این کارها اثربخش نیست زیرا در مسیر اهدافشان نیست و کارهای پراکنده و بیهدفی محسوب میشوند. نوشتن اهداف و استراتژیهایی که میتواند به تحقق این اهداف کمک کند، شما را در تشخیص کارهایی که به اهدافتان نمیرساند، یاری میکند.
آنها گلهای رُز را بدون خارهایش و بچه را بدون درد زایمان میخواهند و گلدانی از طلا را در پایان رنگینکمان میخواهند، بدون اینکه طوفان را از سر گذرانده باشند.
۳. آنها هرگز چیزی به سطح فعلی نمیافزایند
استفان کاوی میگوید: «بهنظر میرسد افراد فکر میکنند که موفقیت در یک حوزه میتواند شکست در حوزههای دیگر را جبران کند؛ اما واقعا میتواند؟ اثربخشی واقعی به تعادل نیاز دارد». اگر رئیستان بهشدت از شما کار میکشد که باعث شده واقعاً از شغلتان متنفر شوید، این دلیل نمیشود که کارتان را متوقف کنید یا آن را در حد متوسط انجام دهید. شما برای حضور در آن سازمان پول دریافت میکنید، بنابراین کارتان را صحیح انجام دهید. افراد ناموفق افرادی هستند که از گرفتن امتیازات بد ناراحت نیستند و به خود زحمت نمیدهند تا روشهای مؤثری که به توانایی آنها کمک کند و باعث ارتقای سطح فعلی آنها شود، پبدا کنند.
۴. آنها محدودیتهایی بر خود تحمیل میکنند
اوپرا وینفری میگوید: «شما درواقع آن چیزی هستید که به آن اعتقاد دارید». افراد ناموفق تمایل دارند جملاتی اینچنین بیان کنند: «من در ریاضی و محاسبات خوب نیستم»، «من از مطالعه متنفرم» و یا «من فکر میکنم توانایی راه اندازی کسب و کاری موفق را ندارم». آنها برای خود محدودیتهایی ایجاد میکنند و درصدد توجیه رفتارشان هستند. تفکر دربارهی اینکه شما بهاندازهی دیگران، باهوش و با استعداد نیستید را رها کنید. آنچه زندگیتان از شما انتظار دارد این است که بیشترین حد خود و بهترین برای خود و برای دیگران باشید.
۵. آنها بهانهتراشی میکنند
بیل گیتس میگوید: «اگر نمیتوانید کاری را خوب انجام دهید، لااقل کاری کنید که خوب به نظر برسد». این افراد دلایلی خواهند آورد و استدلال خواهند کرد که چرا نمیتوانند کار را به انجام برسانند. آنها فاقد تخیل هستند و همیشه راههایی پیدا میکنند که ناتوانی خود را توجیه کنند. بهترین درمان برای این مسئله، این است که هر وقت ذهنتان شروع به بهانهتراشی میکند، آن را متوقف کنید و موتور ذهنتان را برای شروع کار دوباره به راه بیندازید.
۶. آنها کلاس کاری ندارند
جان ولفگانگ فون گوته میگوید: «شما بهسادگی میتوانید شخصیت افراد را با این روش قضاوت کنید؛ اینکه افراد وقتی هیچ کاری برای فردی انجام نمیدهند، در برابر او چگونه رفتار میکنند». افراد ناموفق معمولا تمایلی به کسب هوش اجتماعی ندارند. آنها جملاتی این چنین بر زبان میآورند: «خب حداقل من صادق هستم» یا «من اینطوری هستم و با بقیه اینطور برخورد میکنم». آنها نمیدانند با دیگران چگونه رفتار کنند و تمایل دارند اکثر مواقع به دلایل نامشخص متکبر باشند.
۷. آنها کارها را بهتعویق میاندازند
پابلو پیکاسو میگوید: «تعویق کارها به فردا، زمان را از بین خواهد برد». آنها معمولا کارها را بهتعویق میاندازند، بدون اینکه شرمنده بشوند. این موضوع به گذشتهی آنان برمیگردد که ارزش زمان را درک نکردهاند. آنها طوری زندگی میکنند که انگار زمان زیادی را ذخیره دارند.
۸. آنها اقدام نمیکنند
لس براون میگوید: «کارها را امروز انجام دهید، آیندهی خود شما برای این کار از شما تشکر خواهد کرد». افراد ناموفق گرایش دارند که رد پاهایی در ماسههای زمان شکل دهند و آن را عمق ببخشند. آنها میتوانند دربارهی یک برنامه بزرگ صحبت کنند و رؤیای بزرگی دربارهی آن بسازند اما شجاعت این را ندارند که در مسیر حرکت قرار بگیرند. رؤیاپردازی را دربارهی آنچه رخ خواهد داد، متوقف کنید. رؤیاها بهخودیخود بد نیستند اما برخیزید، در صحنه حضور پیدا کنید و کاری انجام دهید. جلسات در کافیشاپ را تمام کنید و بروید تا کاری را بهانجام برسانید.
۹. آنها نمیتوانند با اتفاقات ناخوشایند روبهرو شوند
پسر چوپانی جنگجو نبود و از لحاظ جثه هم کوچک بهنظر میرسید. او به آدم قویهیکل (جالوت) نگاهی کرد و گفت: «تو را به زمین خواهم زد و سر از تنت جدا خواهم نمود» و این دقیقاً کاری بود که او انجام داد. کارها معمولا با چالشهایی همراه هستند. افراد ناموفق این موضوع را درک نمیکنند و بهسرعت دست از همه چیز میکشند، زیرا کارها ناخوشایند و دشوار بهنظرشان میرسد. آنها گلهای رُز را بدون خارهایش و بچه را بدون درد زایمان میخواهند و گلدانی از طلا را در پایان رنگینکمان میخواهند، بدون اینکه طوفان را از سر گذرانده باشند.
۱۰. آنها بیتفاوت هستند
کسانی هستند که هرگز عقیدهای دربارهی هیچ چیز ندارند. نمیتوانند تصمیم گیری کنند. نمیتوانند گفتگوهای هوشمندانهای داشته باشند. فکر میکنند که دیگران باید زندگی را از دیدی ببیند که آنها میبینند. درباره هر چیزی بیتفاوت هستند و برای هیچچیزی داوطلب نمیشوند. مطالعه نمیکنند، مایل به آموزش رسمی نیستند و هیچ تلاشی برای چگونگی معرفی و عرضهی خود انجام نمیدهند. حتی اگر به بالاترین سطح بالقوهی خود نرسند، با آن مشکلی ندارند، زیرا در جهانی پر از شگفتی و کنجکاوی، راهی برای خستهشدن پیدا میکنند. بیعلاقگی و خونسردی، قاتلی خاموش است. مواردی را بیابید که احساسات شما دربارهی آنها به غلیان درمیآید.
منبع: پایگاه خبری چطور
به دنبال خوشبختی عاقلانه یا عاشقانه
چرا با فرد نامناسبی ازدواج می کنید؟
در انتخاب فردی که برای یک عمر قرار است کنارمان زندگی کند، سعی و تلاش هایی زیادی می کنیم که از هر لحاظ ویژگی های مناسبی داشته باشد اما با این همه وسواس کاری، انتخابمان کسی می شود که خیلی مناسب ما نیست.

ازدواج نامناسب، یکی ازچیزهایی است که خیلی میترسیم در زندگیمان پیش بیاید. یکی از ترس های بزرگ در ازدواج، به سرانجام نرسیدن و موفق نبودن در آن است. از این رو برای تشکیل یک زندگی ایده آل تلاش های بسیاری می کنیم تا در انتخاب شریک زندگی، از هر نظر بهترین باشد. از سوی دیگر برای اجتناب از شکست در ازدواج، راه های مختلفی را طی می کنیم. با اینحال، دست آخر هم با کسی ازدواج می کنیم که مناسب ما نیست.
یکی از دلایل ازدواج نامناسب این است که ما خودمان مشکلات پیچیدهای داریم که هر وقت میخواهیم به دیگران نزدیکتر شویم نمایان میشود. در واقع، ما فقط از دید کسانی که ما را خیلی خوب نمیشناسند، طبیعی و نرمال به نظر میرسیم. اگر در جامعهای زندگی میکردیم که میزان آگاهی و خودشناسیِ افراد بالاتر بود، سوالِ مرسومی که در اوایل هر رابطهای پرسیده میشد این میبود: «دیوانهبازیهات چه جوری است؟»
ازدواج در نهایت به یک معامله دونفره میانجامد. معامله ای سخاوتمندانه و سرشار از عشق و امید، بین دو نفری که هنوز خودشان را درست نمیشناسند چه رسد به اینکه طرف مقابلشان را بشناسند. دو نفری که به واسطهی این معامله خودشان را به آیندهی نامعلومی که محطاتانه از بررسیاش اجتناب کردهاند، گره زدهاند.
مثلا شاید وقتی کسی با ما مخالفت میکند از درون خیلی خشمگین میشویم؛ یا فقط مواقعی که کار میکنیم احساس آرامش داریم. شاید قلقِ خاصی برای نزدیکیِ عاطفی بعد از رابطهی جنسی داریم، یا واکنشمان در برابر تحقیرشدن سکوتِ محض است. یا بعضی روزها دوست داریم تنهای تنها باشیم و گاهی می خواهیم افراد زیادی اطراف ما باشند. هیچ کس کامل نیست. قطع به یقین همه انسان ها نقص و ضعف هایی دارند. ولی آنچه مهم است اینکه حتی خودمان نسبت به کاستی های اخلاقی و رفتاری که داریم آگاه نیستیم. و مشکل اینجاست که ما به ندرت قبل از ازدواج پیچیدگیهایِ رفتاریِ خودمان را وارسی میکنیم. هر وقت که رابطههای عادیِ دوستانه به مرحله تهدیدآمیزِ برملا کردنِ نقاط ضعفمان میرسد، طرف مقابل را مقصر میانگاریم، و از رابطه کنارهگیری میکنیم. از طرفی دوستانمان هم آنقدر به ما اهمیت نمیدهند که زحمت روشنگری ذهن ما را بکشند. در نتیجه یکی از امتیازاتِ زندگیِ مجردی این است که فکر میکنیم زندگی مشترک با ما واقعا خیلی آسان است.
همسر آینده ما نیز خودآگاهتر از خودِ ما نیست. او نیز همانند ما ضعف هایی دارد و البته در مدت کوتاه آشنایی نمی تواند شناخت جامع و کاملی از ما به دست بیاورد. اما طبیعتا تلاش میکنیم او را بهتر بشناسیم. با خانوادهاش رفت و آمد میکنیم. آلبوم عکسهای قدیمیاش را نگاه میکنیم. با دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهش ملاقات میکنیم. تمام این کارها باعث میشود فکر کنیم که بررسیهای لازم را انجام دادهایم. اما انجام ندادهایم. ازدواج در نهایت به یک معامله دونفره میانجامد. معامله ای سخاوتمندانه و سرشار از عشق و امید، بین دو نفری که هنوز خودشان را درست نمیشناسند چه رسد به اینکه طرف مقابلشان را بشناسند. دو نفری که به واسطهی این معامله خودشان را به آیندهی نامعلومی که محطاتانه از بررسیاش اجتناب کردهاند، گره زدهاند.
انتخاب هایی از روی عقل یا عشق
در طول تاریخِ مکتوبِ بشر، مردم به انواع و اقسام مختلف ازدواج هایی کرده اند که به آن را بسیار عاقلانه می دانستند. ازدواج هایی که به خاطر اینکه قطعه زمین دختر کنار قطعه زمین پسر بود، خانواده پسر کاسبی پررونقی داشت، پدر دختر رییس کلانتری شهر بود، برای حفظ تاج و تخت یا خانواده هایی که اعتقادات یک شکل داشتند، صورت گرفته است. گاها حاصل چنین ازدواجهای عاقلانهای انزوا، خیانت، خشونت، سنگدلی، و جیغ و فریادهایی بود که از پشت درهای بسته شنیده میشد. بعدها آشکار شد که ازدواج عاقلانه به هیچ وجه منطقی نبوده؛ بلکه اغلب مصلحتی، کوتهفکرانه، و فرصتطلبانه بوده است. به همین خاطر آنچه جایگزین آن شده – ازدواج عاشقانه – اعتبار زیادی برای خودش کسب کرده است.
مبنای ازدواج عاشقانه، کشش غریزی و علاقه قلبی دو نفر به یکدیگر است. در واقع، هر چه ازدواجِ دو نفر بدون تفکرات ازدواج عاقلانه باشد (مثلا تازه همین سه ماه پیش با هم آشنا شدهاند؛ یکیشان هیچ شغل و درآمدی ندارد، یا هر دو تازه وارد دانشگاه شده اند و ۱۹ سالشان تمام شده است) بهتر به نظر میآید. بیملاحظگی به مثابه عاملی برای جبران تمام خطاهای عقلانیت در نظر گرفته میشود، همان کاتالیزورِ شوربختیها که دو طرف معامله طالب آنند. استفاده از اعتبار غریزه، واکنش هراسزدهای است در برابر قرنهای متمادی استفاده از دلایل غیرمعقول. در حالی که باز هم از این ازدواج های عاشقانه خاطره تلخ انزوا، خیانت ، جدایی و... را نیز برای طرفین معامله ازدواج بر جای می گذارد.
هرچند ما فکر میکنیم در ازدواج به دنبال خوشبختی هستیم، اما قضیه به همین سادگی نیست. آنچه در حقیقت جستوجویش میکنیم، «بوی خوش آشنایی» است – که میتواند تمام نقشههایی را که برای شادمانی و خوشبختی کشیده بودیم بههم بریزد. ما تلاش میکنیم همان احساسات و عواطفی را که در کودکی بهخوبی با آنها آشنا بودیم، در روابط بزرگسالیمان بازآفرینی کنیم. عشقی که اکثر ما در کودکی و نوجوانی چشیده بودیم و فکر می کردیم که عاشقی چیزی جز این حسی که در درون ما است، نیست که اغلب تحت تاثیر مسائل دیگری خدشهدار شده بود؛ تجربههای منفی نظیر تمایل کمک به بزرگسالی که لجامگسیخته و خارج از کنترل بودند؛ یا احساس محرومیت از محبتِ یکی از والدین، یا ترس از عصبانیتشان؛ یا نداشتن احساس امنیت کافی برای صحبت کردن از آرزوها و احساساتمان. پس بسیار منطقی است که در بزرگسالی بعضی از کاندیداهای ازدواج را پس میزنیم، نه به خاطر اینکه برای ما نامناسباند، بلکه برای اینکه زیادی مناسباند – زیادی متعادل، بالغ، فهمیده و قابلاعتمادند – در حالیکه این همه درست بودن با احساسات قلبیِ ما بیگانه است. ما با افراد نامناسب ازدواج میکنیم، چرا که ربطی بین دوستداشتهشدن و احساس خوشبختی کردن نمیبینیم. به کسی که برای یک زندگی چندین ساله برنامه ریخته است نمی توانیم اعتماد کنیم چرا که او را خیلی فهمیده می دانیم اما می توانیم به کسی که تنها برنامه ریزی زندگی اش برای سفر چند روزه بوده که آن را هم نتوانسته پیاده کند اعتماد می کنیم و خوشبختی در در کنار او احساس می کنیم. خوشبختی ای که اصلا نمی دانیم چگونه است و چگونه باید باشد.
برگرفته از نوشته آلن دوباتن، دانشنامه روانشناسی مردمی